دوشنبه 1 مهر 1398 - 23 محرم 1441 - 23 سپتامبر 2019
صفحه اصلي/مقالات

قدرت یک زبان در چیست؟/ زبانِ خوب، زبان پالوده است

يادداشتي از علي‌نجات غلامي؛

قدرت يک زبان در چيست؟/ زبانِ خوب، زبان پالوده است

زبان متکامل، زباني است که در ديالوگ با ديگر زبان‌ها پخته شده باشد. به همين معنا مي‌توان گفت آنچه چونان اصالت، قوت تلقي مي‌شد در يک نگاه ترقي‌گرا دقيقاً ضعف است.

به گزارش خبرنگار مهر، علي‌نجات غلامي، پژوهشگر و نويسنده در يادداشتي در مورد قدرت زبان نوشت: آيا اساساً مي‌توان از قدرت يک زبان سخن گفت و گفت که زباني بر زباني ديگر تفوقي دارد؟ و مهم‌تر اينکه اگر چنين تفوقي امکان داشته باشد چه امتيازي براي گويشوران آن زبان دارد؟ در يک نگاه ساده‌انگارانه‌ي خام که عمدتاً نتايجي فاشيستي دارد، با رويکردي ساختارگرايانه-اتيمولوژيستي و طبيعي‌انگارانه-رياضياتي‌سازانه، عاملي همچون «تعداد کلمات خاصِ» يک زبان هرچه بيشتر باشد آن زبان غني‌تر و قوي‌تر و لذا دال بر اصالت گويشوران آن تلقي مي‌شود.

اين گفتماني از "زبان‌شناسي" بود که در معيت گفتمان طبيعي‌انگارانه‌اي در دوران مدرن شکل گرفت که اساس نگاه‌هاي فاشيستي و نازيستي بود. همان‌قدر که «دورگه بودن نژادي» براي فاشيسم قبيح بود که «التقاط و ترکيب زباني». ناسيوناليسمِ محافظه‌کارانه که ميل به رجعت به يک خاستگاه بکر و دست‌نخورده را دارد پديده‌اي همچون «پالايش زباني» را چونان جزء لاينفک خود دارد. اين محصول باوري متافيزيکي است که در همه‌ چيز "علت از معلول کامل‌تر است"، اين اصل که در متافيزيک سده‌هاي ميانه براي اثبات وجود فراطبيعي خدا به کار بسته مي‌شد، در دوران مدرن ازآنجاکه طبيعتِ رياضياتي، خاستگاه علّت‌العلليِ پديده‌ها فرض شد، به پارادوکسي رسيد.

آيا علل مادي در طبيعت کامل‌تر از معلول‌هاي‌شان هستند؟ اتم‌ها آيا کامل‌تر از ملوکول‌ها و ملوکول‌ها کامل‌تر از سلول‌ها هستند؟ خب خير، ترکيب و پيچيدگي را بايد "کمال" دانست. امر بسيط، امر ناکامل است و هرچه ترکيب و پيچيدگي بيشتر مي‌شود کمال بيشتري حاصل مي‌آيد. بنابراين، دوران مدرن مشغول کشف و اختراع شد تا به سوي "کمال"، ذيل ايده‌ي "پيشرفت" حرکت کند، آن اصل متافيزيکي را نيز با بازگشت به ارسطو در علت "غايي" جست که خدا در پايان جهان ايستاده است، يعني در پيوند با سکولاريسم مدرن اين ايده‌ي هدايتگر تکنو-تئولوژيِ مدرن شد که "خدا، انسانِ بي‌نهايت دور است".

با اين حال، از سوي ديگر انسان مدرن از حيث سوبژکتيو مي‌خواست در يک گروه بيناسوبژکتيوِ "واضح و متمايز" مقرر شود.  او نظر به بيولوژيِ مدرن، انسان را در ژنتيک و بيولوژي‌اش فهم مي‌کرد لذا جامعه برايش مجموعه‌اي از افراد بيولوژيک بود که مفاهيم «خون»، «نژاد» و امثالهم که تا دوران پيشامدرن مفاهيمي «اتوسي [خُلقي] » بودند بدل به مفاهيمي بيولوژيک شدند. انسان‌ها بنا به خون و ژنتيک مي‌خواستد به‌طور گروهي از هم متمايز شده و در واقع بر هم امتياز بيابند. نژادپرستي مدرن، محصولي از نگاه طبيعي‌انگارانه به ماهيت انسان جمعي بود. لذا انسان مدرن از يک سو پيشروانه عمل مي‌کرد و امر بسيط متعلق به گذشته را نقص مي‌ديد و از سوي ديگر ارتجاعي و گذشته‌ي پالوده را کمالي مي‌ديد که در خطر ترکيب است. نيچه در نقطه‌ي پاياني متافيزيک مدرن، نقطه انفجار اين تناقض است.

نيچه از يک سو اساس متافيزيک را که بدواً بر اصل «کامل‌تر بودن علت از معلول» مبتني بود را در هم کوبيد و با تبارشناسي‌اش، "گفتمان اصالت" را نفي کرد: «ما با کلمات مي‌انديشيم، کلمات را چه کساني ابداع کردند، دورترين نياکان ما، بيشعورترين و احمق‌ترين آنها». لذا بر بساطت و پاکي و خلوص گذشته و وجود يک ذات در اعماق تاريخ که بايد با پالايش اغيار به خود خالص‌اش برگردد نقد داشت و آفرينش مداوم را چونان "کمال مخلوق نسبت به خالق" مي‌ستاييد که اين در راستاي روشنگري مدرن بود. از سوي ديگر آن آخرين رگه‌هاي طبيعي‌انگاري را نمي‌توانست کنار بگذارد و مثلاً در مخالفت‌اش با «دورگه‌ها». و هنوز ابرامي بر روح ملت و امثالهم داشت. نيچه نمادي از زمانه‌ي بحران‌زده‌اش بود و به درستي نام خود را "بحران" گذاشت.

 به هر حال، در شکل‌گيري نازيسم و فاشيسم و ناسيوناليسم معاصر، آن نگاه "بساطت‌گرا" غلبه يافت. با فجايعي که باور به بساطت ژنتيکي به بار آورد (نسل‌کشي‌ها و قتل‌عام‌ها) ديگر عمدتاً کمتر کسي صريحاً از برتري نژادي – به مثابه خلوص و عدم ترکيب - سخن مي‌گويد، در عوض روز به روز يکي از لوازم آن يعني بساطت زباني گسترش مي‌يابد که ظاهراً کم‌خطرتر است و مي‌تواند خودش را پشت گفتمان متن-حاشيه نيز پنهان کند و بدين سان نگاه چپي را نيز اغوا و همراه کند.

امروزه در ميان ادبا و علاقه‌مندان به زبان، اين فرضي مسلم شده است که "زبانِ خوب، زبان پالوده است"، زباني که بر واژگان خودش متکي باشد و کاربرد واژگان بيگانه را به حداقل برساند و هرچند دايره‌ي لغات يک زبان وسيع‌تر باشد دال بر اصالت آن و در نتيجه اصالت سخنوران‌اش است. بنا به اين فرض، در زبان‌هاي مختلف گروه‌ها و افرادي وجود دارند که با تمام تلاش مي‌کوشند زبان‌شان را از واژگان غيراصيل بزدايند و گاه نبردي شديد بر سر واژه‌اي بين دو زبان مجاور در مي‌گيرد. شنيدم که راهبان هندي نشسته‌اند و متون قديمي را بررسي مي‌کنند و هر واژه‌اي که غيرسانسکريت است را خط مي‌زنند و واژه‌اي سانسکريت را به جاي آن مي‌گذارند زير باور دارند که زبان سانسکريت اولين زبان بشري است!

در ايران نيز با قدرت گرفتن ناسيوناليسم، کارخانه‌ي پالايش زباني توسط کساني به راه افتاد. ازآنجاکه فارسيِ معيار براي کتابت، در طول هزاره‌ي اخير به شدت با عربي آميخته بود اين را ضعفي بزرگ مي‌پنداشتند و ادبايي با تمام تلاش کوشيدند زباني را بپالايند که اصل پارسيک باشد. کردها به دليل اينکه "نوشتاري" علمي و فلسفي به خودِ کردي نداشته‌اند، زبان‌شان بکر مانده است و اين را نقطه‌ي قوت تصور مي‌کنند و اين سو و آن سو به دايره‌ي واژگان اصيل تفاخر مي‌کنند و ناسيوناليست‌هاي ترک و کرد، فارسي را تحقير مي‌کنند که زباني آميخته است. لذا جنگ و جدل‌ها در پيوند با روحيه‌اي ناسيوناليستي بسيار است.

با اين حال، وقتي به ياد مي‌آوريم که اين يک اصل متافيزيکي است که "امر بسيط بر امر مرکب تقدم دارد" و در دوران مدرن به شکل تئولوژيک‌اش منسوخ شد و در ساحاتي از حيات مدرن به هيات طبيعي‌انگارانه و خطرناکي در آمد که منتهي با نازيسم شد، دچار ترديدي اساسي مي‌شويم. اگر ساحت تکامل‌گراي دنياي مدرن از همان آغازِ فرانسيس بيکني‌اش بر اصل «تجزيه و ترکيب» مبتني بود، نمي‌توان گفت که بساطت ضرورتاً کامل، خوب يا اصلاً ممکن است. زبان‌هايي که وارد ساحت نوشتار و مبادله و توليد علم شده‌اند به شدت درهم‌آميخته‌اند، چون کلمات در معيت مفاهيم بسيار جابجا مي‌شوند و استقراض و وام‌گيري به اوج مي‌رسد.

اگر زبان انگليسي که پرواژه‌ترين زبان شده است را تحليل کنيم حجم عظيمي از واژگان‌اش را از زبان‌هاي ديگر خاصه زبان‌هايي که توليد علمي سنت‌واره داشته‌اند وام گرفته است. بدين معنا، يک "زبان متکامل" زباني است که در ديالوگ با ديگر زبان‌ها پخته شده باشد. به همين معنا مي‌توان گفت آنچه چونان اصالت، قوت تلقي مي‌شد در يک نگاه ترقي‌گرا دقيقاً ضعف است. يعني جمله نيچه صادق است که هر چه با کلماتِ اصيل‌تر و دورتر فکر کنيم، بي‌شعورتريم!

حال دوباره بپرسيم: قدرت يک زبان در چيست؟ اگر انسان ترقي‌گرايي باشيم بايد پاسخ بدهيم زباني که در مراوده با ديگر زبان‌ها و در تأملات علمي و ادبي و فلسفي‌ دروني‌اش، پخته‌تر باشد. دايره‌ي لغات فراوان شرط کافي براي قوت يک زبان نيست بسا در ساحاتي سبب ضعف آن نيز باشد، چراکه نامگذاريِ بيش از حد امور (خاصه امور ابژکتيو نه فکري و سوبژکتيو) امکان يادگيري بينانسلي را تضعيف مي‌کند. داشتن دو هزار کلمه براي نامگذاري شتر در عربي به معناي قوت آن نيست، اما داشتن چند باب براي مشتق‌گيري که اختصار فوق‌العاده‌اي به نقل و انتقال مفاهيم در اين زبان مي‌بخشد، بي‌شک نقطه قوت آن است.

اين يک ويژگي زباني است که امکان تفکر انتزاعي را در آن تسهيل کرده است. همچنين گاه ممکن است زباني از حيث علمي قوي باشد اما زبان شعر نباشد که اين امر "ذاتيِ زبان" نيست بلکه "تاريخي" و بنا به ممارست سوژه‌ها در آن زبان است. در زبان‌هاي ايراني، فارسي و زبان نگارنده (لکي) به شدت متافوريک‌اند (لکي از معدود زبان‌هايي است که بتوان گفت تعداد اصطلاحات‌اش کم از تعداد واژگانش نيست)، اين زبان‌ها براي شعر بسيار کارآمدند. با اين حال فارسي در طول هزار سال گذشته بيانگريِ علمي و فلسفي و منطقي را - خاصه به نحو نوشتاري - نيز آزموده است و نمي‌توان گفت صرفاً به درد شعر مي‌خورد. يعني اين زبان در بستر زمان ديگر امکان‌هاي بيان را نيز فعال کرده است و در مراوده‌ي شديد با زبان عربي بوده است و بدين ترتيب حجم عظيمي از متون علمي و ادبي در اين زبان توليد شده است، لذا به اين اصل مي‌توانيم برسيم که زبان قدرتمندتر زباني است که امکان‌هاي بيشتري از امکان‌هاي بيانگري، اعم از شفاهي و نوشتاري را آزموده و فعليت بخشيده باشد.

از حيث نشانه‌شناختي نيز زبان در مقام شبکه‌اي از دال‌ها ارتباط بي‌واسطه‌اي با مدلولات ندارد، پس ذاتي، براي هيچ زباني قابل تصور نيست. از حيث پديدارشناسي نيز زبان امري ذاتاً تأليفي است که در بستر زمان قوام مي‌يابد و وجود هر زباني نيازمند زبان‌هاي ديگر است، هيچ زباني به تنها به وجود نمي‌آيد. زبان، مرحله‌اي از "اشارتگري" پس از "علامتگذاري" اوليه است که زماني ممکن شده است که نظام‌هاي علامت‌گذارانه‌ي اشارتگري به "تکثر" رسيده باشند، لذا چيزي چونان "اولين زبان" وجود ندارد.

قبل از «زبان‌ها»، سيستم‌هاي علامتگذاري براي حيوان «نيمه‌ناطق» در کار بوده‌اند که بنا به قانون پرسپکتيويسم در ادراک روي‌آوردي، به تکثر رسيده‌اند، فعل "نامگذاري" در دل اصطکاک همين تکثرهاي علامت‌گذاري روي داده است، لذا هر زباني در نهايتِ اصالت‌اش، در زبان‌هاي ديگر مستحيل مي‌شود، لذا اين نکته‌ي مهم را بايد قيد کرد که زبان فقط شرط بيناسوبژکتيو براي امکان دلالت نيست، بلکه خود زبان بيناسوبژکتيو است، يعني همان‌طور که براي ادراک يک ليوان به بيش از يک سوژه نياز است (چراکه خود ادراک روي‌آوردي و روي‌آورندگي از اصل، بيناسوبژکتيو است)، براي نامگذاري يک ليوان در يک زبان نيز به بيش از يک زبان نياز است. [خود زبان نيز امر ذاتيِ آگاهي نيست، در کمتر از صدسال آينده" آگاهيِ متجسد در بشر" از زبان نيز عبور خواهد کرد و وارد سطح سوم "اشارتگري" خواهد شد، يعني "فرانُطق"].

در نتيجه همان‌طور که اصالت ژنتيکي در نگرش طبيعي‌انگارانه شکست خورد و تبارشناسي ژنهاي هر انساني وي را مرکب از ژنهاي گوناگون نشان داد، اصالت زباني نيز محکوم به شکست است، زيرا تحليل زبان نشان مي‌دهد که همه‌ي زبان‌ها ترکيبي‌اند. امروز کمال خاستگاهي که در پي بساطت گذشته است جاي خود را به تکامل غايت‌شناختيِ تأليفي مي‌دهد. پس قوت هر زباني به ميزان آفرينشگريِ آينده‌نگرانه و آگاهانه‌ي سوژه‌هايش مربوط است، چه در بيان منطقي چه استعاري و چه به نحو شفاهي چه نوشتاري. 

همچنين نسبتي ذاتي و بي‌واسطه بين زبان و گويشوران‌اش وجود ندارد، ممارست در دروني‌سازي مفاهيم آن زبان و مراوده‌ي بينازباني مفاهيم و تقويت زبان است که گويشور را غني مي‌کند. زبان‌هاي سانسکريت، يوناني، لاتين، عربي، فارسي، انگليسي، آلماني و فرانسوي زبان‌هايي هستند که هر يک در برهه‌اي حجم عظيمي متن توليد کرده‌اند و زبان‌هاي ارزشمندي هستند، اما اين بي‌واسطه نمي‌تواند يک گويشور را نيز ارزشمند کند. به محض اينکه گويشوران از تداوم و تکاپوي انديشه در زبان‌شان دست بکشند زبان سقوط کرده و "فعل" به "قوه" باز مي‌گردد.

بالقوگي به خودي خود به چه کار مي‌آيد؟ مثلاً نگارنده‌ي حاضر به دليل پنجه‌هاي بزرگ‌اش بالقوه قهرمان بوکس جهان است، اما خب که چه؟! داشتن فلان تعداد واژه، فلان ساختار گرامري، فلان بافت متافورسازي و غيره و غيره همان بالقوگي است. همچنين زبان امر "کيفي" است و خصايص "کمي" ضرورتاً مماس با کيفيت نيستند. زبان ابداعيِ اسپرانتو با حداقل واژگان پايه و کمترين پيچيدگي‌هاي گرامري از حيث کيفيت قابليت انتقال و ترجمان بسياري از متون را دارد اما بسياري از زبان‌هاي بکر با وجود گستردگي واژگاني "هنوز" نمي‌توانند چهار مفهوم فلسفي را انتقال دهند. مي‌گويم "هنوز" چراکه به ذات قائل نيستم و هر زباني با "ممارست سوژه‌هايش" توان هر بيان علمي و فلسفي و ادبي‌اي را داراست، لذا زبان قوي‌تر را تفکر قوي‌تر و مراوده‌ي بيشتر و بده‌بستان بيشتر مي‌سازد.

تعداد بازديد:203 آخرين تغييرات:97/09/27
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر