دوشنبه 3 ارديبهشت 1397 - 7 شعبان 1439 - 23 آپريل 2018
صفحه اصلي/اجتماعي(جوانان، خانواده، بانوان و...)

در گفتگوی تفصیلی با مهر عنوان شد؛

در گفتگوي تفصيلي با مهر عنوان شد؛

مهاجرت نخبگان ياگريز اجتماعي؟/نخبه‌پروري به اصلاح ژنتيک منجر نشود



محمدامين قانعي راد معتقد است مهاجرت نخبگان در ايران با نوعي گريز اجتماعي و نارضايتي از برخي روندها همراه است که دلايل اقتصادي در اين گريز ناخواسته، کمترين نقش را دارد.

خبرگزاري مهر، گروه جامعه-ناصر جعفرزاده: مهاجرت نخبگان يا آنچه طي سال‌هاي اخير از آن به «فرار مغزها» ياد مي‌شود، يکي از مسائلي است که جامعه ايراني را به طور عام و جامعه علمي کشور را به طور خاص در دهه هاي اخير با چالش‌هاي زيادي روبرو کرده است. آمارهاي زياد و گاه متناقضي از اين پديده اجتماعي منتشر مي شود اما تاکنون هيچ پژوهش جامعي در پيوند با فرار مغزها انجام نشده است. محمدامين قانعي راد عضو هيات علمي مرکز تحقيقات سياست علمي کشور اخيرا کتابي با عنوان «نخبگان دانش؛ مشارکت يا مهاجرت» نوشته و در اين کتاب معتقد است چرخش نخبگان در دنياي امروز امري تا حدي پذيرفته شده است اما آنچه مهاجرت نخبگان ايراني را متمايز مي کند، نوعي «گريز اجتماعي» است که با ناخشنودي و نارضايتي از برخي روندها همراه است.

اساسا دليل پرداختن شما به موضوع مهاجرت نخبگان آن هم به شکل انتشار کتاب چه بوده است؟ آيا در اين رابطه معتقد به يک بحران هستيد يا مهاجرت نخبگان را امري طبيعي در روند توسعه علم مي دانيد؟

ببينيد موضوع تکوين نظام دانش بحثي بوده که ما هميشه زمينه ها و بسترهاي آن را دنبال مي کرديم و محدود به انتشار اين کتاب نيست. اينکه آيا نظام دانش در کشور در حال شکل گيري است يا خير؟ اگر در حال شکل گيري است صفات و ويژگي‌هاي آن چيست؟

معتقدم صرف اينکه دانشگاه تاسيس شده و کار علمي انجام مي شود نبايد ما را قانع کند؛ بايد يک نظام پايش هم داشته باشيم در مورد اينکه بدانيم ويژگي‌هاي نظام دانش به درستي در حال شکل گيري است يا خير. در اين مورد به نظر من با يک نظام متناقض روبرو هستيم. از سويي با افزايش مقالات علمي موسوم به مقالات ISI در مقياس داخلي و بين المللي مواجهيم. روز به روز تعداد اين مقالات در حال بيشتر شدن است و با اين شرايط بايد انتظار داشته باشيم که يک نظام علمي با نهادهاي ذي ربط با ساز و کارها و چارچوب‌هاي مشخص شکل بگيرد. بنابراين اين افزايش مقالات مي تواند يک نشان مثبت باشد اما از سوي ديگر وقتي به آمارهاي جهاني و ملي و تجربه زيستي خود رجوع مي کنيم، مي‌بينيم موضوع مهاجرت و فرار مغزها با عناوين مختلف از مهاجرت نخبگان گرفته تا فرار مغزها روز به روز در حال افزايش است. برخي خوشبينانه با اين پديده برخورد مي کنند و اسمش را مي گذارند «چرخش نخبگان» و معتقدند در شرايط جهاني شدن امروزي، نخبگان در جهان مي چرخند. از آمريکا مي روند به کانادا، از کانادا مي روند به اروپا و حتي در خود کشورهاي اروپايي هم چرخش نخبگان داريم و در کشورهاي موسوم به کشورهاي شمال اين اتفاق در حال رخ دادن است و چيز عجيبي نيست. آنها با اين استدال قضيه را توجيه مي کنند و معتقدند ايران هم نيروي متخصص و سرمايه انساني تربيت مي کند و سرمايه انساني مازاد خود را در شرايط جهاني شدن به ديگر کشورها مي فرستد. مي گويند همانند جريان علم و جريان تکنولوژيک، جريان نخبگان هم داريم.

 و به نظر شما روند مهاجرت نخبگان ايراني در اين چارچوب تحليلي نمي گنجد؟

من گمانم اين است اين مهاجرت نخبگان که در کشور شکل مي گيرد، مهاجرتي نيست که وابسته به شرايط عادي جهاني شدن باشد و قابل مقايسه با جريان نخبگان در اروپا باشد. معتقدم مهاجرت نخبگان از ايران نوعي «گريز» است اما در اروپا نمي شود اسمش را گريز گذاشت. شايد بشود گفت يک جابجايي عادي است که براي بهبود شرايط زندگي و تحقيق علمي صورت مي گيرد تا فرصت‌هاي اقتصادي بهتري به دست بياورند؛ اين جابجايي همراه با گريز اجتماعي نيست.

ممکن است بگويند همه مهاجرت‌هاي قشر تحصيلکرده لزوما در اين چارچوب قرار نمي گيرد و افرادي هستند که از کشور خارج مي شوند اما اين حالت ناخشنودي و نارضايتي را ندارند و حتي ممکن است بخشي از اينها کساني باشند که از نظر سياسي هم با نظام مستقر همدلي کامل داشته باشند اما باز دست به مهاجرت مي زنند. اين گزاره درستي است زيرا اين موارد شامل جابجايي عادي است و احتمالا براي بالا رفتن سطح تحصيل و سپس بازگشت به کشور و خدمت به جامعه صورت مي گيرد. متاسفانه شرايط يک مطالعه تجربي خوب در اين موضوع براي ما فراهم نشده است تا ببينيم چند درصد بر اثر گريز دست به مهاجرت مي زنند و چه تعدادي شامل مهاجرت عادي مي شوند. چند سال پيش پروپوزالي براي اين مطالعه در اين موضوع ارائه دادم و موافقت صورت نگرفت. اساسا اطالاعاتي که در مورد مهاجرت نخبگان به خارج از کشور داريم اطلاعات دقيقي نيست و در مواردي متناقض است. گفته مي شود در سال، حدود ۲۰۰ هزار نفر با تحصيلات عالي از کشور خارج مي شوند که رقم بالايي است و احتمال بازگشت آنها هم در گذر زمان کمتر شده است. در گذشته درصد بيشتري از آنها به کشور بر مي گشتند اما امروز کمتر شده است. هدف ما در کتاب اين بود که اين موضوع را برجسته کنيم. ما نبايد صرفا نيروي متخصص را به عنوان سرمايه انساني تلقي کنيم. البته نظريه غالب در زمينه جابجايي نخبگان اين است که آنها سرمايه انساني هستند که با انجام سرمايه گذاري شخصي و دولتي به موقعيتي رسيده اند و حالا بايد اين سرمايه به جامعه برگردد و در بازار کار عرضه شود و سهم خود را در مناسبات اقتصادي به دست بياورد؛ اين يک نوع محاسبه گري است. در اين منطق، نخبگان با خود فکر مي کنند در ايران چقدر به آنها حقوق مي دهند و اگر جايي حقوق بيشتري بدهد به آنجا مهاجرت مي کنند. بنابراين در اين رويکرد يک بحث اقتصادي مطرح است و از سالهاي ۱۹۶۰ اين تئوري سرمايه اجتماعي غالب است. از طرفي اگر مي‌خواهيم مساله مهاجرت را حل کنيم بايد به علل و عوامل اقتصادي توجه کنيم.

چه شواهد و قرايني براي وجود اين رويکرد در کشور در مواجهه با نخبگان وجود دارد و آيا مي توان استدلال کرد که نگاه ما به نخبگان طي سال‌هاي اخير يک نگاه ابزاري محدود بوده است؟

اين نگاه، رويکرد غالب را در تدوين اسناد مربوط به سياست‌گذاري براي حفظ و جذب نخبگان در کشور ما طي سال‌هاي اخير بوده است. اسنادي که در کتاب هم ذکر شده است مويد همين مطلب است. مثلا سند «سياست‌ها و راهکارهاي کاهش مهاجرت نخبگان» مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي يا سند «تمهيل شرايط استفاده بهينه از نخبگان»، «آئين نامه جذب و نگهداري از نيروي انساني نخبه»، «راهکارهاي بهبود وضعيت نخبگان و استعدادهاي برتر» مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي و همچنين «سند راهبردي کشور در امور نخبگان» مصوب شوراي عالي انقلاب فرهنگي همه و همه گوياي نگاه اقتصادي و سرمايه انساني به نخبگان است. تمام اين سندها که بررسي شده است و از نظر من در داخل تئوري سرمايه انساني قضيه را تحليل مي کند. بنابراين رويکردي که من اسمش را گذاشته ام رويکرد اقتصاد گرايانه و شغل گرايانه بر اين مصوبات حاکم است. تمام راهکارها براي بهبود وضعيت و حفظ و نگهداري نيروي نخبه صورت مي گيرد نهايتا به اين مختومه مي شود که ما شرايط شغلي آنها را تقويت کنيم. اين سياست‌ها بعد فرهنگي و سياسي موضوع را در نظر نگرفته است. تفاوت نگاه من هم با اين نظريه غالب اين است که مهاجرت نخبگان را نبايد صرفا يک پديده اقتصادي ديد که فکر کنيم اگر بودجه تصويب کرديم و شغلي ايجاد کرديم، نخبگان در کشور مي مانند. ما مواردي داشتيم که فرد درآمد و شغل خوبي هم داشته اما سرمايه و کارخانه و املاک خود را زير قيمت فروخته و دست زن و بچه اش را که غالبا تحصيل کرده هم بودند گرفته و مهاجرت کرده است. مواردي در اين سياست‌هاي به اصطلاح حمايتي ديده مي شود که فکر مي کنند موثر است؛ مثلا پرداخت فوق العاده حقوق، افزايش ميزان حق التحقيق براي نخبگان يا افزايش ميزان حق حضور در جلسات، وام خريد خودرو، ساعت کار شناور و انتصاب به سمتهاي مديريتي که البته موثر است اما بدون در نظر گرفتن رويکردهاي فرهنگي و سياسي بي نتيجه است و بي نتيجه بودن آن طي سالهاي اخير اثبات شده است.

فارغ از مسائل اقتصادي که به نظر شما تنها يکي از ابعاد نگاه صحيح به نخبگان است، موثرترين عامل براي حفظ نخبگان در کشور چيست؟

مساله نگاه اقتصادي يکي هم اين مورد است که دستگاه‌هاي دولتي حتي توان همين حمايت‌هاي اقتصادي را هم ندارند. مثلا در يکي از آئين نامه ها ۱۵۰ هزار تومان افزايش حقوق براي نخبگان پيش بيني شده که به نوعي توهين است. تقليل دادن نخبگان به کارمندان حقوق بگير که بايد به رفاهشان توجه کرد نتيجه همين رويکرد است که به افراد به عنوان انسان اقتصادي نگاه مي کند. انگار که مساله تحصيل کردگان فقط پول و شغل است در حالي که اينها دغدغه و مسائل ديگري هم دارند و من اين را در مفهوم «مشارکت» خلاصه کرده ام. چيزي که نخبگان در زمينه هاي مختلف دنبال آن هستند مشارکت است. البته مشارکت به طور طبيعي يک بعد اقتصادي هم دارد. آنها تحصيل کرده اند و دوست دارند در شغل و سمت در خوري کار کنند و احساس کنند در سازماني که کار مي کنند مفيد هستند و سازمان هم براي کشور مفيد است و آنها در حيات سازمان موثرند. نمي شود ما فردي را با درجه علمي بالا استخدام کنيم و در اتاقي محبوس کنيم و بخواهيم مثل يک ابزار با او برخورد کارمندوار داشته باشيم. نخبگان دانش مي خواهند در فضاي مشارکتي کار کنند. اين بحثي نيست که فقط دولت‌ها در شکل گيري آن نقش داشته باشند. به عنوان مثال اعضاي هيات علمي دانشگاه که بيشتر با انجمن هاي علمي مشارکت داشته باشند کمتر دست به مهاجرت مي زنند چون احساس مشارکت اجتماعي دارند. نخبگان صاحبان ايده اي هستند که لزوما ممکن است علمي نباشد و جنبه فرهنگي داشته باشد. ممکن است فرهنگ اجتماعي و قومي باشد زبان و مذهب و ... باشد يا اينکه باورهاي شخصي خودشان باشد. علاقه به يک سبک خاص موسيقي، علاقه به ابعاد فرهنگي ايران و حتي يک کشور ديگر يا فرهنگ جهاني؛ اينها مباحث فرهنگي است که انسانها درگير آن هستند. اگر من نوعي موسيقي را دوست دارم بايد به رسميت شناخته شود. براي داشتن يک علاقه فرهنگي يا سبک زندگي مشخص نبايد تحقير شوم يا به حاشيه رانده شوم. عملا در درون سازمان‌ها و نهادها در انتخاب مديران و گزينش‌هاي ديگر، افراد در جايگاه‌هاي مختلف در تمام اينها حساسيت‌هايي روي افراد وجود دارد و اين يک سري از نخبگان را آزار مي دهد.

جنبه سياسي يک بحث جدي و البته حداقلي است. اينکه دانشگاهيان و صاحبان تخصص بايد در کشور احساس کنند همان يک رايي که دارند به حساب مي آيد و محترم شمرده مي‌شود. نه اينکه فقط در مواقع انتخابات بلکه پس از انتخابات هم محترم شمرده شود. افراد در انتخابات کم و بيش شرکت مي کنند اما غالبا بعد از انتخابات به آنچه انگيزه آنها از حضور پاي صندوق راي بوده نمي رسند. اين  به نحوي محدود کردن مشارکت سياسي جامعه و دانشگاهيان است. شما زمينه راي گيري را فراهم کردي اما پس از آن برنامه هايي را که دانشگاهيان براي همين راي دادند محدود مي‌کني. هر چهار سال يکبار به سراغ ما مي آيند و کارشان که تمام مي شود در خلاء مي مانيم و اين مي شود که از نظر سياسي اثرگذار نيستيم. فقدان اين اثرگذاري سبب مي شود افراد به چارچوب سياسي که در آن زندگي مي کنند بي علاقه شوند.

با تمام اين مباحث، سوالي که مطرح مي شود اين است که با وجود همه چالش‌هايي که شما ذکر کرديد اما بسياري نخبگان تن به مهاجرت نمي‌دهند و با پذيرش همه محدوديت‌ها در کشور مي‌مانند.

ببينيد «خانه» هميشه يک مفهومي است که در ذهن همه ما جايگاه بالايي دارد و چه کسي مي فهمد خانه يعني چه؟ کسي که بي خانمان است، کسي که خانه دارد اما از خانه اش بازمانده است. در نظر بگيريد در سرماي زمستان کليد خانه را گم کرده ايد و کسي نيست به شما پناه بدهد. افراد بيمار و بستري در بيمارستان که در بيمارستان رنج مي کشند متوجه مي شوند آسايش خانه را. کودکي را فرض کنيد که از مادرش دور مانده و بيرون از منزل دائم بهانه خانه را مي گيرد. کشور هم مثل خانه بزرگي است که هيچکس علاقه ندارد به راحتي از آن بگذرد. هنوز که هنوز است شعر مولوي که مي گويد «کز نيستان تا مرا ببريده اند در نفيرم مرد و زن ناليده اند» معتبر است. انسان هميشه ميل بازگشت به خانه دارد. اگر با افراد خارج از کشور که سالهاست نتوانسته اند به کشور برگردند يا محدوديتي براي ورود دارند صحبت کنيد اشک در چشمشان حلقه مي زند. حال چه مي شود که افراد نخبه با اين علاقه به کشورشان تصميم به مهاجرت مي گيرند؟ البته صرفا هم مسائل اقتصادي نيست. مردم تصميمات استراتژيک مي گيرند. مثلا فردي را تصور کنيد که زن و بچه دارد و بيکار است و مي رود ژاپن مرده مي شويد و بدبختي مي کشد نه براي پول به خاطر زن و بچه اي که اينجا هستند. به خاطر مناسبات خانوادگي به خاطر عشق به فرزند. پس نگوييم به خاطر پول رفت خودش را آواره کرد. من ديده ام کارگران افغان را که در ايران بسيار کار مي کنند در سخت ترين شرايط وقتي از آنها سوال مي کنيد مي گويند در افغانستان زن و بچه دارم و براي آنها کار مي کنم. وقتي جايي هم فاکتورهاي اقتصادي مطرح مي شود باز انسان اجتماعي است و پول را ابزاري مي بيند براي رسيدن به اهداف انساني و اجتماعي خودش. گفته مي شود که هرچه نيازهاي زيستي و خورد و خوراک آدمها تامين شود باز نيازهاي رده بالاتري براي آنها زنده مي شود. در مورد نخبگان دانش که اين بيشتر صادق است. آنها نياز به برند شدن در اجتماع و عزت نفس دارند تا احساس تعلق اجتماعي کنند و احساس کنند در جامعه شخصيت دارند و مي توانند علايق خود را ابراز کنند و شرايط زندگي جمعي براي آنها فراهم شود. اين کمبودها در جامعه براي نخبگان وجود دارد. ما سرمايه گذاري وسيعي مي کنيم اما آنها را از دست مي دهيم نه تنها ضرر اقتصادي و سرمايه گذاري است بلکه از نظر فرهنگي هم خسران است زيرا نخبگان سرمايه فرهنگي کشور هم هستند. با بودن اين نخبگان است که مي توانيم کشوري داشته باشيم و بگوييم از نظر فرهنگي اين کشور سطح مناسبي دارد و از نظر سياسي هم يک جامعه فعال و مشارکت جو دارد. ما ذخاير انساني و فرهنگي و سياسي خود را کاهش مي دهيم.

در حال حاضر  در کشور نهادي تحت عنوان «بنياد نخبگان» وظيفه شناسايي و ارائه برخي تسهيلات به افراد تحت پوشش را دارد. آيا اين ساختار مي تواند تا حدي پاسخگوي نيازهاي نخبگان باشد؟

 به طور کل با سياست‌هاي نخبه پروري مخالفم؛ بنابراين با تشکيل نهادي تحت عنوان «بنياد نخبگان» که انسانها را درجه بندي مي کند هم مخالفم. من اگر نخبه ام، هستم و اگر نيستم نيستم؛ جامعه خودش تشخيص مي دهد نخبگانش را. اينکه يک نهاد دولتي بيايد آدمها را طبقه بندي کند، معيار بگذارد و بگويد کسي نخبه است يا نيست، طبيعتا يک سري معيارهاي غير علمي هم دخيل خواهد شد و لزوما افرادي که شايسته برخورداري از اين عنوان هستند ممکن است در عمل به عنوان نخبه شناخته نشوند. قبلا هم اعلام کرده ام با سياستهاي نخبه پرور مخالم. حتي در رواياتمان داريم که «بندگان خدا را طبقه بندي نکن». آخر اين سيستم ممکن است به يک نگاه نژادپرستانه و اصلاح ژنتيک منجر شود. همين امروز هم مي بينيم افرادي که به آنها عنوان نخبه داده ايم ممکن است درگير يک نگاه خودبرتر بيني و خودبزرگ بيني شوند. در ارتباط با ديگران با فاصله ارتباط برقرار مي کنند که ما عضو بنياد نخبگان هستيم. در کشورهاي مختلف دنيا هم اين ساختار جايي ندارد. در آمريکا بنياد نخبگان نداريم در انگلستان و فرانسه هم نداريم تا جايي که مي دانم فقط در کوبا چنين ساختاري هست و تا حدي هم در شوروي سابق وجود داشت. اين يک نهاد دولت ساخته است حالا نخبگان چه کساني هستند؟ ۲ يا سه مقاله چاپ کرده اند يا جايي شاگرد اول شده اند، اين يعني نخبه؟ اگر به طور طبيعي اجازه دهيم فضاي علمي کار خودش را مي کند، رده بندي خودش را انجام مي دهد. ما نمي گوييم نظام علم نظام رده بندي نداشته باشد بلکه معتقديم اين رده بندي با بخشنامه و مقاله انجام نمي شود. گاهي حتي توهين آميز است چيزهايي که در آئين نامه ها مي نويسند. مثلا مي خواهيم به دانشيار و استاد احترام بگذاريم پروژه آنها را ۵ ميليون بالاتر تصويب مي کنيم. اين حرمت به استاد نيست بلکه پولکي کردن مناسبات اجتماعي است و شأن استاد با اين مقوله ها نبايد سنجيد شود. بنياد نخبگان هم مسائل را کالايي مي کند. اگر جامعه خودش متکفل مسائل باشد بلد است چگونه عمل کند که منزلتها به معناي واقعي خودش شکل بگيرد. در يکي دو فصل کتاب همين کالايي کردن نظام نخبگان را مطرح کرده ام. صرفا در يک معامله مالي مي شود مسائل نخبگان را حل کرد؟ خير آنها نياز به مسائلي دارند که در چارچوب پول، امکانات و خانه و خودرو نيست. اين که نه با شعار حل مي شود نه با پول به اين دليل است که نهادهاي راهبردي و سياست‌گذاري بايد دقت کنند در سياست‌گذاري امور نخبگان. جاهايي هم بايد مداخله را به حداقل کاهش دهند.

و صحبت پاياني ...

بايد توجه داشته باشيم يک عامل مهاجرت ممکن است حاد باشد اما عامل اصلي نباشد. اين در مورد علت اقتصادي مهاجرت نخبگان هم صادق است. مسائل اقتصادي به دليل حاد بودن و ملموس بودن گاهي با مسائل اصلي اشتباه گرفته مي شوند. يک ايراني به ويژه با درجاتي از فرهنگ و دانش و سرمايه علمي و تخصصي خواهان اين است که به عنوان يک شهروند در جامعه به رسميت شناخته شده و محترم شمرده شود. شغل مناسب که جزو بديهيات است اما اين نيست که شغل را فراهم کنيم و شهروندي معتبر به او ندهيم بايد انتظار داشته باشيم تحمل نکند. امروز صحبت از جهان وندي هم مطرح است. رفت و آمدها و ارتباطات ساده شده است و چه بسا برخي بگويند مي رويم. تابوهاي شکسته شده است و مردم ترسي از مهاجرت و زندگي در کشور غريب ندارند. ميزان مسافرتهاي خارجي ايرانيان براساس امار در ۱۰ سال اخير ۸۰ درصد افزايش يافته است. در اين شرايط ضريب حساسيت نخبگان دانش و انتظارات آنها هم بيشتر مي شود. زماني شايد نخبگان فکر مي کردند جاي زيادي ندارند بروند اما امروز مهاجرت خيلي ساده شده است. دانشجويان ما با چندين دانشگاه و کشور مذاکره مي کنند و بالاخره يکي از انها جواب مثبت مي گيرند اما اينکه چرا مي روند بر مي گردد به همين موضوعاتي که مطرح شد. 

 




 
تعداد بازديد:42 آخرين تغييرات:97/01/20
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر