جمعه 27 فروردين 1400 - 4 رمضان 1442 - 16 آپريل 2021
صفحه اصلي/دين و انديشه


 
 


 










 


 




 








خروجي RSS

آنچه در غرب مطرح می شود بخشی از فلسفه است نه خود فلسفه

ديدار آيت الله جوادي آملي وپروفسور آلماني:

آنچه در غرب مطرح مي شود بخشي از فلسفه است نه خود فلسفه

آيت الله جوادي آملي گفت: آنچه که در غرب مطرح است، در حقيقت بخشي از فلسفه است نه خود فلسفه. يا از نظر معرفت‌شناسي بحث است، يا کارهايي که با سياست و اقتصاد آميخته يا با اخلاق عجين است.

به گزارش خبرگزاري مهر، پرفسور مولر از دانشگاه مونستر آلمان با حضور در بنياد بين المللي علوم وحياني اسراء با آيت الله جوادي آملي ديدار و گفتگو کرد. در اين ديدار پرفسور مولر سوالاتي در خصوص علت شهرت و مقبوليت برخي از فلاسفه غرب مانند کانت در ميان انديشمندان اسلامي، تحولات فلسفه اسلامي بعد از ملاصدرا و ديدگاه متفکران اسلامي در خصوص مفهوم همه خدايي، مطرح نمود که وي به اين سوالات پاسخ فرمودند.

پرفسور مولر: بسيار خوشبخت هستم که در محضر حضرت عالي که از متفکرين و فيلسوفان هستند حضور دارم. سفر من به ايران تنها براي ارتباط بين مؤسسات آلماني و مؤسسات آموزشي ايران چه در تهران چه در مشهد نيست بلکه مي‌شود گفت به دنبال پاسخ سه پرسش فلسفي اصلي هستم که دوست دارم آنها را از محضر حضرت عالي بپرسم. يکي اينکه عقلامندم بدانم چرا برخي از فيلسوفان آلماني مثل کانت و هگل در ايران اين قدر معروف هستند؟ اما از فيلسوفان آلماني ديگر غفلت مي‌شود؟

دوم اينکه بنده مطالعات زيادي در زمينه فلسفه دکارت و شلينگ و فلسفه معاصر غرب دارم و خيلي علاقمندم بدانم فلسفه معاصر اسلامي از ملاصدرا به بعد چه تحولات و تطوراتي داشته و فلسفه اسلامي معاصر ماهيتش چيست و چه شباهت‌هايي با فلسفه معاصر غرب دارد؟

سؤال سوم اين است که مفهوم «پانتئيسم» يا همه خدايي که در فلسفه غرب در قرون گذشته به عنوان يک الگوي کلامي فلسفي مطرح بوده و الآن دوباره دارد در غرب مطرح مي‌شود و مي‌شود گفت دوباره احياء شده اين مفهوم الگوي فکري، آيا در ايران به آن علاقه نشان داده مي‌شود و به آن پرداخته شده است؟

آيت الله جوادي آملي: بنده هم مقدم جناب عالي و هيأت همراه را گرامي مي‌دارم. اميدواريم که رهآورد خوبي از ايران اسلامي به غرب ببريد و آنچه که در ايران اسلامي به عنوان فلسفه الهي مطرح است را خوب بررسي کنيد و به عنوان بهترين سوغات به غرب ببريد.

اما پاسخ سؤال اول که چرا بعضي از فلاسفه غرب در ايران شناخته شده تر هستند؟ اين مربوط به کارهاي اجرايي است؛ که دانشگاه‌ها چقدر در تبليغ فکر اين دو فيلسوف موفق بودند و چقدر براي اين دانشجوياني که از ايران به غرب مي‌رفتند راه تحصيل در دانشکده يا آن دانشگاهي که از فکر اين دو فيلسوف برخوردار بودند باز بوده است؛ وگرنه براي جامعه ايران اسلامي هر فکر علمي محترم است و فرقي بين آن دو فيلسوف با فلاسفه ديگر نيست.

آنچه که فعلاً در غرب مطرح است، در حقيقت بخشي از فلسفه است نه خود فلسفه. يا از نظر معرفت‌شناسي بحث است، يا کارهايي که با سياست و اقتصاد آميخته يا با اخلاق عجين است، که اينها فلسفه عملي است نه فلسفه نظري.

فلسفه هم دير به دست مي‌آيد و هم ديرپاست. فلسفه آن است که از يک سو با ازليت، از سوي ديگر با ابديت و از سوي سوم با سرمديت که جامع ازل و ابد است بحث مي‌کند. نه به آساني مي‌شود مبناي فلسفي پيدا کرد، نه به آساني مي‌شود مبناي فلسفي را تغيير داد. بحث‌هاي مربوط به سياست، اقتصاد، معرفت‌شناسي، علم و مانند آن، اينها تابع زمان و زمين است، تابع عرف و ملت است، تابع تجربه‌هاي حسي است. اما در فلسفه از کل هستي بحث مي‌شود. هستي تنها آسمان و زمين نيست، آسمان و زمين يک گوشه‌اي از هستي است؛ يعني اگر کسي هستي نامتناهي را بررسي کند تمام اين نظام سپهري در برابر آن نظام هستي ابد مثل يک حلقه است در يک بياباني. در ازل چه بود؟ در ابد چه هست؟ جامع بين ازل و ابد چه هست؟ و انسان مرگ را مي‌ميراند نه بميرد، مرگ پوسيدن نيست و از پوست به درآمدن است، اين حرف‌ها را انبيا به فلاسفه آموختند و به تعبيرات ديني انبيا آمدند که عقل فلاسفه و متفکران را شکوفا کنند، به انسان بگويند شما يک موجود ابدي هستي، تنها دشمن شما مرگ شماست و اگر از اموري مي‌ترسيد براي اينکه مي‌ترسيد بميريد، ولي بدانيد که شما مرگ را مي‌ميرانيد نه بميريد. پس ما هستيم که هستيم که هستيم که هستيم، يک موجود ابدي فکر ابدي لازم دارد، آن فکر ابدي به نام فلسفه است، اين زود پديد نمي‌آيد، بلکه قرن‌ها مي‌گذرد تا يک فکر پديد بيايد و ديگران حافظ و شارح و مبين آن فکر هستند.

اما درباره آن سؤال سوم شما در مورد «همه خدايي» است؛ اين يک وحدت وجود کاذبي است که از برخي‌ خام‌ها پيدا شده؛ حالا چه در شرق چه در غرب. خدا آن حقيقت بسيط نامتناهي است؛ يعني حقيقت است، يک؛ از سنخ مفهوم نيست و ماهيت ندارد، دو؛ چون از سنخ مفهوم و انتزاعي نيست، به ذهن نمي‌آيد، سه؛ و چون نامتناهي است مشهود هيچ عارفي قرار نمي‌گيرد، چهار؛ اگر بسيط است نمي‌شود جزء او را شناخت، چون جزء ندارد و اگر نامتناهي است که نامتناهي است، هيچ کس نمي‌تواند او را مشاهده کند.

ما دو جور علم داريم: يک علم مفهومي و حصولي داريم، مثل اينکه اوضاع بيرون را مي‌فهميم. يک علم شهودي داريم، مثل اينکه خودمان و معلومات خود را درک مي‌کنيم، تشنگي يا سيري خودمان را درک مي‌کنيم، بيماري خود را درک مي‌کنيم.

 خدا را نه از سنخ علم حصولي انتزاعي مفهومي مي‌شود شناخت، چون او مفهوم نيست و نه از سنخ شهودي مي‌شود يافت، چون او نامتناهي است. ما تنها با برهان برخي از اسماي حسناي او را مي‌شناسيم. همه آيت و علامت و نشانه خدايند، همه خدايي باطل است و هرگز اين سخن صحيح نيست، آن وحدت وجود کاذبي است که به مقصد نرسيده چه در غرب چه در شرق، اين تفکر، هميشه محکوم عقل و استدلال و وحي است، لذا همه خدايي براي هميشه باطل است، همه آيت خدا و آيينه‌دار خدايند. همه خدا را نشان مي‌دهند، نه همه خدا باشند.

پرفسور مولر: در آن دوره بين کانت و شلينگ آن فلسفه‌اي که به اصطلاح در غرب مطرح بوده بالاخره يک سري معيارها و يک سري موازين بارزي داشته است، مي‌خواهم بدانم که موازي اين متفکران غربي که تقريبا مي‌شود بعد از ملاصدرا، چه موضوعات و چه دغدغه‌هاي فلسفي در فلسفه اسلامي برجسته بودند؟

آيت الله العظمي جوادي آملي: پاسخ اجمالي‌اش اين است مرحوم صدرالمتألهين يک حرف تازه‌اي آورد و تازگي سخن ملاصدرا در اثر هماهنگي فلسفه و عرفان بود؛ يعني شما بسياري از عبارت‌هاي مرحوم صدرالمتألهين را که مي‌بينيد، مي‌بينيد عين عبارت عرفاست در کتاب‌هايشان. بعد از انس صدرالمتألهين به کتاب‌هاي عرفاني، يک تحوّلي در خود صدرالمتألهين پيدا شد که ايشان مي‌فرمودند من قبلاً از يک فکري شديداً حمايت مي‌کردم مانند اصالة الماهية و الآن از آن برگشتم و شديداً از فکر ديگر حمايت مي‌کنم به نام اصالت وجود. اين تحوّل در اثر ارتباط تنگاتنگ با کتب عرفا در خود فيلسوف پيدا شد. بعد از رحلت ايشان يک مشکلي پيش آمد، دو نفر از شاگردان رسمي و معروف ايشان بودند، که نتوانستند حافظ افکار ايشان باشند، لذا يک مقداري افکار ايشان به بوته فراموشي سپرده شد. چون شاگردان بلافصل ايشان حرف‌هاي ايشان را خوب متوجه نشدند تا به نسل‌هاي بعدي خوب منتقل کنند. عده‌اي آمدند روي سخنان صدرالمتألهين نقدي وارد کردند. کم‌کم در اثر تحوّل و تطوّر فکري، حکمايي پيدا شدند که حرف‌هاي صدرالمتألهين را خوب فهميدند و اشکال‌هاي ناقدان را تعرّض و حل کردند. خود اين روند مدت‌ها طول کشيد. بعد ادله‌اي در کنار ادله صدرالمتألهين افزودند. راه‌هاي ديگري در کنار راه ايشان رفتند. طوري که بعد از چهار قرن يعني الآن که ما هستيم، تقريباً حرف اساسي در مکتب‌هاي فلسفي ايران را صدرالمتألهين به عهده دارد که نمونه اي از توليد برخي از مسائل روز را که به وسيله فلسفه اسلامي مطرح شده به عرض شما مي رسانم.

چون فلسفه مربوط به کل جهان است و آنچه که در جهان هست در قلمرو فلسفه قرار مي‌گيرد، مسئله علوم هم جزء قلمرو فلسفي قرار مي‌گيرد، در واقع سرنوشت و شناسنامه علوم را فلسفه تعيين مي‌کند.

الآن يکي از مسائلي که چه در حوزه و چه در دانشگاه مطرح است اين است که ما علم ديني داريم يا علم ديني نداريم؟ پاسخ اين سؤال را فلسفه مي‌دهد. علوم چند قسم است؛ برخي از علوم موضوعش را کار و فعل مردم تأمين مي‌کند، مثل خوانندگي، نوازندگي، سازندگي، اين بخش‌هايي که به آن هنر يا صنعت مي‌گويند. خواه صنايع کوچک، خواه صنايع بزرگ، اينها علومي است که موضوع آن علوم، کار بشر است اين سلسله از علوم در شأن فلسفه نيست که درباره اينها اظهار نظر کند مگر اينکه اينها از داده‌هاي فلسفي يک بهره‌هايي ببرند.

فلسفه اصلي درباره چيزي بحث مي‌کند که به بود و نبود جهان برمي‌گردد که آيا هست يا نيست!؟ اين نه به زمان بسته است نه به زمين؛ نه به آسمان بسته است نه به زمين؛ نه به شرق بسته است نه به غرب. اين کار اصلي فلسفه است.

سوال ما اين است که اگر بخواهيم درباره جهان بحث کنيم؛ يعني درباره يک موجودي که قراردادي نيست، اعتباري نيست، انتزاعي نيست، مثل اينکه مي‌خواهيم زمين را بشناسيم، دريا را بشناسيم، آسمان را بشناسيم، فرشته را بشناسيم، بشر را بشناسيم، اگر بخواهيم اينها بشناسيم! اين رشته‌ها آيا ديني‌اند يا غير ديني؟ ببينيد الآن صدها رشته در اينجاها ممکن است فرض بشود؛ بحث اين است که آيا علمي که موضوع آن يک موجود خارجي است و انتزاعي نيست؛ علمي که موضوعش صنعت نيست؛ علمي که موضوعش هنر نيست؛ آنها ديني است يا غير دين. فلسفه در اين زمينه نظر مي‌دهد.

فلسفه آن قدر آزاد است که آزادانه وارد معرفت جهان مي‌شود، هيچ قيدي در آن نيست، هيچ بندي در آن نيست، به هيچ ديني هم تعهد نسپرده است، به هيچ قانوني هم تعهده نسپرده است، چون همه قوانين بعداً پيدا مي‌شود. اين فلسفه که مي‌خواهد جهان را ببيند، چون آزادانه وارد مي‌شود در ابتدا نه ديني است نه ضد دين. اصلاً ديني در عالم ثابت نشده تا او ثابت بکند که با دين موافقم يا مخالفم. پس آزاد وارد مي‌شود ببيند در جهان چه هست چه نيست!؟ اگر به اين نتيجه رسيد که در جهان خداي نيست، وحي‌ايي نيست، پيغمبري نيست، اين دو تا کار مي‌کند: اول خودزني مي‌کند خودش مي‌شود فلسفه الحادي. بعد همه علومي که در قلمرو آن قرار دادند همه اينها را الحادي مي‌کند، چون وقتي خدايي نباشد وحي‌ايي نباشد، آن زمين‌شناس مي‌گويد طبيعت، آن آسمان‌شناس مي‌گويد طبيعت، آن انسان‌شناس مي‌گويد شانس و طبيعت، آن درياشناس و صحراشناس هم مي‌گويند شانس و طبيعت. همه علوم مي‌شود خلاف دين و اما اگر موفق شد خدا را شناخت خدا را ثابت کرد وحي و نبوت را ثابت کرد، رسالت را ثابت کرد، اولين کاري که مي‌کند آن جامه توحيد را بر خودش مي‌پوشاند و مي‌شود فلسفه الهي. بعد تمام علومي که زير مجموعه آن هستند مي‌شوند فلسفه الهي، چرا؟ چون ديگر آن درياشناس دارد درباره فعل خدا سخن مي‌گويد. آن ستاره‌شناس درباره فعل خدا سخن مي‌گويد. بحث از خدا، بحث از اسم خدا، بحث از فعل خدا، بحث از قول خدا، بحث از اثر خدا، بحث ديني است. فرض ندارد که کسي درباره عالم سخن بگويد، مگر اينکه دارد درباره امر ديني حرف مي‌زند. اگر در کتاب‌هاي آسماني در مسيحيت، کسي دارد انجيل را تفسير مي‌کند، تفسير انجيل ديني است چون قول خداست؛ يا در اسلام کسي در قرآن بحث مي‌کند قرآن قول خداست؛ در دانشگاه اگر کسي درباره زمين بحث مي‌کند، اين زمين فعل خداست. فرض ندارد که قول خدا بشود ديني، اما فعل خدا نباشد ديني! قبول و نکول گوينده دخيل نيست، فلسفه که رياست همه علوم را به عهده دارد، ثابت کرد که کل جهان فعل خداست و خدا هم همه جا حضور دارد و همه جا هم مي‌شود او را مشاهده کرد اما هيچ کدام از اينها هم خدا نيستند.

يک مسيحي موحد مي‌تواند بين اين دو فرق بگذارد؟ آنجا که انجيل را دارد تفسير مي‌کند ديني است چون قول خداست. آنجا که دارد زمين را تفسير مي‌کند ديني است چون فعل خداست. معيار ديني بودن علم، دليل عقلي يا نقلي نيست. تمايز علوم را موضوعات علوم به عهده دارد نه ادله علوم. ادله خواه عقلي باشد خواه نقلي، تابع موضوع است. موضوع اگر کار خدا بود، اگر قول خدا بود، اگر اثر خدا بود، آن علم، علم ديني است. شناسنامه علم را دليل آن علم تعيين نمي‌کند. شناسنامه علم را موضوع آن علم تعيين مي‌کند. اين سخن حداقل چهارهزار سال در آکادمي‌ها بوده تا به ما رسيده که تمايز علوم به تمايز موضوعات است. شناسنامه علم را به پدر علم مي‌شناسند و آن موضوع علم است. شناسنامه علم به دست دليل علم نيست، شناسنامه علم به دست برهان مسئله نيست، شناسنامه علم نه از راه اهداف است نه از راه محمولات است نه از راه مسائل است نه از راه نِسَب، چون همه اينها به موضوع ختم مي‌شود. موضوع اگر خدا بود، اسم خدا بود، رسم خدا بود، يا فعل خدا بود آن علم ديني است.

تعداد بازديد:579 آخرين تغييرات:97/02/06
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر