چهارشنبه 28 شهريور 1397 - 9 محرم 1440 - 19 سپتامبر 2018
صفحه اصلي/مقالات


 
 


 










 


 












خروجي RSS

مسئله‌ اصلاح دینی در جامعه‌ ما/ تفاوت جریان اصلاحات در غرب و شرق

يادداشتي از يحيي يثربي؛

مسئله‌ اصلاح ديني در جامعه‌ ما/ تفاوت جريان اصلاحات در غرب و شرق

اصلاحات در غرب، ضرورتي بود که متفکران مغرب زمين با مطالعه و تحقيق به آن رسيده بودند. اما در جامعه‌ ما تنها جنبه‌ تقليد داشت.

به گزارش خبرنگار مهر، متن زير يادداشتي از يحيي يثربي استاد فلسفه است که در ادامه مي خوانيد؛

از حدود يک قرن پيش، کساني بوده‌اند که دم از اصلاح دين اسلام زده‌اند و پيشنهادهاي گوناگوني را مطرح نموده‌اند، از سيد جمال گرفته تا آخوندزاده در دوران گذشته و از بازرگان و شريعتي گرفته تا سروش و شبستري در دوران اخير. تلاش همه‌ي آنان اگرچه با اخلاص و تحمل زحمت بسيار همراه بوده است، اما به نتيجه‌ي مطلوب و کارآمد نرسيده است. به گونه‌اي که ما پس از يک قرن، هيچ نتيجه‌ معيني در هيچ زمينه‌ ديني ملاحظه نمي‌کنيم! از اين باب که مشت نمونه‌ خروار است، مي‌توان چنين انديشيد که اين جريان اگر به همين شکل ادامه يابد، در آينده نيز به نتيجه‌اي دست نخواهد يافت. چرا؟

هدف ما در اين نوشته توضيح علل و عوامل اين ناکامي است. از آنجا که الهام‌بخش چنين ايده‌اي که بايد به اصلاح دين پرداخت، افکار متفکران مغرب زمين است، بايد در تحليل و داوري، غرب را نيز در نظر گرفت، ولي به عنوان نمونه‌اي موفق؛ يعني تلاش براي اصلاح دين در غرب به نتيجه رسيده است، اما در جامعه‌ ما نه! در توضيح دليل اين امر، به نظر من، بايد علل کاميابي و ناکاميابي را در تفاوت‌ها جستجو کرد. اگر راهي به مقصد رسيده و ابزاري به کار آمده است، اما راه ديگر و ابزار ديگر به کار نيامده است، بايد به تفاوت ها پرداخت. حتماً در يک طرف چيزي يا چيزهايي بوده که در طرف ديگر نبوده است. به همين دليل، يک طرف کامياب شده و طرف ديگر ناکام مانده است.

اينک، براي توضيح ناکامي جريان اصلاح ديني در جامعه مان به اين تفاوت ها توجه مي کنيم؛ يعني تفاوت ميان جريان اصلاحات در غرب و در شرق. اهم اين تفاوت ها عبارتند از:

يک تفاوت در ماهيت و روش. ماهيت و روش اصلاحات در جامعه ما از چند جهت با اصلاحات غرب متفاوت است:

الف. اصلاحات در غرب، ضرورتي بود که متفکران مغرب زمين با مطالعه و تحقيق به آن رسيده بودند. اما در جامعه‌ ما تنها جنبه‌ تقليد داشت. يعني عده اي مي خواستند چنانکه از اختراعات و دستاوردهاي مغرب زمين در جهت مختلف بهره مي گيرند، در دينداري هم از دستاوردهاي آنها بهره بگيرند. آنها مي ديدند که غربيان از طريق ادبيات و نمايشنامه ها و داستان هايشان دين و روحانيت را مسخره مي کنند، از اين رو در همان ابتداي کار جريان روشنفکري در جامعه‌ي ما نيز به تمسخر دين و روحانيت پرداختند. غافل از اينکه اين مسخره کردن در غرب، بعد از وارد کردن نقدهاي علمي و اشکالات عقلي از طرفي و بر اساس سابقه‌ي ستم کليسا در دوران تفتيش عقايد از طرف ديگر بود. در حالي که، در جامعه ما، نه انتقاد و اشکال عقلاني و علمي نسبت به دين گرفته مي شد و نه علماي دين سابقه بد رفتاري با مردم داشتند. علماي دين به خاطر دور بودن از قدرت سياسي، کمتر مي شد که به کسي ظلم و تجاوز کنند و بيشتر به عنوان پناه مردم و پدر بيچارگان شناخته مي شدند.

مردم غرب چشم به راه کساني بودند که با قدرت دين مبارزه کنند، در صورتي که در جامعه‌ ما توده‌ مردم دين و روحانيت را پناهگاه مشکلات خود مي دانستند و از اهانت به دين يا روحانيت آزرده خاطر مي شدند.

ب. دانشمندان مغرب زمين با اصلاح دين بر آن مي کوشيدند تا از خرافات و عوامل بازدارنده رها شوند تا بتوانند به حرکت علمي خود ادامه دهند. اما در جامعه‌ ما حرکتي نبود تا دين در مسير آن به عنوان يک عامل بازدارنده قرار گيرد و ما مجبور شويم با آن مبارزه کنيم. مثلاً کليسا در مغرب زمين با تقديس گزيده اي از افکار ارسطو و ديگر يونانيان براي خود در همه‌ زمينه ها ديدگاه هايي اعلام نموده بود که زيرپا گذاشتن آنها به معناي بي حرمتي به دين و نافرماني در برابر خداوند بود. آنان فيزيک، ستاره شناسي و ساير رشته هاي علوم را به صورت آموزه هاي ديني توراتي اعلام کرده بودند. وقتي که دانشمندان در کيهان شناسي يا فيزيک به نظريه‌ جديدي دست مي يافتند، کليسا در برابر آنان مي ايستاد و جنگ علم و دين به راه مي انداخت. در صورتي که در جامعه اسلامي ما هرگز تعليمات ارسطو و ديگر فلاسفه تقديس نشدند و حتي گروهي از علماي دين با ترويج آنها مخالف بودند. بنابراين، هيچ زمينه‌ علمي براي مبارزه با دين در جامعه ما وجود نداشت.

دريغا که اخيراً فلسفه‌ ابن سينا و ملاصدرا و غيره را صفت اسلامي داده اند، در حالي که خود اينان، فلسفه شان را با چنين صفتي توصيف نکرده اند و اين کار غيرمنطقي و نادرست هم اکنون در جامعه‌ي ما نقد فلسفه را دشوار نموده است. کسي که به ديدگاه هاي فيلسوفان مسلمان اعتراض کند، گويي به اسلام اعتراض کرده است.

ج. سياسي نکردن تحقيقات علمي. متفکران مغرب زمين، تفکر را با فعاليت هاي سياسي و قدرت طلبانه مرتبط نکردند و به خودي خود، نه کاري با قدرت داشتند و نه با ديانت. آنها مي گفتند ما فعاليت علمي انجام مي دهيم و کاري به سياست و قدرت نداريم. نه مي خواهيم بر جاي امپراتوران بنشينيم و نه قرار است چيزي را به جاي کليسا سامان بدهيم. آنان مطمئن بودند که پيشرفت انديشه و دانش و توسعه‌ي فکر و فرهنگ جامعه، هم قدرت را اصلاح خواهد کرد و هم دين را. بنابراين، با صبر و حوصله پيش مي رفتند و هرگز مردم را به شورش و انقلاب تشويق نمي کردند. بلکه، برعکس، هميشه به مردم هشدار مي دادند که با شاه کشي و انقلاب و شورش خود را با شرايطي روبرو خواهيد ساخت که بسي خطرناک تر و زيان بارتر از شرايط موجود شما خواهد بود.

اما در جامعه‌ ما نه تنها تفکر با سياست پيوند خورده است، بلکه غالباً ما بازي سياسي را با تفکر اشتباه گرفته ايم. کساني که در جامعه‌ ما با عنوان روشنفکر شناخته مي شوند، کساني هستند که در زمان خود نسبت به قدرت حاکم اعتراض داشته اند و به اصطلاح در صف اپوزيسيون بوده اند. همين اپوزيسيون بودن را، هم خودشان و هم ديگران ملاک روشنفکري شمرده اند، غافل از اينکه اساس روشنفکري تفکر و تحقيق است، نه اعتراض و مخالفت.

دو تفاوت در جايگاه. متفکران غرب با روشنگري کار خود را آغاز کردند و هدفي جز روشنگري نداشتند. روزي که بيکن و هيوم منطق و معرفت شناسي سنتي را نقد مي کردند، هدفي جز پديد آوردن منطق و معرفت شناسي کارآمد نداشتند، ولي همين منطق و معرفت شناسي و روش جديدي که پديد آوردند، در آينده اي نه چندان دور، نتيجه هاي بيشماري پديد آورد. از قبيل پيدايش علوم تجربي جديد و پيدايش علوم انساني جديد و مبارزه با جهل و خرافه، و ايجاد بهداشت و درمان جديد، وسايل ارتباطي و اطلاع رساني جديد، تجارت، توليد و کشاورزي و دامداري جديد، دين شناسي جديد، نظام سياسي و اجتماعي جديد و صدها نتيجه ي پرسود ديگر که هنوز هم هر لحظه از اين باغ بري مي رسد و تازه تر از تازه تري مي رسد.

اما در جامعه‌ ما به جاي آنکه به توسعه‌ فکر و ذهن مردم بپردازند و روشنگري را هدف خود قرار دهند، به نتيجه ها چشم دوختند تا يک شبه هم صنعت داشته باشند، هم تکنولوژي، هم جامعه مدني، هم دين شناسي، هم نظام سياسي و اجتماعي جديد و .... دليل چنين امري به نظر من، آن بوده است که به دو دليل ما به مقدمات و زمينه سازي در جامعه نپرداخته ايم؛ يکي، سطحي بودن ذهن و فکر آنان که خود را روشنفکر مي پنداشتند. ما در جامعه‌ي خود کساني را که بتوان آنها را از نظر فکر و انديشه در رديف بيکن، هيوم، دکارت، لاک، کانت و ... قرار داد، نداشتيم.

روشنفکران ما چون اهل فکر نبوده اند، مسئله فکر و ذهن را در تحول جامعه ناديده گرفته اند. چون يکي از نتايج روشنفکري تحول حکومت ها بوده است که امپراطوري ها جاي خود را به حکومت هاي دموکراتيک دادند، بلافاصله روشنفکران ما نيز بر آن شدند تا با شورش، نظام استبدادي جامعه را به نظام مشروطه تغيير دهند و از اين راه از هرچيزي بهره گرفتند، از توپ و تفنگ گرفته تا سياست هاي کشورهاي خارجي، جز تفکر!

 و ديگري، تقليدي بودن روش مدعيان روشنفکري در جامعه ما. اينان که بعدها از طرف خودشان به غربزدگي متهم شدند، در حقيقت هم غربزده بودند. يعني عاشق و دلباخته غرب بودند؛ اما آنچه که از غرب در نظر داشتند، چيزي جز نظام ظاهري زندگي و محصولات صنعتي نبود. اينان فکر مي کردند که با تغيير رژيم مشکل نظام زندگي حل مي شود و با وارد کردن ماشين و ساختن کارخانه، صاحب صنعت و تکنولوژي مي شويم! بنابراين، تقليدي عمل کردند، اما تقليد در روبناها! اينان زيربناي تمدن جديد غرب که همان ذهن و فکر است را درک نکرده و نمي کنند.

از اينجاست که ما از همان ابتدا به کساني روشنفکر گفتيم که مخالف دولت بوده، به دنبال ايجاد شورش عليه دولت حاکم باشند و نيز از محصولات صنعتي غرب و شيوه ي زندگي آنان استقبال کنند؛ اگرچه تخصص و تامل و تعمقي در فکر و انديشه نداشته باشند.

سه تفاوت در دين. اصلاح طلبان غرب، با دين مسيحيت طرف بودند و اصلاح طلبان مسلمان با دين اسلام و اين دو اگرچه در نام و عنوان «دين» مشترکند، ولي از لحاظ ماهيت و درونمايه کاملاً متفاوت مي باشند. منظور ما از اين تفاوت آن نيست که مثلاً نماز و روزه و حج و قبله و پرداخت هاي مالي مومنان و احکام حلال و حرام آن دو با هم فرق دارند، اگرچه اين دو دين در همه اين موارد با هم متفاوت هستند، اما اين تفاوت ها به بحث ما ارتباطي ندارند. حتي ما با تفاوت هاي اين دو دين در اصول اعتقادي هم کاري نداريم؛ مثلاً کاري نداريم به اينکه يکي توحيد را مطرح مي کند و ديگري تثليت را، زيرا تفاوت يک دين با دين ديگر يک امر عادي است. آنچه از اين تفاوت ها براي ما مهم است، تفاوت هايي است که به مسئله‌ي اصلاح طلبي مربوطند، يعني اگر بخواهيم در زمينه ي اين دو ديانت دست به اصلاحاتي بزنيم، اين تفاوت ها مطرح مي شوند و کار اصلاحات را ممکن يا ناممکن مي سازند. اهمّ موارد اين تفاوت ها عبارتند از:

۱- متن آسماني. در ميان اديان موجود جهان، تنها دين اسلام است که مدعي داشتن متن آسماني به دور از دخل و تصرف بشري است، در حاليکه اديان ديگر، از جمله مسيحيت مدعي داشتن چنين متني نيستند. متون ديني مسيحيان (عهد عتيق، عهد جديد و رسالات) همه گزارشي بشري هستند. گزارشگران عهد عتيق ناشناخته اند، اما گزارشگران عهد جديد مشخص هستند و متون عهد جديد بنام آنان شناخته مي شوند؛ مانند انجيل متي، انجيل يوحنا و نامه هاي پولس.

در صورتي که در دين اسلام متن قرآن آسماني بوده، پيامبر اسلام تنها مأمور ابلاغ و ترويج آن است. انتخاب مردي درس نخوانده از محيط جاهلي عربستان براي ابلاغ وحي، نشان‌دهنده ي آن است که او فقط نقش يک واسطه را برعهده دارد؛ لفظ، معني، نظم و زبان آيه ها همه از طرف خداوند است. فرآيند تنزيل بدينگونه است که نخست وحي در لوح محفوظ نقش مي بندد، سپس فرشته ي وحي آن را از لوح محفوظ فراگرفته، بر پيامبر مي خواند و در ادامه پيامبر شنيده ي خود را حفظ کرده، عين عباراتي را که به وسيله ي وحي دريافته و فراگرفته است، به مردم ابلاغ مي کند. پس از آن کاتبان وحي عيناً آن را مي نويسند و حافظان به حافظه ي خود مي سپارند.

همين آسماني بودن يا نبودن متن در اقدامات اصلاح طلبان بسيار مؤثر و منشأ اثر است، زيرا اصلاح طلبان به آساني مي توانند درباره ي متن بشرساخته اظهار نظر کنند، مثلاً بگويند که اين گزاره علمي نيست و آن يکي گزاره با اخلاق سازگار نمي باشد و .... اما در متن آسماني چنين اظهار نظري امکان ندارد.

۲- سنت مضبوط. بازهم بايد گفت که شايد اسلام تنها ديني باشد که از پيامبرش و صحابه و جانشينان معصوم وي متن ضبط شده داريم. ياران پيامبر اظهارات پيامبر اسلام  را به حافظه مي سپردند و آن را بدون کوچکترين تغيير به عنوان متني مقدس سينه به سينه نقل مي کردند. راويان شناخته شده بودند و متن در حد امکان مصون از حذف و اضافه بود (موضوع جعل حديث، بحث ديگري است که چندان به بحث ما مربوط نيست). اما ضبط دقيق سخنان پيامبر در اديان ديگر وجود ندارد. همين است که کار دخل و تصرف را در احاديث اسلامي دشوار مي سازد، در حالي که در اديان ديگر چنين مانعي پيش پا وجود ندارد.

۳- شريعت. ديانت مسيحي شامل دستورات زيادي در شئون مختلف زندگي فردي و اجتماعي انسان ها نيست و به قول معروف «شريعت» ندارد. قسمت عمده ي احکام اين دين، احکام وضع شده ي کليساهاست و منشأ زميني و بشري دارد. اما دين اسلام در مورد تک تک مسايل زندگي فردي و اجتماعي انسان حکم دارد و داراي شريعت جامع و فراگير است که بايد تا روز قيامت حلالش حلال و حرامش حرام باشد. در دين اسلام کسي جز خداوند حق تشريع و قانون گذاري نداشته و مجاز به کم و زياد کردن و تغيير احکام شريعت نيست. بنابراين، به آساني نمي توان چيزي از شريعت کم کرد يا بر آن افزود. اما ديني که شريعت نداشته باشد، هرگونه قانون و برنامه اي را مي توان در آن پيشنهاد کرد.

۴- اصول شطحي. منظور من از «شطحي» آن است که مفهوم و معقول نباشد. هر گزاره اي که با هيچ توضيح و مقدمه اي براي ذهن ما مفهوم و معقول نباشد و ما توان تصور و تصديق آن را نداشته باشيم، آن را شطحي مي ناميم. اصول اصلي ديانت مسيحي از قبيل «تثليت» و «فداء» براي ذهن بشر قابل فهم و توجيه نيستند، در صورتي که شرط ايمان به اصول دين اسلام آن است که شخص آن اصول را دقيقاً بفهمد و با دلايل روشن، بصورت يقيني بپذيرد. بنابراين اسلام به خردورزي فضا داده است و فهم انسان را اعتبار بخشيده است. در حالي که مسيحيت هيچگونه تفکر و اظهار نظري را درباره ي اصول خود را مجاز نمي داند.

۵- زبان روشن. از آنجا که اصول اعتقادي اسلام عقلاني است و همه ي مؤمنان بايد تک تک آنها را با دليل عقلي بپذيرند، نه با تقليد و نيز براي اينکه فروع دين اسلام بايد بصورت صريح و قاطع به مردم ابلاغ شود تا بتوانند به تکليف شرعي خود عمل کنند، زبان دين اسلام يک زبان صريح و قابل فهم است و به تعبير قرآن «مُبين» است، نه رمزي، برخلاف اديان غيرعقلاني از جمله مسيحيت که زبانشان رمزي است. اصلاحگران مي توانند تفسيرهاي گوناگوني از متون مبهم داشته باشند، اما اين کار در مورد قرآن امکان پذير نيست.

۶- سازگاري با دستاوردهاي علوم جديد. کليسا به تدريج قسمتي از طبيعيات، هيئت، جغرافيا و جانورشناسي قديم را جزء مجموعه ي تعاليم تقديس شده ي خود قرار داده بود که هرگونه ديدگاه مخالف با آنها، بمنزله ي انکار حقايق ديني بود. لذا کريستف کلمب را به جرم کشف سرزميني که در تورات وانجيل نيامده است، مورد تعقيب قرار مي دهد، چنانکه گاليله را به جرم اعتقاد به گردش زمين و «هاروي» را به جرم کشف و اعلام گردش خون در بدن محکوم مي کند. در صورتي که در اسلام چنين وضعي وجود نداشته و ندارد. علماي دين هميشه فاصله ي خود را با ديدگاه هاي علمي يونانيان و غيره نگه داشته، آنها را نه تنها تقديس نکردند، بلکه غالباً به مقام مخالفت با آنها هم برآمدند. اين مخالفت با تدريس و آموزش فلسفه و علوم اگرچه به عنوان مانع رشد فلسفه و علوم در جهان اسلام مورد توجه بوده است، اما دانسته و ندانسته شرايطي را پديد آورده است که ديانت اسلام با هيچگونه تحول در نظريات علمي مخالفت نداشته باشد. لذا، علماي اسلام در برابر اين همه تحول در فيزيک، شيمي و هيئت و غيره نه تنها عکس العملي نداشتند، بلکه آنها را تأييد هم مي کردند.

۷- فروع سازگار با فطرت انساني. يکي از مشکلات مسيحيت فروع و مسايل ناسازگار با فطرت انساني اين ديانت بود؛ مثلاً خريدن بهشت با پول يا آمرزش گناهان با اعتراف در نزد کشيش، يا رياضت و رهبانيت و تحريم لذايذ زندگي و امثال اينها، اما دين اسلام هيچگونه حکمي ندارد که لازمه ي آن، تحقير انسان در برابر غيرخدا يا ناسازگار با فطرت و وجدان بشر باشد.

۸- عقده از حاکميت دين. اگرچه اغلب حاکمان مسلمان در ستم بر مردم، چيزي از حکام مسيحي کم ندارند، اما هر مسلماني، حتي توده ي بي سواد مي دانند که اين ظلم و ستم به اراده و هوي و هوس حاکمان مربوط است و از دين اسلام سرچشمه نمي گيرد. برخلاف مسيحيت که قسمت عمده ي ستم حاکمان آن مخصوصاً حاکمان کليسا از متن تعاليم اين ديانت تحريف شده استنباط مي شد. مثلاً آيا مي توان مجرم را شکنجه کرد يا نه؟ جواب ديانت اسلام به اين پرسش بدون ترديد و بصورت صريح و روشن منفي است و هرگونه اقرار ناشي از شکنجه و اجبار ارزش ندارد. بنابراين، اگر حاکمان مسلمان مجرمان را شکنجه کرده اند، اين کار زشت و ناپسند به ددمنشي و جهالت آنان مربوط است، نه اسلام. اما در تعاليم مسيحيت اعتراف به هر قيمتي که به دست آيد، باعث نجات روح متهم است، لذا در زندان هاي تفتيش عقايد، کشيش ها در نهايت دلسوزي در حالي که به ورد و نيايش مشغول بودند، مجرم را زير شکنجه قرار مي دادند تا اقرار کند و روح خود را نجات دهد. اگرچه بعد از اين اقرار او را مي کشتند و مي سوزانيدند، اما وجدانشان راحت بود که پيش از اين کار، او را به اعتراف و اقرار واداشته اند و روحش را نجات داده اند. اين ديگر به سليقه ي حاکم مربوط نبود، بلکه نتيجه ي تعاليم مسيحيت تحريف شده بود.

از اين رو، روشنفکران مسيحي حق داشتند در برابر اين ناهنجاري ها مقاومت کنند و دست به اصلاح دين بزنند. در صورتي که در دين اسلام از اين مشکلات خبري نبود و اصلاح طلبان ما تنها بر اساس تقليد، دم از اصلاحات مي زدند.

چهار هدف. روشن انديشان مغرب زمين با تفکر جديدي که داشتند، خواستار پيشرفت علم و دانش و توسعه ي فکر و فرهنگ اصالت و اعتبار انسان بودند. در صورتي که مسيحيت بر اين نکته تاکيد داشت که مومنان نبايد به عقل و دانش و نيز شکوفايي زندگي مادي علاقه اي نشان داده و براي خود ارج و اعتباري قائل باشند. بنابراين، ديانت مسيحي با دستاورد فهم جديد بشر سازگاري نداشت. روشنفکران و متفکران غرب يا بايد فهم بشر را نابود مي کردند يا اينکه دين را اصلاح مي نمودند. اما دين اسلام پيشرفت علم و دانش و توسعه ي فکر و فرهنگ و اصالت و اعتبار انسان را شرط اصلي دينداري مي دانست و مومنان را به طلب دانش و توسعه ي زندگي تشويق مي کرد. بنابراين، هيچگونه درگيري با تفکر جديد و دستاوردهاي آن نداشت. اينک براي نمونه، چند مورد از آموزه هاي ناسازگار کليسا با اصالت انسان را يادآور مي شويم:

الف کليسا هر انساني را ذاتاً گناهکار مي دانست و اين با عقل و احساس انسان ها قابل قبول نبود و با اصالت و اعتبار انسان در تضاد قرار داشت. در صورتي که اسلام چنين ديدگاهي درباره انسان نداشته و هويت انسان را تخريب نمي کرد، بلکه بر تجليل و تکريم انسان تاکيد مي ورزيد.

ب کليسا قواي ادراکي انسان را بي اعتبار و خطرناک مي شمرد. فهم و دانايي را در رديف کفر قرار مي داد و نجات را در شأن جاهلان مي دانست. اما اسلام به عقل انسان اعتبار داده، ايمان و عمل صالح وي را بر اساس ميزان عقلاني بودنشان ارج مي نهاد.

ج کليسا زندگي دنيوي را تحقير کرده، با شادماني انسان ها مخالف بود و انسان را شايسته ي خشم و کيفر خداوند مي شمرد. اما اسلام شادماني و رفاه و آسايش مردم را جدي گرفته و بر اين نکته تاکيد داشت که دين هرگز وسيله ي دردسر انسان نبوده و نخواهد بود.

مي بينيم که متفکران روشن انديش مغرب زمين حق داشتند که با دين درگير شوند يا آن را از دخالت در اداره ي زندگي انسان ها حذف کنند و جامعه را سکولار سازند و يا با ايجاد تغييرات و حذف برخي از آموزه هاي آزاردهنده آن دين را با تفکر جديد سازگار سازند و به هرحال، نظام کليسايي سنگدل و بدرفتار را از بيخ و بن براندازند. چنانکه بايد پادشاهان مستبد و امپراتوران خودکامه را به تدريج از ميان برداشته، نظام ليبرال دموکراسي را ترويج نمايند تا انسان بتواند به دور از قيد و بند کليسا و دربار استعدادهاي خود را شکوفا ساخته و در جامعه اي زندگي کند که با دست خود چنان که دلخواه اوست، ساخته باشد.

اما در جامعه ي ما کدام تحول فکري در انسان اتفاق افتاده است و کدام مشکل زيانبار از طرف دين در پيش پاي او قرار گرفته است تا بخواهد دين را اصلاح کند يا حکومت را تغيير دهد؟  

والسلام

دکتر سيد يحيي يثربي

تير ۱۳۹۷

تعداد بازديد:103 آخرين تغييرات:97/04/02
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر