پنج شنبه 30 خرداد 1398 - 16 شوال 1440 - 20 ژوئن 2019
صفحه اصلي/مقالات


 
 


 










 


 












خروجي RSS

به آداب و قوانین آزاداندیشی پایبند باشیم/ رسانه و اندیشه ورزی

نقدي بر مهدي نصيري؛

به آداب و قوانين آزادانديشي پايبند باشيم/ رسانه و انديشه ورزي

اگر از ضرورت آزادانديشي سخن گفته و عملکرد خويش را نوعي نظريه‌پردازي تعريف مي‌کنيم، بايد به آداب و قوانين آن نيز پايبند باشيم.

خبرگزاري مهر، گروه دين و انديشه-سيد محمد حسين دعائي: درست در همان ايامي که جمع کثيري از نخبگان جامعه، به تکميل و ارتقاء «الگوي پيشرفت جمهوري اسلامي ايران براي پنجاه سال آينده» مي‌انديشند، جناب آقاي نصيري در يادداشت خود مي‌نويسد: «حوزه و فقه مبتني بر منجزيت و معذريت و فاصله‌دار از بسياري از احکام واقعي خداوند در فراتر از مسلمات دين و مذهب، بايد سوداي تحقق جامعه‌اي تراز دين که رضايت عمومي را در حدي بالا جلب کند و آرمان‌ها را در سطحي عالي محقق کند، که نه وظيفه حوزه است و نه مقدور حوزه و جمهوري اسلامي، براي صاحب اصلي شريعت و مفسر  حقيقي آن و فصل الخطاب دين ـ عجل الله تعالي فرجه الشريف ـ بگذارد که ان شاء الله با ظهور قريبش محقق خواهد شد؛ و الله العالم.»

اگرچه اداء حق مطلب در نقد و بررسي اين سخن، محتاج مجالي واسع و بياني مفصل ـ شايد در حد يک کتاب ـ است، اما با توجه به خطير بودن ماجرا، نگارنده نتوانست از تذکر فوري و موجز برخي از نکات در اين رابطه صرف نظر کند:

۱ـ اساسا اين سخن که «به‌خاطر واقعيت‌هاي تلخ و منفي، آرمان‌ها را دنبال نکن!» ـ به‌عنوان لبّ کلام نصيري ـ نه با مقتضاي فطرت سازگار است، نه با رويکرد عقلاء و نا با منطق دين. اين کلام معروف که «انّ الحياة عقيدة و جهاد» با اين تقرير که «زندگي يعني: شناخت قله و تلاش براي رسيدن به آن» قطعا سخن درستي است، حتي اگر از معصوم نباشد. زندگي بدون «آرمان» مردگي است. فرق است بين زندگي و زنده‌بودن. هر پيشرفتي که در عرصۀ علم يا در ميدان عمل اتفاق مي‌افتد، بدون شک نتيجۀ مستقيم «آرمان‌خواهي» است.

اين آرمان‌ها و اهداف بلندند که انسان‌ها را تکان داده و به پيش مي‌برند. فلذا نفي آرمان‌خواهي، بوي مرگ مي‌دهد. با چنين مبنا و رويکردي نه مي‌توان به «گسترش مرزهاي علم ديني» انديشيد و نه مي‌توان به «دفاع از حکومت اسلام» پرداخت؛ و از همين روست که نگارنده هر چه تلاش مي‌کند نمي‌تواند به تفاوت سخن نصيري با کلام انجمن حجتيه پي برده و تذکر اين نکته از سوي او که «فقه و فقهاء موظف به تشکيل حکومت در صورت امکان و فراهم‌بودن زمينه‌هاي آن و جامعه‌سازي ديني در حد توان‌اند» را تذکري واقعي و جدي به حساب آورد.

اين‌که «جز با حضور و مديريت معصوم عليه‌السلام نمي‌توان به حد ايده‌آل فهم و اجراء دين دست يافت» سخن حقي است که نگارنده بعيد مي‌داند احدي از عقلاء متشرعه با آن مخالفت کند؛ اما نتيجه‌اي که نصيري بر اين مطلب حق مترتب مي‌کند، قطعا باطل است. کلمةُ حقٍّ يُراد بها الباطل! خلاصۀ کلام او اين است که: «چون چنين است، بي‌خود و بي‌جهت از تمدن نوين اسلامي، ضرورت تدوين آن و اهميت زمينه‌سازي براي اجرائش صحبت نکنيد! براي رسيدن به يک جامعه و زندگي مطلوب، بايد صبر کنيم تا امام زمان عليه‌السلام تشريف بياورند!»

حال آن‌که نه تنها اين دو، هيچ تلازمي با يکديگر ندارند، بلکه مسئله کاملا برعکس است. يعني اگرچه سقف پرواز بشريت در عصر غيبت معصوم دچار محدوديت‌هايي است، اما نمي‌توان و نبايد با سوء‌استفاده از ابهام اين واقعيت و ارائۀ تعريفي خودساخته از آن، چنين نتيجه گرفت که شيعيان بايد سوداي دستيابي به زندگي فردي و جمعي مطلوب را از سر بيرون کرده و براي دستيابي به آن نکوشند؛ بلکه اساسا کليد قفل «ظهور» در هزارتوي همين کوشش‌هاي عالمانه و عاشقانه پنهان بوده و تا شيعيان با پروراندن سوداي دستيابي به «تمدن اسلامي» در سر و تلاش حداکثري براي عملياتي‌کردن آن، شرائط را براي برپايي کاملش فراهم نکنند، نه مي‌توان آن‌ها را منتظر خواند و نه ظهوري اتفاق خواهد افتاد.

۲ـ فروکاستِ «فقه غني، جامع، مترقي و پوياي شيعه» به دانشي حداقلي و در نتيجه ناکارآمد، داراي فاصله‌دانستن فقه عصر غيبت با بسياري از احکام واقعي و مبتني‌دانستن آن بر اختلافات فراوان، ظنون بي‌شمار، منجزيت و معذريتِ صِرف، با هدف اثبات ناتواني اين دانش براي ادارۀ جامعه و سلب ظرفيت تمدن‌سازي از آن، خطاي فاحش ديگري است که مهدي نصيري در يادداشت خود مرتکب شده است.

اين سخن حق که «نبايد در رابطه با توانمندي‌هاي دانش فقه مبالغه کرد» يا اين‌که «فقه موجود، نيازمند به‌روزرساني‌هاي مبناشناسانه، موضوع‌شناسانه و روش‌شناسانه است» به‌هيچ‌وجه مجوز آن نيست که کسي بخواهد ظرفيت عظيم ميراث علمي و عملي اماميه در راستاي «تمدن‌سازي» را زير سؤال برده و آيۀ يأس بخواند. ما فقه را ـ حتي در عصر غيبت ـ نه يک دانش حداقلي، بلکه «نرم‌افزاري قابل اتکاء براي ادارۀ جامعه» دانسته و معتقديم که مي‌توان با تکيه بر «ظرفيت‌هاي راهبردي موجود در گزاره‌هاي ديني» به توليد «تمدن نوين اسلامي» پرداخت؛ و در همين راستا اين سخن که رجوع مردم به عالمان دين‌شناس در عصر غيبت، از باب ضرورت است و اضطرار ـ آن‌گونه‌اي که نصيري معتقد است و با آن نتايجي که او بر اين مطلب بار مي‌کند ـ

نيز به هيچ وجه قابل قبول نيست. زيرا معصومان عليهم السلام حتي در همان زمان حضور خود و در شرائطي که بهره‌مندي مستقيم شيعيان از ايشان ممکن بوده است، از يک سو مراجعان را به اصحاب برگزيدۀ خود ارجاع داده و از سوي ديگر اصحاب خاص خويش را به تکفل امور علمي و عملي شيعيان تشويق مي‌نموده‌اند. اين واقعيت تاريخي که با رويکردهاي عقلائي و  واقع‌بينانه در عرصۀ نشر و تبليغ يک مکتب نيز سازگار است، در کنار آموزۀ مبناييِ «علينا القاء الاصول و عليکم التفريع» و هم‌چنين تدبيرهايي مانند ايجاد شبکۀ وکالت و تربيت فقيهان مفتي و حاکم، براي پاسخ‌گويي به نيازهاي روزافزون جامعه، همه و همه ما را به اين حقيقت غيرقابل‌انکار مي‌رساند که ارجاع جامعه به فقهاء و تأکيد بر «ابرراهبرد ولايت فقيه براي ادارۀ جامعه در عصر غيبت» نه اقدامي از سر انفعال، بلکه تصميمي هوشمندانه، به‌منظور زمينه‌سازي براي حفظ و گسترش دين در مواجهه با تحولات دنياي جديد است.

البته گفتني است که ريشۀ نگاه نصيري به فقه و فقهاء را بايد در ديدگاه او نسبت به «گسترۀ دين» و «هندسۀ معارف ديني» جستجو کرد. کسي که به انکارِ «دستگاه حکمي و معنوي شيعه» همت گمارده و «فقه» را فارغ از «فلسفۀ ناب اسلام» و «عرفان اصيل شيعه» در نظر مي‌گيرد، بايد ادارۀ جامعۀ معاصر بر اساس دين را غيرممکن بداند؛ کسي که با نفيِ «رويکردها و تحليل‌هاي متين عقلاني، عرفاني و تجربي» به خلع سلاح دين و متدينان در مواجهه با تهاجم فکري و فرهنگي دشمن مبادرت مي‌ورزد، بايد هم انقلاب اسلامي و زعماء اهل حوزۀ آن را در مسير دستيابي به آرمان‌ها ناکام ببيند؛ و در همين راستا عرض مي‌شود: اي کاش جناب نصيري، غير از ايرادگرفتن‌هاي مدام و آيه‌يأس‌خواندن‌هاي دائم، يک بار هم پيشنهاد شفاف و مشخصي را براي حل معضلي از معضلات نظام اسلامي ـ مانند: بانک‌ها، اشتغال، مسکن، صنعت، توليد، کشاورزي، محيط زيست، ازدواج، تربيت، هنر، سياست خارجي و ... ـ ارائه مي‌کرد، تا دقيقا مشخص شود که خروجي مدل او چيست و فرق آن با خروجي ساير مدل‌ها در کجاست. اما از آن‌جايي‌که ظاهرا ايشان خيلي حوصلۀ فعاليت‌هاي ايجابي را ندارد، به نظر مي‌رسد نبايد چنين اميدي داشت!

۳ـ فارغ از نکات پيش‌گفته، کلام آقاي نصيري ـ در همين حجم اندک ـ دچار تناقضاتي است که به دو مورد از مهم‌ترين آن‌ها اشاره مي‌کنم:

ايشان از يک سو قوام دين و اقامۀ آن در حد مطلوب و رضايت‌بخش را متوقف بر حضور امام معصوم و مبسوط اليد بودن او مي‌داند؛ اما از سوي ديگر معتقد است حتي اميرالمؤمنين عليه السلام نيز در برابر واقعيت‌هاي تلخ، خاضع بوده و در حکومت خود، از مبارزه با بدعت‌هاي زيادي چشم پوشيد!

هم‌چنين او از يک سو بر ضرورت شناخت مدرنيته، به‌عنوان مانعي اساسي در مسير تحقق مطلوب دين تأکيد مي‌کند، از حوزويان به‌جهت تأييد بخش‌هايي از تمدن غرب انتقاد مي‌کند، نگاه امضائي به مدرنيته را از مصاديق سکولاريسم معرفي مي‌کند و چارۀ کار را در خروج از سيطرۀ علمي و عملي تجدّد مي‌بيند؛ اما از سوي ديگر بخشي از راه‌حل مشکلات موجود را در عرف حکمراني جهاني و تجربيات بشري جستجو کرده و به حوزويان توصيه مي‌کند راه استفاده از چنين عرفي را به‌نحو احکام اولي يا ثانوي و در قالب فقه مصلحت براي جامعه باز کرده و در موارد تزاحم، بي‌جهت مته بر خشخاش نگذارند!

از کنار اين تناقض‌ها نمي‌توان به‌راحتي گذشت.

۴ـ جناب نصيري، از آن‌جايي‌که به تضاد ديدگاه خود با ديدگاه رهبر معظم انقلاب در اين حوزه و برخي حوزه‌هاي ديگر واقف است، در يکي از يادداشت‌هايش مي‌نويسد: «رهبري انقلاب نياز به تملق و ستايش ندارند؛ بلکه از انديشه‌ورزي و آزادانديشي و دلسوزي همۀ نيروها براي کشور و انقلاب، حتي اگر همراه با انتقادهايي صريح هم باشد، استقبال مي‌کنند.» هم‌چنين در يادداشت ديگري با عنوان «عرصه را بر آزادانديشي تنگ نکنيد» مي‌نگارد: «[در مباحثات و اختلافات علمي] اطمينان فقط با مراجعه به فصل الخطاب معصوم به دست مي‌آيد و تا او در پردۀ غيبت است، بنده اگر به نظري متفاوت با بزرگان غيرمعصوم برسم، حق ندارم از نظرم دست بردارم، مگر آن‌که به هر دليل بطلان نظر کنوني‌ام برايم باورمند شود. ... [اما] در مقام عمل حکومتي، بايد هر مسئولي بر اساس نظرات ولي فقيه عمل کند ... .

بنابراين اگر بنده مثلا الأن مديرمسئول کيهان بودم، حتما ديدگاه‌هاي شخصي خودم را که احيانا متفاوت با ديدگاه‌هاي امام و رهبري بود، در اين روزنامه ترويج نمي‌کردم، مگر به نحو تضارب آراء که عدم مخالفت رهبري را هم با آن احراز مي‌کردم؛ اما در شرايطي که مسئوليت اجرايي ندارم و به تحقيق و نوشتن و طلبگي اشتغال دارم، هم بر اساس مبناي امام و هم مبناي رهبري و نيز مباني مسلّم شيعه، هيچ منعي براي رسيدن به ديدگاه‌هاي متفاوت با اين دو عزيز عظيم‌القدر و طرح اصولي آن‌ها در هيچ زمينه‌اي وجود ندارد. مگر ... [مخالفان بنده] دستور العمل رهبري بزرگوار در مورد ضرورت و لزوم برگزاري کرسي‌هاي آزادانديشي را ـ که از اسناد افتخارآميز نظام مبتني بر ولايت فقيه است ـ با آن مضامين بلند نديده‌اند ... ؟!

من مدت‌ها فکر مي‌کردم چرا اين سند عالي و مايۀ مباهات، بر زمين مانده و به آن کما هو حقه (که رهبري باري گفتند من صد بار براي راه‌اندازي کرسي‌هاي آزادانديشي تذکر داده‌ام) عمل نمي‌شود؟ اکنون ... درمي‌يابم که ظاهرا مديران مسئول برگزاري کرسي‌ها ... فکر مي‌کنند که اساسا طرح ديدگاه‌هاي متفاوت با امام يا رهبري غيرمجاز و گناه و جرم است و مقصود رهبري هم از برگزاري اين کرسي‌ها اين بوده که همگان بيايند و نظرات امام و رهبري را تکرار کنند و بعد فکر کرده‌اند خب تکرار اين نظرات که نياز به مناظره ندارد، پس کرسي‌هاي آزادانديشي تعطيل!! و رهبري بزرگوار دقيقا در برابر اين نگرش عجيب و غريب فرموده‌اند: بارها گفته‌ايم حرف مخالف رهبري، نه جرم است و نه معارضه‌اي با آن مي‌شود. ... حالا اين منش و روحيه را بايد با منشِ ... [افرادي] که ادعاي دفاع از رهبري و نمايندگي رسمي و غيررسمي از خط و منويات ايشان را مطرح مي‌کنند مقايسه کرد تا معلوم شود که چه جفايي در حق معظم له و شاکله روحي و بينشي و منشي ايشان صورت مي‌گيرد.»

آري! ما نيز اين سخن را بارها و بارها از رهبر معظم انقلاب شنيده‌ايم که اظهارنظرهاي کارشناسانه ـ حتي در صورت عدم هماهنگي با ديدگاه‌هاي رهبري ـ نه تنها مانعي نداشته و نبايد ضديت با ولايت فقيه تلقي شود، بلکه مفيد و راهگشاست؛ اما چند نکته در اين رابطه نيازمند توجه است:

نکتۀ اول آن‌که: حتي اگر بتوان فصل الخطاب دانستن معصوم در عصر غيبت نسبت به اختلافات علمي را پذيرفت، اما همان‌گونه که جناب آقاي نصيري مي‌گويد، قطعا اين سخن نسبت به امور مرتبط با فضاي عمل و ادارۀ جامعه غلط است. فصل الخطاب جامعۀ اسلامي در عصر غيبت نسبت به امور حکومتي و اجرائي، نظر حاکم شرع جامع الشرائط يا همان ولي فقيه است.

البته نظرات ولي فقيه به دو قسم تقسيم مي‌شوند: گاه ولي فقيه، به‌عنوان يک «متخصص» و صرفا از باب «پيشنهاد و ارشاد» مطلبي را بيان مي‌کند؛ که در اين صورت، مخالفت علني و غيرعلني با نظر او، عقلا و شرعا هيچ منعي ندارد. اما گاه ولي فقيه، به‌عنوان «حاکم شرع» و در قالب «امريه، ابلاغيه، مطالبه و فراخوان حاکميتي» مطلبي را افاده مي‌کند؛ که در اين صورت، به‌تصريح بزرگان، مخالفت با آن مطلب، براي همگان ـ حتي براي افراد اعلم از او ـ عقلا و شرعا جائز نيست؛ و در اين حکم، هيچ تفاوتي بين يک مسئول اجرائي و يک طلبۀ معمولي نيست.

به بيان ديگر، در مواردي که نظرات ولي فقيه، به مرحلۀ «ابلاغ حاکميتي» نرسيده است، راه براي اظهارنظرهاي کارشناسانه باز است؛ حتي پس از ابلاغ حاکميتي نيز متخصصان مي‌توانند از باب «النصيحة لائمة المسلمين» به تبيين ديدگاه‌هاي خود در محافل تخصصي پرداخته و نظرات خود را به ولي فقيه منتقل کنند؛ اما پس از ابلاغ حاکميتي، ديگر «مخالف‌خواني‌هاي عمومي و عملي» ممنوع است. يعني ديگر نه مي‌توان در فضاهاي عام رسانه‌اي به ترويج ديدگاه‌هاي مخالف نظر رهبري پرداخت و نه مي‌توان در صحنۀ عمل، حرکتي مخالف نظر رهبري داشت. رضوان خدا بر مرحوم علامه آية الله حسيني طهراني که نه تنها مبانيِ علميِ «حيات اجتهادي در پرتو حاکميت ولي فقيه» را منقّح ساخت، بلکه در سيرۀ عملي خود نيز ذره‌اي از اقتضائات آن تخطي نکرد:

«در موضوعات تخصّصي تبعيت در رأي و فکر از ديگري، صد در صد غلط است، هرگونه تخصّصي مي‏خواهد باشد؛ يعني انسان بعد از اين‌که خودش صاحب‌نظر شد ديگر نمي‏تواند با بصيرتي که پيدا کرده تابع رأي ديگري باشد. ... البتّه اين حرف مربوط به افراد متخصّص است؛ زيرا افراد غير متخصّص اصلا نمي‏توانند نظريه بدهند؛ بلکه هميشه بايد تابع متخصّص باشند. ... کسي که‌ مجتهد مي‌شود، مجتهد مطلق‌، او در امور ديني‌ ذي‌رأي‌ و ذي‌نظر مي‌شود و به‌هيچ‌وجه‌ انسان‌ نمي‌تواند مجتهد را از رأيش‌ برگرداند، مگر اين‌که‌ برود بنشيند با او مباحثه‌ کند. ... شخصي که به مرحله اجتهاد مي‌رسد، نه اينکه جايز است اجتهاد کند؛ بلکه ديگر نمي‏تواند تقليد بکند، تقليد حرام است. ... اين راجع به مسائل کلي اجتهاد. ... امّا راجع به حکومت اسلام، گفتيم که: حاکم اسلام واحد است و نمي‏شود در سيطرۀ اسلام دو تا حاکم باشد. وقتي يکي از مجتهدين حاکم شد، حکمش‏ بر تمام افراد مسلمان و حتّي بر مجتهدين ديگر و حتي بر افرادي که از حاکم أعلم‏اند نافذ است. خداوند به جهت حفظ مصالح نظام، حکم او را حجّيت داده است. حالا بايد ديد وظيفه مجتهدين ديگر چيست؟ مجتهدين ديگر در عبادات و معاملات و حجّ و هر چيزي که راجع به امور شخصي است، نمي‏توانند از آن حاکم تقليد کنند؛ زيرا اين امور تقليدي نيست و تقليد بر مجتهد حرام است. امّا در امور ولائي که راجع به حکومت است و شرع مقدّس اسلام اختيار آن را به دست حاکم داده است، بر همه مجتهدين واجب است تابع باشند و هر چه او گفت عمل کنند. ... مگر آن‌که انسان علم به خلاف داشته باشد. ... مردم ايران هم که با آية الله خميني بيعت کردند براي حکومت ... از آن به بعد مجتهدين ديگر از نقطه‌نظر مدارک شرعي نمي‏توانند با ايشان در امور حکومتي مخالفت کنند. گرچه آرائشان در مسائل شرعي و فهم از آيات قرآن و اخبار و أمثال آن محترم است، امّا در مسائل سياسي و اجتماعي و آن مسائلي که راجع به حکومت اسلام است و حکومت را حکومت واحد مي‏کند، بايد تابع حاکم باشند؛ و ديگر اظهار آراء و نظريه‌هايي که نسبت به اين حکومت تزلزلي مي‏آورد و شکستي وارد مي‏کند، براي آن‌ها ممنوع و اين باب بر همۀ آن‌ها مسدود است. ... مثلا اگر حاکم دستور داد که برويد براي جنگ، بر همه واجب است به جنگ بروند و به نحو وجوب کفائي، يعني باندازه مَن بِهِ الکفَايه بايد به جنگ بروند، تا آن‌جايي که اعلام کنند ديگر محتاج نيستيم ... ؛ و بنده در همين مدّت حيات آية الله خميني بارها به رفقا گفتم که: اگر ايشان بر خود من هم به‌عنوان وجوب تعييني امر کنند که برو به جنگ! من مي‏روم. چرا؟ چون اين‌جا نظر شخصي نبايستي اعمال بشود؛ نظر شخصي در اين‌که آيا اين جنگ صلاح هست يا نيست؟ کي شروع شده؟ کي بايد تمام شود؟ کجا خوب بود صلح مي‏شد؟ و أمثال آن؛ اين‌ها مسائل و نظرهايي است که براي انسان هست و چه اشکالي دارد که براي همه هم باشد. امّا در تصميم‌گيري‏ها و موارد تقاطعِ انظار، انسان بايد تابع باشد؛ عملا اگر تخلّف کند، مجرم است و گناهکار. ... همچنين بعد از رحلت آية الله خميني که عنوان رهبري را به جناب آقاي حاج سيد علي خامنه‏اي سپرده‏اند، در اين‌جا هم بايستي ما وظيفۀ خودمان را بدانيم ... . از نقطه نظر اين‌که عنوان بيعت با ايشان هم بر اساس رهبري بعد از آية الله خميني بوده است، اطاعت از ايشان هم در امور اجتماعي و سياسي که لازمۀ رهبري است واجب مي‏باشد؛ و ايشان هم بحمد الله فردي است مجاهد و عامل و مدبّر و متديّن ... . وقتي اين بيعت انجام گرفت، آن وقت ايشان از طرف اسلام منصوب مي‏شود براي حکومت؛ و مردم بايد در امر حکومت و سياست و تصميم‌گيري‌هايي که راجع به اصل اجتماع اسلامي است ... از ايشان اطاعت کنند، به همان کيفيتي که عرض شد.»[۱]

اميد آن‌که که متخصصان و غيرمتخصصان، از اين نگاه حق‌محور و خالي از هواي نفس، الگو بگيرند.

نکتۀ دوم آن‌که: نمي‌توان از روي زمين ماندن دستور رهبر نسبت به مسئلۀ آزادانديشي ناراحت بود، اما با عملکرد خود، روي زمين ماندن ساير دستورات ايشان را باعث شد. اگر مخالفان جناب آقاي نصيري، به‌جهت ناديده‌گرفتن سخن رهبر در باب ضرورت آزادانديشي، مستحق سرزنش‌اند، ايشان نيز به‌جهت ناديده‌گرفتن سخن رهبر در ابواب متعدد ديگر، از جمله: ضرورت حرکت به‌سمت تمدن نوين اسلامي، ضرورت تلاش براي طراحي و اجراء الگوي پيشرفت، ضرورت احياء و توسعۀ فلسفۀ اسلامي در حوزه، ضرورت معرفي بزرگاني هم‌چون مرحوم آية الله قاضي و مرحوم علامۀ طباطبائي به‌عنوان الگو، ضرورت پرداختن به فقه حکومتي و ... ، مستحق سرزنشي سنگين‌تر است. همان رهبري که صد بار نسبت به راه‌اندازي کرسي‌هاي نظريه‌پردازي تذکر داده است، صد بار نيز گفته است که «ايجاد تمدن نوين اسلامي، دستور کار قطعي نظام جمهوري اسلامي است»؛ اما برخي گوششان بدهکار نيست.

رهبر معظم انقلاب در همان سند و دستورالعملي که مورد استناد جناب آقاي نصيري نيز قرار گرفته است، با بيان اين‌که «اين‌ انقلاب‌ بايد بماند و برنامه‌ تاريخي‌ و جهاني‌ خويش‌ را به‌ بار نشاند» يا اين‌که «بايد ايده‌ها در چارچوب‌ منطق‌ و اخلاق‌ و در جهت‌ رشد اسلامي‌ با يکديگر رقابت‌ کنند و مصاف‌ دهند تا جهان‌ اسلام‌، اعادۀ هويت‌ و عزت‌ کند و ملت‌ ايران‌ به‌ رتبه‌اي‌ جهاني‌ که‌ استحقاق‌ آن‌ را دارد بار ديگر دست‌ يابد» و يا اين‌که «از شوراي‌ محترم‌ انقلاب‌ فرهنگي‌ و به‌ويژه‌ رياست‌ محترم‌ آن‌ نيز مي‌خواهم‌ که‌ اين‌ ايده‌ را در اولويت‌ دستور کار شورا ... قرار دهند تا زمينه‌ براي‌ اين کار بزرگ‌ به‌تدريج‌ فراهم‌ گردد و دانشگاه‌هاي‌ ما بار ديگر در صف‌ مقدم‌ تمدن‌سازي‌ اسلامي‌ و رشد علوم‌ و توليد فناوري‌ و فرهنگ‌، قرار گيرند»، بر اين نکتۀ مهم تأکيد دارند که اساسا آزادانديشي و نظريه‌پردازي در جمهوري اسلامي، تمهيديست براي تحقق پيشرفت در مسير رسيدن به تمدن نوين اسلامي؛ حال آن‌که امثال جناب آقاي نصيري، مبتني بر سليقه و تشخيص خود، صرفا به قالب مسئله پرداخته و از لبّ آن غافلند.

فلذا يافتن پاسخ اين سؤال که: چرا علي‌رغم تأکيدات فراوان رهبر، کرسي‌هاي نظريه‌پردازي شکل نمي‌گيرد، فکر زيادي نمي‌خواهد؛ آري! علت اين امر چيزي نيست غير از وجود افرادي هم‌چون جناب آقاي نصيري، با شاکله، روحيه و منطق ايشان، در مراکز مرتبط با اين بحث؛ کساني که تشخيص خود را بر تشخيص رهبر ترجيح داده و به‌جاي پيگيري مطالبات ايشان، به پيگيري اجتهادات شخصي خود مشغولند.

نکتۀ سوم آن‌که: اگر از ضرورت آزادانديشي سخن گفته و عملکرد خويش را نوعي نظريه‌پردازي تعريف مي‌کنيم، بايد به آداب و قوانين آن نيز پايبند باشيم. رهبر معظم انقلاب در همان سند فوق الذکر، با تأکيد بر مواردي هم‌چون «وفاداري‌ به‌ اصول‌، اخلاق‌ و منطق‌»، «برقراري تعادل‌ ميان‌ هرج‌ و مرج و ديکتاتوري»، «گفتگوي‌ آزاد با هدايت‌ علماء و صاحب‌نظران‌» و «مناظره‌هاي‌ قانونمند در حضور هيئت‌هاي‌ داوري» در واقع به همين نکته اشاره دارند.

محل انديشه‌ورزي و آزادانديشي، کرسي‌هاي نظريه‌پردازيِ برخوردار از هيئت داوري و محافل تخصصي نقد و مناظره است، نه فضاهاي عمومي و رسانه‌اي. انديشه‌ورزي‌هاي بي‌محابا و آزادانديشي‌هاي غيرحرفه‌اي، نه تنها به نتيجۀ مطلوب ـ يعني باز شدن گره‌هاي ذهني و عيني ـ منجر نخواهد شد، بلکه به‌جهت فراهم‌نبودن زمينه براي نقد ضابطه‌مند و رفت و برگشت‌هاي دقيق علمي، نتيجه‌اي معکوس خواهد داشت. البته خوشبختانه در اين بخش، جناب آقاي نصيري با ما هم‌عقيده است: «بديهي است آزادانديشي در هر موضوع و ساحت علمي، آداب و ضوابط خود را دارد. اولين ضابطۀ آن رعايت روش علمي و استدلال و استناد و روحيۀ حق‌جويي در گفتن و نوشتن است؛ نه آن‌که مدعاهايي شالوده‌شکنانه عليه دين و مذهب بدون کمترين استدلال و استناد علمي و يا با ضعيف‌ترين استدلال‌ها به‌صورت خطابي و شعاري مطرح شود و بسياري از مردم و جوانان فاقد تخصص و اطلاع در مسائل ديني را با شک و شبهه و ترديد مواجه کند.» فقط اي کاش ايشان خود به اين سخن متين عمل مي‌کرد!

نکتۀ چهارم آن‌که: ضرورت آزادانديشي تبعّض‌بردار نيست؛ يعني نمي‌توان در يک عرصه قائل به ضرورت آزادانديشي بود، اما در عرصه‌هاي ديگر، رويکرد و عملکردي صددرصد مخالف آن داشت. اگر قرار باشد تنها يک موضوع براي آزادانديشي و تفکر آزاد تعريف شود، آن يک موضوع چيزي نيست غير از اصول اعتقادي و بنيان‌هاي فکري؛ اما در کمال تعجب، عده‌اي آزادانديشي در هر حوزه‌اي را روا مي‌دانند، مگر در حوزۀ اعتقادات! اين گروه، با رمي آزادانديشان واقعي ـ يعني فيلسوفان و حکيمان مسلمان ـ به مخالفت با مکتب اهل بيت عليهم السلام، بعضا تا مرحلۀ تکفير و تفسيق آنان نيز پيش رفته‌اند. به نظر خوانندگان محترم، آيا مي‌توان از کسي که فلسفۀ اسلامي را ـ البته به اشتباه ـ مساوي با فلسفۀ يوناني دانسته و طرح سخنان فلاسفۀ يونان توسط فلاسفۀ مسلمان ـ آن هم با رويکردي انتقادي و خلاقانه ـ را دليل بر بطلان مطالب ايشان مي‌داند، شعار آزادانديشي را پذيرفت؟!

و ‌نکتۀ پنجم آن‌که: نبايد بين برخوردهاي ناشي از سعۀ صدر و کرامت اخلاقي رهبر معظم انقلاب با وضعيت ايده‌آل ايشان خلط کرد. ممکن است در جايي و به‌مناسبتي و بر اساس مصلحتي، رهبر با عدم همراهي شخصي همراهي کرده و حتي از آن استقبال کند، اما قطعا از همراهي نخبگان با سياست‌هاي ابلاغ‌شده از سوي خود، آن هم در امور مهمي هم‌چون: الگوي حرکت نظام در پنجاه سال آينده يا راهبردهاي کلاني هم‌چون اقتصاد مقاومتي، خشنودتر است. کيست که نداند يکي از علل اصلي عدم توفيق نظام در برخي از عرصه‌ها، چيزي نيست غير از همراهي‌نکردن نخبگان جامعه با رهبر؛ و کيست که نداند يکي از علل اصلي اين عدم همراهي، چيزي نيست غير از اتکاء نخبگان به اجتهادات شخصي و عمل‌نکردن به تشخيص رهبر؟! جناب آقاي نصيري! «رهبر» به «متملق» نياز ندارد؛ ولکن به «رهرو» چرا! آن انديشه‌ورزي و آزادانديشي که آخر کار، به تنها ماندن رهبر در صحنۀ عمل و روي زمين ماندن فراخوان‌ها و امريه‌هاي صريح او بينجامد، نه «مطلوبيت عقلائي» دارد و نه «توجيه شرعي».

آري! «ضرورت تلاش براي رسيدن به تمدن نوين اسلامي» نه صرفا يک بحث علمي است، نه يک پيشنهاد معمولي و نه در وهلۀ اول، سخني خطاب به مسئولان؛ بلکه مسئله‌ايست مرتبط با فضاي ادارۀ جامعه که محتواي ابلاغ حاکميتي ولي فقيه خطاب به نخبگان ـ از جمله حوزويان ـ را تشکيل مي‌دهد؛ ابلاغي به‌مراتب سنگين‌تر، مهم‌تر و پرتکرارتر از ابلاغ مربوط به شکل‌گيري کرسي‌هاي آزادانديشي؛ و با اين اوصاف، نگارنده نمي‌داند اگر اين سخن رهبر واجب الاتباع نيست، حقيقتا کدام سخن ايشان چنين خواهد بود؟!

البته حسن نيت جناب نصيري و تعلق قلبي او به انقلاب و رهبري قطعي است؛ اما به نظر مي‌رسد که عملکردش با اين نيت و قصد قلبي در تعارض است؛ فلذا تا کار، به مرحلۀ تغيير نيّات و تعلقات قلبي نرسيده است بايد کاري کرد. البته در صورت اصرار او بر رويۀ کنوني نيز نگارنده مطمئن است که هيچ‌کس متعرّضش نخواهد شد. بلکه جناب ايشان کاملا آزاد است تا با استفاده از فضاي باز موجود در نظام مقدس جمهوري اسلامي، هم به ترويج ايده‌اي کاملا متضاد با دستورات صريح رهبر انقلاب بپردازد، هم داعيۀ انقلابي‌گري داشته باشد و هم به ديگران بتازد که چرا اين تناقض را به او تذکر مي‌دهند؛ هم‌چنان‌که تا به امروز چنين بوده است.

۵ـ در پايان و به‌عنوان آخرين نکته، به حضور جناب آقاي نصيري عرض مي‌شود:

برادر بزرگوار! يادتان هست پس از انتخابات رياست‌جمهوري سال ۹۲ در مصاحبه‌اي چه فرموديد؟! ما که يادمان نرفته است: «اين همان شکاف بين آرمان‌ها و واقعيت‌هاست. ما نمي‌توانيم آرمان‌هايمان را فارغ از واقعيت‌ها دنبال کنيم. من در دوران فاصله‌گيري از متن سياست و رفتن به حاشيه، تأملاتي در مسائل مختلف اعتقادي، فرهنگي، سياسي و اجتماعي و اقتصادي داشتم و به نتايجي رسيدم. از جملۀ اين نتايج اين بود که ما در عصر غلبۀ واقعيت‌ها بر آرمان‌ها زندگي مي‌کنيم؛ واقعيت‌هايي که عرصه را بر آرمان‌ها و ايده‌آل‌ها سخت تنگ کرده و امکان تحقق آن‌ها را بسيار پايين آورده است. در چنين شرايط و زمانه‌اي، آرمان‌گرايي فارغ از ديدن درست و عميق واقعيت‌ها، نتايجي اندک و بلکه نتايجي معکوس خواهد داشت. ... آرمان‌گرايي در نظر و عقيده هيچ‌گاه قابل تعطيل نيست. انتظاري که در شيعه مطرح است همين است. اما آرمان‌گرايي در عمل و به عينيت در آوردن آرمان‌ها، کاملا نسبي و بسته به واقعيت‌ها و توانمندي‌ها و ناتوانايي‌ها و امکانات و زمينه‌هاست. اين‌که ما در آرمان‌گرايي فقط صحبت از توانمندي‌هايمان بکنيم و چشم بر ناتواني‌هايمان ببنديم، نه عقلاني است و نه ديني. ... رأي‌آوردن آقاي روحاني، بهترين تقديري بود که با توجه به واقعيت‌ها و شرايط دروني و بيروني کشور، خداوند متعال براي نظام رقم زده است. ... آقاي روحاني اگر چه شخصيت آرماني من براي رياست جمهوري نيست، اما واقعيت‌هايي که با آن مواجه هستيم من را به اين نظر مي‌رساند که انتخاب او بهترين گزينه بوده است. در توضيح بيشتر بايد بگويم من به اين باور رسيده‌ام که از زماني که مردم به آقاي خاتمي رأي دادند تا به امروز، بخش قابل توجهي از مردم ـ بيش از نيمي از آن‌ها ـ به دنبال مفري از وضع موجود در نظام و کشور مي‌گردند؛ در ۱۶ سال پيش، اين مفرّ را در چهرۀ خاتمي ديدند و به او رأي دادند و در ۸ سال پيش، در چهرۀ احمدي‌نژاد ديدند و امروز در چهرۀ روحاني ديده‌اند. ... بنابراين به نظر مي‌رسد حداقل نيمي از مردم با گفتمان حاکم بر نظام و دستگاه‌هاي رسمي و نيز نحوۀ اداره کشور، دچار مسأله و مشکل و دلخوري و نه الزاما عناد و دشمني هستند ... .»

جداي از سؤالات فراوان و مختلفي که در رابطه با اين تحليل به ذهن مي‌رسد، به‌راستي چگونه مي‌توان در برهه‌اي از زمان، به‌عنوان يک کنش صريح سياسي، از مدعيان «اعتدال» و «توسعه» حمايت کرد و در عين حال، با قراردادن خود در جايگاه يک نظريه‌پرداز انقلابيِ ضدمدرنيته، بدون عذرخواهي از تحليل غلط خويش و بدون تخطئۀ صريح بانيان انحراف از مسير آرمان‌هاي انقلاب، از «ضرورت توجه به مسئلۀ عدالت اجتماعي» و «لزوم مقابله با مفاسد اقتصادي» دم زد؟! آيا نبايد با استفاده از امثال اين تجربيات، به تصحيح مباني فکري و فرمول‌هاي تحليلي خود بپردازيم؟ و آيا وقت آن نرسيده است که بفهميم مبارزه با آرمان‌خواهي و تشويق به خضوع در برابر واقعيت‌هاي منفي، برونداد علمي و عيني قابل قبولي ندارد؟

دوست محترم! نتيجۀ رويکرد و عملکرد شما ـ حتي اگر نخواهيد و خلافش را به زبان آوريد ـ چيزي جز يأس و رکود نيست؛ يأس و رکودي که به‌ضميمۀ کارشکني‌ها و خيانت‌ها، يکي از عمده‌ترين عوامل ناکامي جبهۀ حق در مسير پيشرفت و تعالي است. به فرمايش رهبر انقلاب «گام دوم [در مسير پيشرفت]، اعتماد به نفْس و عزم بر ايستادگي است. آدم‌هاي بي‌روحيه، مردّد، ترسو، فرصت‌طلب، خودکم‌بين، در اين ميدان هيچ هنري نمي‌توانند نشان بدهند، اگر مانع براي ديگران درست نکنند. خودشان که هيچ‌ کاري نمي‌توانند بکنند، گاهي مانع هم در مقابل ديگران به وجود مي‌آورند؛ مأيوسند، ديگران را هم مأيوس مي‌کنند؛ تنبلند، ديگران را هم وادار به تنبلي مي‌کنند. قرآن کريم دربارۀ گروهي از افرادي که در آن‌وقت بودند، اين‌جور مي‌فرمايد: لَو خَرَجوا فيکم ما زادوکُم اِلّا خَبالاً وَ لَاَوضَعوا خِلالَکُم‌؛ يعني اين‌ها اگر به ميدان جهاد هم با شما بيايند، شما را به فساد مي‌کشانند؛ حتّي اگر با شما به ميدان جهاد هم بيايند، در ميان شما اختلال ايجاد مي‌کنند؛ کمک که نمي‌کنند، مانع راه هم مي‌شوند. البتّه جوان‌هاي ما در همۀ آن جهادهايي که قبلاً اسم آوردم و گفتم، به اين بليّه مبتلا نبودند؛ اعتماد ‌به نفْس داشتند، شجاعت داشتند، ترديد نداشتند، بزدل و ترسو نبودند؛ که اگر بودند، کارها پيش نمي‌رفت.»[۲]

برادر عزيز! بدانيد که احساس ناتواني و سپس ترويج ديدگاه «ما نمي‌توانيم» فقط از سوي روشنفکرنمايان غرب‌زده و در مواجهه با تمدن غرب نيست که رخ مي‌دهد؛ بلکه از سوي ما ـ به‌عنوان عضو جبهۀ فکري و فرهنگي انقلاب اسلامي ـ نيز امکان تحقق دارد؛ و اين اتفاق ـ در هر يک از دو صورت خود ـ اگر رخ دهد، نتيجه‌اي جز ايجاد وقفه در مسير حرکت اهل حق به‌سمت آرمان‌ها و اهداف الهي نخواهد داشت. اگر به قول رهبر انقلاب «آن روشنفکرنماي راحت‌طلب و رياکار و منافق که اساساً دشمني آمريکا را انکار مي‌کند و اين دشمني را نمي‌فهمد و نسخۀ تسليم در مقابل آمريکا را براي ملّت و دولت مي‌نويسد ... اگر عامل دشمن نباشد، حدّاقل مردِ ميدانِ مهمّ پيشرفت کشور نيست»[۳]، آن انقلابي خسته و نااميدي که توان جبهۀ خودي براي حرکت به‌سمت آرمان‌ها را انکار کرده و به تسليم در برابر واقعيت‌هاي تلخ و منفي توصيه مي‌کند نيز مرد ميدان مهم پيشرفت کشور نيست.

دوست بزرگوار! به‌راستي مهدي نصيري متعلق به جبهۀ انقلاب اسلامي را چه شده است که هم‌صدا با جبهۀ رقيب، به تخطئۀ حرکت‌هاي آرمان‌خواهانه پرداخته و امکان دستيابي به الگوي پيشرفت اسلامي و تحقق تمدن مبتني بر آن را منکر است؟! به اين نمونه دقت کنيد: «اخيرا سندي منتشر شد به نام الگوي پيشرفت ايران در ۵۰ سال آينده که قرار است به بحث و گفت‌وگوي عمومي گذاشته شود. ... اين‌گونه اسناد بيش از اين‌که هزينه‌اي صرف آن شود و نوعي خوش‌خيالي غيرواقعي ايجاد کند، هيچ اثر ديگري در روند تحولات جامعۀ ايران ندارد. اسناد ۵ ساله که نيز متعارض و غيراجرائي است، چه رسد به ۵۰ ساله که کلا خيالي است. از نقد جزييات آن و ارتباطش با تدابير ذکرشده و نيز نقد گزاره‌هاي نادرست و غيردقيق آن بايد گذشت که اتلاف وقت است.»[۴] آيا همراهي شما با صاحبان اين قبيل سخنان، که اساسا نه اسلامي فکر مي‌کنند نه انقلابي، شما را به وحشت نمي‌اندازد؟! دلسوزانه و از سر نصح مي‌گويم: لطفا براي رسيدن به استقلال فکري و رهايي از شر التقاط تلاش کنيد!

جناب آقاي نصيري! جبهۀ فکري و فرهنگي انقلاب اسلامي، به رهبري حضرت آية الله خامنه‌اي مدّظلّه‌العالي، عزم خود را براي دستيابي به اهداف عالي اسلامي جزم کرده است؛ اميدوارم که شما نيز بتوانيد با غلبه بر يأس و خستگي خود، به وظيفۀ خويش در قبال اين حرکت الهي عمل کنيد؛ و اگر هم توفيق اين مهم را نيافتيد، از شما مي‌خواهم که لااقل اين خستگي و نااميدي را به اسم اسلام و انقلاب به جوانان اين کشور تزريق نفرماييد؛ و بدانيد که ناله‌هاي نااميدانۀ امثال بنده و شما، جوانان مؤمن و انقلابي را از غريو غيرتمندانۀ رهبر حکيم و شجاع انقلاب غافل نخواهد کرد؛ رهبري که مشاهدۀ نور حمايت و هدايت حضرت ولي عصر ارواحنا فداه در جهت‌گيري‌ها و اقدامات او، چندان مشکل نيست. اللهمّ احفظ قائدنا و ثورتنا و عجّل لوليّک الفرج و اجعلنا من خير انصاره و اعوانه؛ بحقّ محمّد و آله الاطهار.


[۱] وظيفۀ فرد مسلمان در احياء حکومت اسلام، از صفحۀ ۳۶۶ تا صفحۀ ۳۸۸

[۲] ۱۲/۷/۹۷ ـ بيانات در همايش ده‌ها هزار نفري «خدمت بسيجيان» در ورزشگاه آزادي

[۳] ۱۲/۷/۹۷ ـ بيانات در همايش ده‌ها هزار نفري «خدمت بسيجيان» در ورزشگاه آزادي

[۴] بخشي از يادداشت عباس عبدي در روزنامۀ اعتماد ۱۹/۸/۹۷

تعداد بازديد:179 آخرين تغييرات:97/10/02
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر