سه شنبه 1 آبان 1397 - 13 صفر 1440 - 23 اكتبر 2018
صفحه اصلي/دين و انديشه


 
 


 










 


 












خروجي RSS

بدترین ظلم‌ها کتمان حقیقت است/ بررسی نسبت مسئله تقیه و باب تزاحم

سلسله دروس خارج فقه فرهنگ-۱۴؛

بدترين ظلم‌ها کتمان حقيقت است/ بررسي نسبت مسئله تقيه و باب تزاحم

 

 

 

 

آيت الله محسن اراکي

آيت الله اراکي گفت: اگر اثبات حقي متوقف بر بيان آن است که اگر بيان نشود حقي کتمان يا نابود مي‌شود، اينجا اظهار حق واجب است.

 

به گزارش خبرنگار مهر، متن زير مشروح جلسه چهاردهم درس خارج فرهنگ آيت الله محسن اراکي است که در ادامه مي خوانيد؛

مقدمه

فرهنگ يک نظام ارزشي است که همه فعّاليّت‌هاي ارادي انسان را در برمي‌گيرد؛ مجموعه‌اي از داوري‌هاي ارزشيِ به هم پيوسته و متکامل درباره کليه رفتارهاي انسانيِ انسان که مجموعه ساختاري هماهنگ و واحدي را شکل مي‌دهند.از سويي فرهنگ خاستگاه رفتارهاي ارادي انسانيِ فردي و اجتماعي است و لذا هرگونه تغيير در رفتارهاي فردي و اجتماعي، دگرگوني در نظام فرهنگي را مي‌طلبد و نيز هرگونه تغيير در نظام فرهنگي، دگرگوني در شيوه‌هاي رفتار انساني را به دنبال دارد به همين جهت بررسي اين نظام اجتماعي از منظر فقه و معارف اهل بيت عليهم السلام ضروري به نظر مي‌رسد. در اين سلسله دروس آيت الله محسن اراکي که مکتب علمي نجف و قم را توأماً درک کرده است، به بررسي اين مهم مي‌پردازد.

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمنِ الرَّحيمِ

الْحَمْدُ لِلَّهِ رَبِّ الْعَالَمِينَ وَ الصَّلَاةُ عَلي سَيدِنَا مُحَمَّدٍ وَ عَلَي أَهْلِ بَيتِهِ الطَّيبِينَ الطّاهِرِينَ

تفاوت اظهار بيان و تعليم

فقه مربوط به بيان تعليمي را تقريباً به صورت مفصل بحث کرديم و گفته شد که بيان تعليمي گاهي واجب، گاه حرام و گاهي مستحب يا مکروه است. بحث امروز درباره فقه بيان اظهاري است.

اظهار بيان غير از تعليم است؛ زيرا گاهي کسي در مقام تعليم نيست، اما حکم يک چيزي را مي‌داند که يا بايد اظهار کند يا نبايد آن را اظهار کند. بيان اظهاري نيز چند نوع است اما قبل از ورود به جزئياتش اجمالاً احکام بيان اظهاري را طرح مي‌کنيم تا بعد نسبت به تطبيق آن بر مصاديق بحث کنيم. نوع اول از بيان اظهاري، بيان حقيقت و احقاق حق است؛ در آنجا که اثبات حقانيت حق و اثبات عدل متوقف بر بيان آن است؛ اگر اثبات حقي متوقف بر بيان آن است که اگر بيان نشود حقي کتمان يا نابود مي‌شود، اينجا اظهار حق واجب است.

برترين حق‌ها هم که منشأ ساير حقوق است حق اطاعت پروردگار است؛ اينکه ما خدايي داريم که مولا و پروردگار و فرمانرواي ماست و حق اطاعت بر گردن ما دارد و آن خدا عين حق و عين عدل است، لذا بر ما اطاعت او فرض است.  اين حق اطاعت، حقي است که هر حق ديگر از آن حق ريشه مي‌گيرد. اگر حق اطاعت خدا را معترف نشويم و قبول نکنيم، هيچ حقي قابل اثبات نيست.

اينکه مي‌گويند مبناي حقوق، عقلاء هستند، اين حرف‌ بي مبناست؛ زيرا ديگران هم خود را عاقل مي‌دانند، مگر جماعت داعشي انسان‌هاي بي‌عقلي هستند؟ خير، خيلي هم عقل دارند، گفته مي‌شود بسياري از اين داعشي‌ها مهندس و دکتر هستند و خيلي از آن‌ها تحصيلات عاليه دارند، اين‌ها فکر و تحليل مي‌کنند. مثلاً مي‌گويند اگر ما انتحاري در يک بازار بزنيم و مردم عادي را بکشيم عين حق است. اين‌ها عاقل هستند و اين کارها را مي‌کنند. آمريکا که در عراق، پاکستان، افغانستان و جاهاي ديگر آدم مي‌کشد -از هر ده بمباران هم مي‌گويد، چند تايش خطا رفته است و مردم معمولي بيچاره را در خانه و مجالس عروسي مي‌کشد- يا فرضاً با بمب هيدروژني هيروشيما را در يک لحظه با ۱۵۰ هزار نفر نابود مي‌کند، اين‌ها عاقل هستند، ديوانه که نيستند، اما چون مصلحت خودشان را مي‌سنجند مي‌گويند که اين کار خوب است. حتي تا به امروز از بمباران اتمي هيروشيما و ناکازاکي حاضر به عذرخواهي نشده‌اند. پس اينکه کسي بگويد عقلا، جامعه بشري، عقل بشري و امثالهم مي‌تواند معيار تشخيص حقانيت باشد، درست نيست.

اما اگر گفتيم که خدايي داريم که او مالک ما، عين الحق، ذات الحق و ذات العدل است، آنچه او بگويد حق شده و امر او به ما واجب الطاعة مي‌شود، اينجاست که خروج از آن امر ظلم خواهد بود. «إِنَّ الشِّرْک لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» و گفته شد که مراد از شرکي که در قرآن آمده شرک در اطاعت است؛ يعني کسي به جزء خدا را اطاعت کردن: «يا أَيهَا النَّاسُ اعْبُدُوا رَبَّکمُ» يا «أَ لَمْ أَعْهَدْ إِلَيکُمْ يا بَني آدَمَ أَنْ لا تَعْبُدُوا الشَّيطانَ إِنَّهُ لَکُمْ عَدُوٌّ مُبينٌ * وَأَنِ اعْبُدُونِي هَذَا صِرَاطٌ مُسْتَقِيمٌ» که گفته شد منظور از اين «لاتعبدوا» در «لاتعبدوا الشيطان»، «لاتصلوا، لاترکعوا و لاتسجدوا لشيطان» که نيست؛ چون «ليس هنالک من يعبد الشيطان» يعني «يسجد له و يرکعوا له» و مراد از نهي از عبادت شيطان، اين نيست که نهي شده است که سجده و رکوع نکنيد زيرا کسي که براي شيطان سجده نمي‌کند بلکه مراد از عبادت يعني او را اطاعت نکنيد، بلکه مرا اطاعت کنيد. اين است مسئله عبادت در قرآن کريم. بنابراين اين حق -يعني اينکه خداوند متعال اطاعت شود- مخصوص اوست و اين عين توحيد است. لذا شرک اين است که براي غير خدا هم حق اطاعت قائل شويم و اين آن شرک برجسته‌اي است که مصداق «إِنَّ الشِّرْک لَظُلْمٌ عَظِيمٌ» است؛ يعني اين شرکي که براي غير خدا هم حق اطاعت قائل بشود.

کتمان حق، بدترين نوع شرک است

لذا بدترين شرک‌ها و ظلم‌ها کتمان اين حق است؛ حقي که بيّن‌ترين حق‌ها در جهان آفرينش است حق خداست.  خداوند متعال در قرآن کريم فرمود: «شَهِدَ اللَّهُ أَنَّهُ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ وَ الْمَلائِکَةُ وَ أُولُوا الْعِلْمِ قائِماً بِالْقِسْطِ لا إِلهَ إِلاَّ هُوَ الْعَزيزُ الْحَکيم‏» همه‌چيز بر حقانيت و مولويت او شهادت مي‌دهند. انکار و کتمان چنين حقي بزرگ‌ترين ظلمي است که در حق بشريت و عدالت انجام مي‌شود، بنابراين شهادتين واجب است، يعني اظهار شهادتين واجب است؛ أشهد أن لااله إلا الله و أشهد أن محمداً رسول الله صلي الله عليه و آله و سلم. البته صِرف شهادت توحيدي هم کافي نيست و اگر به شهادت بر رسالت ملزم نشود [اين شهادت ناقص است]؛ زيرا از طريق رسول مي‌توانيم خدا را عبادت کرده و حق او را ادا کنيم، اگر شهادت بر رسول نشود باز هم حق خدا تضييع خواهد شد. حق خدا وقتي ادا مي‌شود که رسولي داشته باشد که آن رسول امرونهي‌اش را براي ما منتقل کند تا بتوانيم اطاعتش کنيم، اينجاست که اين حق برتر است و همه حقوق ازاينجا نشئت مي‌گيرد.

حالا اگر شما مي‌دانيد که کسي مال ديگري را خورده است و اگر شهادت بدهيد، در احقاق حق او تأثير دارد، کتمان اين شهادت حرام است. «وَ أَقيمُوا الشَّهادَةَ لِلَّه‏» يعني براي خدا اقامه شهادت کنيد. اين مورد اول بيان اظهاري ست که واجب است.

ادله بيانِ اظهاريِ واجب

از جمله دلايل اين وجوب اين آيه شريفه است: «إِنَّ الَّذِينَ يکتُمُونَ ما أَنْزَلْنا مِنَ الْبَيناتِ وَ الْهُدي مِنْ بَعْدِ ما بَينَّاهُ لِلنَّاسِ فِي الْکتابِ أُولئِک يلْعَنُهُمُ اللَّهُ وَ يلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» آن‌هايي که بينات ما را کتمان کنند، هم خدا آنها را لعت مي‌کند و لعنت فرستادگان. حال اين لعنت فرستادگان «يلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» به چه معني است؟ «يَلْعَنُهُمُ اللَّهُ» را مي‌فهميم، يعني خدا آنها را لعنت مي‌کند، لعنت کنندگان به چه معني است؟ ظاهرش اين است -البته يک احتمالي است اما به نظر ما احتمال اقوي است-؛ يک احتمال اين است که «الف و لام» اللاعنون، الف و لام عهد باشد؛ يعني «يلْعَنُهُمُ اللَّاعِنُونَ» مخصوص، مثل ملائکه، انبياء، صالحين که اين‌ها بر کتمان کنندگان لعنت مي‌کنند، يعني يلعنهم اولئک اللّاعنون که معهود هستند. مي‌تواند «الف و لام» اللّاعنون، الف و لام جنس باشد؛ يعني هر لعنت فرستنده‌اي، لعنتش به اين‌ها مي‌خورد. چون هر لعنت کننده‌اي -کساني که لعنت به حق مي‌کنند- هر کسي را که لعنت کنند، اگر لعنت مي‌کنند غاصب، ظالم، آدم کش به ناحق را و هر لعنتي که فرستاده شود توسط هر لاعني، برگشتش به کتمان کنندگان است؛ زيرا اين‌ها هستند که منشأ تضييع ساير حقوق مي‌شوند. آن‌وقت هر مظلومي که لعنت مي‌فرستد و مي‌گويد لعنت بر ظالم، لعنت بر ستمگر، لعنت بر کسي که حق ما را خورد، لعنتش به کتمان کننده حق برگشت مي‌کند؛ زيرا کتمان حق است که باعث مي‌شود عدل در جامعه منتشر نمي‌شود و در نتيجه کتمان حق است که ظالمان به مردم ظلم مي‌کنند. در نتيجه لعنت هر لعنت کننده‌اي به آنها برمي‌گردد. اين هم يک وجه است که الف و لام اللّاعنون، الف و لام عهد نباشد.

در هر صورت آيات کريمه ديگري که دال بر حرمت کتمان حق هستند زياد است، حالا ما به اين آيه اشاره کرديم و آيات ديگر هم فراوان است. به عنوان مثال «وَمَن يَکْتُمْهَا فَإِنَّهُ آثِمٌ قَلْبُهُ وَاللّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ عَلِيمٌ». امثال اين آيات، رواياتي هم وجود دارد که در آينده به آن‌ها متعرض خواهيم شد.

راه حل در تعارض حقوق

اين بحث را در هم آينده خواهيم کرد که اگر انسان براي حفظ يک حق برتري يا براي حفظ يک حق مساوي انسان از يک حق ديگري بگذرد، اين کار مجاز است. البته نه‌تنها در مسئله کتمان، بلکه به صورت کلي در موارد تزاحم بين حقَّين [‌مي‌توان اين کار را کرد.] دو تا حق هست و هر دو مساوي هستند، يا يک حق برتر از حق ديگري است، در اين صورت انسان نمي‌تواند هر دو حق را استيفاء کند؛ حال به دليل اينکه چون تزاحم وجود دارد، يا بايد اين حق را بدهد، يا آن حق را. چه بايد بکند؟ بايد يکي از دو حق را انجام دهد. مثال مي‌زنند که دو نفر در حال غرق شدن هستند و تنها مي‌توان يکي از آن‌ها را نجات داد، اين شخص اگر بخواهد هر دو را نجات دهد نمي‌تواند و بايد تنها يک نفر را نجات دهد. خواه‌ناخواه بايد از نجات ديگري دست بکشد و به نجات يکي اکتفا کند. هر دو حق دارند، اما چون تزاحم وجود دارد، احراز و استيفاء که در حقَّين ممکن نيست، بايد به يکي عمل کند، حال اگر يکي از آن‌ها هم برتر باشد، اين به‌طريق‌اولي است.

مساله تقيه و باب تزاحم

باب تقيه هم از باب تزاحم است؛ اين را ما در مباحث تقيه گفته‌ايم که اصولاً باب تقيه از باب تزاحم است و لذا قاعده‌مند است و کلاً قضيه تقيه مخصوص به فقه شيعه نيست و ساير فقهاي مذاهب هم قائل‌اند که در مواقع تزاحم بين دو واجب انسان بايد يکي را اتخاذ کند و نمي‌تواند هر دو را اتخاذ کند. کسي نگفته است که اگر دو واجب با هم متزاحم شدند، هر دو را بايد رها کند؛ نه مي‌گويد که اگر مي‌تواند يکي از آن‌ها را انجام دهد، بايد انجام دهد. تقيه هم همين است و چيزي غيرازاين نيست؛ مي‌گويد که دو واجب در اينجا تزاحم پيدا کرده است، يکي واجب حفظ نفس و ديگري واجب جهر به بسم الله -حالا اگر واجب باشد- بايد يکي را انجام دهد. يا واجب جهر در فاتحه، يا واجب قصر در صلاة؛ قصر براي او واجب است، اما اگر اين واجب را انجام دهد، نفسش در خطر خواهد بود و او را مي‌کشند؛ مي‌فهمند که شيعه است و او را مي‌کشند. اينجا دو واجب با هم متزاحمين هستند؛ يا بايد حفظ نفس کند که واجب است يا بايد نماز را دو رکعتي بخواند، چون مسافر است. اما اگر بخواهد نماز را قصر بخواند، مي‌فهمند که شيعه است و او را مي‌کشند، فرضاً داعشي‌ها اسيرش کرده‌اند و نمي‌دانند که شيعه است، اينجا تزاحم بين حفظ نفس که اين واجب است و بين دست برداشتن از بعضي از واجبات مثل نماز کامل خواندن در آنجايي که بايد قصر بخواند وجود دارد؛ در اين صورت لازم نيست که قصر بخواند و بايد کامل بخواند و اين کار صحيح هم خواهد بود. يا مثلاً تکتُّف در صلاة حرام است، اما اگر اين فعل حرام متزاحم شد با حفظ نفس، بايد آن را مرتکب شده و حفظ نفس کند.

در روايت آمده است که روزي حاکم مدينه حکم به عيد فطر بودن کرده بود درحالي‌که در نزد حضرت صادق عليه السلام عيد نبود اما ديدند که حضرت در حال غذا خوردن در روز ماه رمضان است! يکي از اصحاب به حضرت ايراد گرفت اما حضرت فرمود «إِفْطَارِي يَوْماً وَ قَضَاؤُهُ أَيْسَرَ عَلَيَّ مِنْ أَنْ يُضْرَبَ عُنُقِي وَ لَا يُعْبَدَ اللَّهُ.» يک روز من افطار مي‌کنم و اين بهتر از آن است که خون من ريخته شود، اينجا تزاحم بين صوم رمضان با حفظ نفس است و در آن حفظ نفس واجب اهم است.

همه موارد تقيه از اين قبيل است؛ لذا گفته‌ايم که همه موارد تقيه تحت ضوابط قواعد باب تزاحم داخل مي‌شود. اگر کسي بخواهد باب تقيه را بررسي کند، قواعد باب تزاحم بر باب تقيه حاکم است.

در موارد تزاحم اطلاق قيد نمي‌خورد؛ يعني در اينجا قيدِ قدرتِ عقلي وجود ندارد و آن قيدي که اينجا مي‌زند، قيد قدرت شرعي است. خود واجب مطلق است؛ اما چون در مرحله امتثال قدرت نيست در اينجا تقييد، تقييد تعزيري است و تقييد رفع حکمي نيست. يعني عذر مي‌دهد و وقتي تقييد تعذيري شود، فايده دارد [و آن فايده در اين است] که حالا اگر کسي در آنجايي که بايد تقيه کند تقيه نکرد، نمازش باطل است؟ مي‌گوييم که نمازش باطل نيست؛ زيرا اين تقييد، تقييد تعذيري است، نه اينکه تقييد حکم باشد. اگر تقييد حکم باشد نمازش باطل مي‌شود. اما اصلاً امر ندارد. حالا اين بحثي است که در باب تزاحم انجام مي‌گيرد که قول به ترتب هم به شکلي مبتني بر اين حرف است که اين تقييد، تقييد تعذيري است و لذا ما قائل به ترتب شده و بر مبناي ترتب به صحت عمل عبادي قائل مي‌شويم.

و صلي الله علي محمد و آله الطاهرين

تعداد بازديد:93 آخرين تغييرات:97/03/22
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر