دوشنبه 4 تير 1397 - 11 شوال 1439 - 25 ژوئن 2018
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

چاپ داستان‌های جایزه‌گرفته یک نویسنده جوان در قالب کتاب

توسط نشر چشمه انجام شد؛

چاپ داستان‌هاي جايزه‌گرفته يک نويسنده جوان در قالب کتاب

مجموعه‌داستان قلب نارنجي فرشته

مجموعه‌داستان «قلب نارنجي فرشته» نوشته مرتضي برزگر توسط نشر چشمه چاپ شد که داستان‌هايش پيش‌تر موفق به کسب جوايز ادبي در حوزه داستان کوتاه شده‌اند.

 

به گزارش خبرنگار مهر، مجموعه‌داستان «قلب نارنجي فرشته» نوشته مرتضي برزگر توسط نشر چشمه منتشر و راهي بازار نشر شد. اين مجموعه‌داستان، سيصد و چهلمين عنوان «داستان فارسي» و صدوپنجاه‌و چهارمين عنوان مجموعه «جهان تازه داستان» است که اين ناشر چاپ مي‌کند.

اين کتاب اولين مجموعه‌داستاني است که از مرتضي برزگر چاپ مي‌شود و اين داستان‌نويس دهه شصتي در آن سعي کرده در هر داستان، سوژه و ارائه تازه‌اي داشته باشد. داستان‌هايي که در اين مجموعه چاپ شده‌اند، پيش‌تر در جوايز مربوط به داستان‌کوتاه مانند جايزه فرشته، صادق هدايت و ... مورد تقدير قرار گرفته يا برنده‌ شده‌اند.

مرگ ناگهاني، انتقام، سقوط و کودکي از جمله عناصري هستند که در داستان‌هاي اين کتاب به آن‌ها پرداخته شده است. داستان‌هاي اين مجموعه، ضمن داستان ارائه‌اي گزنده و تند، پايان‌هاي غيرمنتظره و تکان‌دهنده‌اي دارند. البته نويسنده در روايت داستان‌ها سعي کرده با لحني خونسرد، درباره گم‌شدن، فقدان و تنهايي قصه بگويد.

اين کتاب ۱۰ داستان کوتاه را شامل مي‌شود که عناوين‌شان به اين ترتيب است: «اين يک داستان نيست»،‌ «کشور بيست‌وهفتم»، «بيست تومان آزادي»، «آقاي نويسنده عزيز»،‌ «اشتباهي»، «اين پاي من نيست!»، «روايت نابهنگام مَردي که مُرده بود»، «چراغي براي شاه»،‌ «اتوپسي» و «رانده شده».

در قسمتي از داستان «اشتباهي» از اين کتاب مي‌خوانيم:

«ديدي ترس نداشت؟ حالا بخواب طرف قبله، من نگاهت مي‌کنم. ايشالا نور به قبرت بباره.»

بسم‌الله بسم‌الله خوابيدم کف قبر. رو به قبله. انگار اندازه من کنده بودند. کف پام به ته قبر مي‌خورد و سرم به ديواره بالايي‌اش. دستم را گذاشتم زير صورتم تا جک‌وجانور لاي موهايم نرود. خاک خيس و سرد بود. نگاهم افتاد به سوسک کوچکي که از ديواره قبر بالا مي‌رفت. قلبم تندتند مي‌زد و درد عجيبي توي سينه‌ام مي‌پيچيد. هر لحظه منتظر بودم  نکير و منکر بيايند و گرز داغ توي سرم بکوبند و سوال‌وجواب کنند و من زبانم بگيرد، يادم برود امامم کي بوده و پيغمبرم کي. يادم برود که توي عزاي حسين(ع) گريه کرده‌ام.

قبرستان ساکت بود. حتا مرده‌اي هم پهلو به پهلو نمي‌شد تا صداي شکستن قلنجش شنيده شود. به پيشاني‌ام عرق نشسته بود و چشم‌هام سياهي مي‌رفت. سرم را برگرداندم به سمت بالاي قبر. محمدطاها نبود. انگار رفته بود تو قبر خودش، کپه مرگش را بگذارد. به‌پشت خوابيدم. قاب مستطيل‌شکلي از آسمان سرمه‌اي شب معلوم بود و در همان‌تکه، کل ستاره‌ها تلنبار شده بودند. يک چيزي گلويم را فشار مي‌داد و راه نفسم را مي‌بست. ابرها و ديوارهاي قبر با هم حرکت مي‌کردند. فشار قبر، بازوهايم را توي سينه‌ام مچاله کرده بود.

محمدطاها نشست بالاي قبر. کمي خاک از زير پاهايش ريخت روي صورتم. «جونِ محمدطاها بريم ديگه. مگه نگفتي ده دقيقه؟»

صداي محمدطاها از قبر بغلي آمد. «چي مي‌گي بابا؟ يه‌کم دعا و ثنا بخون، مي‌ريم ديگه.»

دهانم خشک شد. بالا را نگاه کردم. هيچ‌کس نبود. بلند شدم و خودم را از توي قبر کشيدم بالا. فانوس را برداشتم و شروع کردم به دويدن. احساس مي‌کردم يکي دارد دنبالم مي‌دود.

اين کتاب با ۱۲۰ صفحه،‌ شمارگان ۷۰۰ نسخه و قيمت ۱۱ هزار تومان منتشر شده است.

تعداد بازديد:53 آخرين تغييرات:97/03/17
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر