شنبه 27 بهمن 1397 - 11 جمادي الثاني 1440 - 16 فوريه 2019
صفحه اصلي/مقالات


 
 


 










 


 












خروجي RSS

از روشنفکری چپ تا روشنفکری لیبرال/ انقلاب اسلامی و تجربه روشنفکری

داود مهدوي زادگان در گفتگو بامهر:

از روشنفکري چپ تا روشنفکري ليبرال/ انقلاب اسلامي و تجربه روشنفکري

حجت الاسلام مهدوي زادگان گفت: انقلاب اسلامي باعث تحولات معرفتي درجريان روشنفکري شد و ما تحول از چپ روشنفکري به روشنفکري ليبرال را شاهد بوديم. انقلاب اسلامي جريان روشنفکري را دچار انفعال کرد.

خبرگزاري مهر، گروه دين و انديشه: انقلاب اسلامي ايران در طول چهل سال حاکميت خود، با تجربه هاي مختلفي در حيطه هاي مختلف نظري و عملي مواجه بوده است. علي‌رغم همه دشمني هايي که از سوي غرب شاهد بوده ايم اما مي توان گفت، انقلاب اسلامي تجربه‌اي است که طي آن دين که ساليان سال از عرصه اجتماعي کنار گذاشته شده بود، دوباره به متن اجتماع باز گشت.

يکي از تجربه هايي که انقلاب اسلامي با آن مواجه شد و پيروزي انقلاب باعث شد، اين مواجهه شکل جديدي به خود بگيرد موضوع روشنفکري است. روشنفکري قبل و بعد از سال ۵۷، با هم متفاوت است و با انقلاب اسلامي صورت جديدي يافت. در گفتگو با حجت الاسلام داود مهدوي زادگان به بررسي نسبت انقلاب اسلامي و موضوع روشنفکري پرداختيم که در ادامه مي خوانيد؛

*در ابتدا و در مقدمه بحث خوب است در اين موضوع کمي گفتگو کنيم که پيروزي انقلاب اسلامي باعث شد ما تجربه جديدي را براي جهان به منصه ظهور برسانيم و اين تجربه در حيطه هاي مختلف خود را نمايان ساخت. به نظر شما انقلاب اسلامي چه نوع تجربه اي را به رخ جهان کشيد و آنها چه نوع مواجهه اي با انقلاب اسلامي يافتند؟

اولاً يک بحث کلي در مورد تجربه انقلاب داريم که به اعتقاد بنده انقلاب اسلامي از آن جنس تحولات اجتماعي–سياسي بود که به طور جد تجربيات عظيمي را براي ما پديد آورد و دستاورد گرانبهايي از اين جهت بود که ما خيلي چيزها را با انقلاب اسلامي تجربه کرديم. دامنه و گسترش تجربه انقلاب هم خيلي وسيع است.

تجربه انقلاب اسلامي اختصاص به طرفداران انقلاب هم ندارد؛ بلکه حتي کساني که انقلاب را قبول ندارند هم انقلاب اسلامي را تجربه مي کنند. هر کس بايد نسبت خود را با انقلاب مشخص کند. عمق تجربه انقلاب به آن سوي جهان نيز مي رسد و آمريکايي ها هم انقلاب اسلامي را تجربه مي کنند.

ما قدرت مذهب و روحانيت را با انقلاب اسلامي تجربه کرديم. در دنياي امروز که مذهب به حاشيه رفته است، به يک باره انقلاب اسلامي، قدرت مذهب را احيا کرد و غرب که قرن هاست اين قدرت را ندارد، با اين اتفاق مواجه مي شود و آن را تجربه مي کند.

وقتي فوکو در دوران انقلاب به ايران آمد، قدرت روحانيت را تجربه کرد و با برخي از آنها نيز گفتگو کرد. اينها چيزهايي نبوده که در گذشته به آنها توجه بشود.

اگر بخواهيم تجربه انقلاب اسلامي را با مشروطيت مقايسه کنيم، تصور من اين است که تجربه انقلاب در نسبت با مشروطيت خيلي وسيع تر و گسترده تر است.

ملت ايران دريافتن خود و جدي گرفتن خود را با انقلاب اسلامي تجربه کرد نه با مشروطيت. اگر بپرسيم مردم چه زمان خود را جدي گرفتند، اين با انقلاب اسلامي اتفاق افتاد. پيام مشروطيت به عموم مردم نرسيد که بخواهند خود را جدي بگيرند. اما در انقلاب اسلامي اين جدي گرفتن لمس شد.

ما در گذشته چون خود را جدي نمي گرفتيم برايمان مهم هم نبود که تحت حمايت روسيه باشيم يا انگليس. مردم با انقلاب اسلامي خود را جدي گرفتند، اين وضعيت را مشروطيت نداشت و اين حسن القا نشد که مردم خود را جدي بگيرند.

در مشروطه آن آگاهي به مردم منتقل نشد که خود را جدي بگيرند. در آن زمان بحث آزادي و حق تعيين سرنوشت و ... مطرح بود اما اينها پيام هاي سطحي بود و باطني نداشت چون مردم در اثر اين پيام ها خود را جدي نگرفتند. وقتي جامعه اي خود را جدي بگيرد، حق تعيين سرنوشت برايش مهم مي شود و به همه چيز از جمله توافقات و قراردادها حساس مي شود.

اما با انقلاب اسلامي ملت خود را جدي گرفتند و چون اين اتفاق افتاد، ما پرسشگر شديم. ما چه از خود و چه از ديگري پرسش مي کنيم. با انقلاب اسلامي وجه پرسشگري مردم شکل گرفت. در اين چهل ساله اين وجه پرسشگري نه تنها کم نشد بلکه تشديد هم شده است.

روحيه پرسش گري در ملت ما روحيه اي فزاينده است و بخاط اينکه که ملت خود را جدي گرفته است و اين با انقلاب اسلامي شکل گرفت.

اگر بخواهيم همين موضوع را يک آسيب شناسي کنيم مي توان گفت الان روندها و فعاليت هايي وجود دارد که مي خواهد وجه پرسشگري را به نوعي از ملت بگيرد. فضاي مجازي چنين نقشي را ايفا مي کند که به شيوه ريختن انبوه اطلاعات، مخاطب را خلع سلاح مي کند. فضاي مجازي امروز ما نوعي استحمار است. ما استثمار را در عالم خارج داريم ولي استحمار در فضاي مجازي صورت مي گيرد. ذهن ها را آنچنان مشوش مي کنند که آن وجه پرسشگري از ما سلب شود.

*تجربه انقلاب اسلامي را در عرصه هاي مختلف مي توان مطرح کرد که يکي از آنها مسئله روشنفکري است. مردم ايران روشنفکري را با انقلاب اسلامي تجربه کرد. روشنفکري در گذشته در محفل هاي خاص و پاتوق هاي خاصي بودند و پيوندي با مردم نداشتند. از آن سو مردم هم اينها را تجربه نکرده بودند. اما با انقلاب اسلامي مسئله روشنفکري وجه جديدي يافت، چه نوع صورتبندي در مورد روشنفکري و نسبت آن با انقلاب اسلامي مي توان ارائه داد؟

مردم پس از انقلاب اسلامي، روشنفکري را تجربه کردند. پيش از انقلاب چنين تجربه اي وجود نداشت. ساحت هاي روشنفکري يا رويه هاي ديگر روشنفکري را هم ما بعد از انقلاب تجربه کرديم.

جريان روشنفکري پيش از انقلاب، يک جريان چپ بود و خيلي شعارهاي تندي را مطرح مي کردند. بسياري از شعارهاي ضدامپرياليستي را قبل از انقلاب توسط آنها مي شنيديم. اما ما بعد از انقلاب هم باطن شعارهاي آنها را فهميديم و هم رويه ديگر روشنفکري را تجربه کرديم. بعد از انقلاب بسياري از شعارهاي اينها رنگ باخت و اثري نداشت. آنها مواضع ضدسرمايه داري و ضد امپرياليستي و دفاع از محرومين و... داشتند اما بعد از انقلاب ديگر از اين حرف ها سخني به ميان نبود. روشنفکري در طبقه متوسط شهري خلاصه شد. شعارها و آرمان هاي روشنفکري، زندگي شهري بود و ديگر از شعارهاي قبل از انقلاب خبري نبود.

رويه ديگر روشنفکري که روشنفکري ليبرال است، قبل از انقلاب برجسته نبود و حتي آثار آنها هم زياد نبود. بعد از انقلاب اينها به يک باره برجسته شدند.

بسياري از افرادي که ژست ضد سرمايه داري داشتند الان به شدت مدافع سرمايه داري اند و آمال و آرزوهاي آنها اين بود که مقيم آمريکا شوند و عده اي از آنها هم مقيم آمريکا شدند. مفهوم چپ آمريکايي، خيلي براي ما واضح است چون آن را تجربه کرديم. اين يک واقعيت است و ما يک چپ آمريکايي هم داريم. روشنفکري اي که اينهمه ضد استبداد حرف مي زد و سخنراني مي کرد، بعد از انقلاب حامي شاه شد. عباس ميلاني که کتاب معماي هويدا يا نگاهي به شاه را مي نويسد از اين دست است.

ما يک تحول از چپ روشنفکري به راست روشنفکري را شاهد بوديم. روشنفکري مارکسيستي به روشنفکري ليبرال تبديل شد و اين پاسخي به وقوع انقلاب بود

حرف بنده اين است که يک اتفاقي در انقلاب اسلامي افتاد که بر جريان روشنفکري تاثير گذاشت و باعث شد تحولات معرفتي در جريان روشنفکري رخ دهد. ما يک تحول از چپ روشنفکري به راست روشنفکري را شاهد بوديم. روشنفکري مارکسيستي به روشنفکري ليبرال تبديل شد و اين پاسخي به وقوع انقلاب بود.

انقلاب اسلامي آن شعارهايي که چپ روشنفکري مطرح مي کرد را از آنها گرفت و يک امر بالاتري را مطرح کرد که آن شعارها را در خودش داشت. بازرگان مي گفت «ما باران مي خواستيم اما سيل آمد» يک دفعه انقلابي حادث شد که حرف هايي خيلي برتر از حرف هاي روشنفکران زد.

انقلاب وجه انتقادي روشنفکران را از آنها گرفت و آنها منفعل شدند. لذا مجبور شدند رويکردها و پروژه هاي جديدي را شکل دهند. مثلا روشنفکري ديني اساساً پديده اي مربوط به بعد از انقلاب است. روشنفکري اصلاً پيش از انقلاب احساس نمي کرد که به چيزي به نام روشنفکري ديني نياز باشد. تصور آنها اين بود که مذهب را کنار زده اند و همه نهادهاي مدني را عرفي کردند، روحانيت را به حاشيه بردند و ديگر احساس نمي کردند که به جريان روشنفکري ديني نياز داشته باشند.

اکبر گنجي در نشريه راه نو گفتگوهايي دارد که يکي از آنها با باقر پرهام است. پرهام به عنوان يک روشنفکر لائيک با گرايش هاي مارکسيستي، مي گويد جريان روشنفکري ديني و سکولار بايد با هم متحد شوند و با هم همکاري کنند تا مشکلات را از سر راه برداريم. گنجي به او مي گويد که شما قبل از انقلاب جريان روشنفکري ديني را تحويل نمي گرفتيد مي گويد بله درست است آن موقع اينگونه بود ولي الان نبايد در مورد گذشته صحبت کنيم.

شکل گيري روشنفکري ديني بعد از انقلاب از سر انفعال روشنفکران بود که وقتي ديدند، دين به عرصه آمده، روشنفکري خود را به دين چسباند تا بتواند خود را احيا کند. در واقع به نوعي رنگ عوض کرد

لذا ما تجربه اي از روشنفکري ديني را به دست آورديم که براي قبل از انقلاب نبود. شکل گيري روشنفکري ديني بعد از انقلاب از سر انفعال روشنفکران بود که وقتي ديدند، دين به عرصه آمده، روشنفکري خود را به دين چسباند تا بتواند خود را احيا کند. در واقع به نوعي رنگ عوض کرد.

روشنفکري خيلي مايل است خود را به عنوان يک جريان معرفي کند اما ما بعد از انقلاب پروژه روشنفکري را تجربه کرديم. پروژه ابتدا و انتهايي دارد. پروژه بودن روشنفکري، بعد از انقلاب رخ داد که همان روشنفکري ديني است. به اعتقاد من روشنفکري ديني جريان نيست بلکه يک پروژه است.

با مشروطيت، روشنفکري گفتمان مسلط شد. حرف ها و ادبيات همان حرف هاي روشنفکري بود. گفتمان حاکم و مسلط، روشنفکري بود. انقلابي اتفاق افتاد که گفتمان روشنفکري را از ساخت سياسي جامعه کنار زد و آن را از رسميت انداخت. طبيعي است که روشنفکري به فکر مي افتد تا خود را بازيابد لذا پروژه هايي را ترسيم مي کند. يکي از اين پروژه ها روشنفکري ديني است.

در اين حوزه خيلي مجبور شدند کار کنند. اگر مجله کيان را نگاه کنيد، در هر شماره يک نظريه مطرح مي شود. در يک شماره نظريه قبض و بسط مطرح مي شود، بعد نظريه ذاتي و عرضي و بعد نظريه صراط هاي مستقيم که هر کدام يک نظريه است. فاصله طرح اين نظريات به شش ماه هم نمي رسد. در حالي که نظريه ها حداقل ۲۰ سال اعتبار دارد. اما روشنفکري ديني در ايران به فاصله چند ماه نظريات جديدي را مطرح مي کند به اين خاطر که انقلاب اسلامي، آنچنان قدرت دارد که روشنفکري براي به انفعال کشاندن گفتمان انقلابي و از صحنه خارج کردن آن بايد خيلي کار کند.

شدت ترجمه آثار غربي بعد از انقلاب قابل مقايسه با قبل از انقلاب نيست. پيش از انقلاب جريان روشنفکري ضرورت ترجمه را احساس نمي کردند. اين نهضت ترجمه براي بعد از انقلاب است.

در کتاب ما و مدرنيت که گفتگوي بين چند نفر است آمده است که مي گويند بايد کار کنيم و آثاري را بايد ترجمه کنيم و... يعني احساس مي کردند که ديگر با يک کتاب و دو کتاب نمي توانند کار را تمام کنند و بايد آثار زيادي ترجمه يا تاليف شود.

روشنفکري با انقلاب اسلامي خود را گسترده تر کرد و مجبور شد، عرصه هاي مختلفي را دربرگيرد. اين فربهي با انقلاب اسلامي اتفاق افتاد.

*به نظر شما پس از انقلاب، روشنفکري چه نسبتي با انقلاب اسلامي يافت؟

اگر بخواهيم نسبت روشنفکري با انقلاب اسلامي را بيان کنيم، تصور من اين است که جريان روشنفکري به غلط انقلاب اسلامي و گفتمان انقلابي را خصم و دشمن خود مي داند نه رقيب خود. لذا نسبت روشنفکري با انقلاب اسلامي کاملاً خصمانه و منازعه آميز است. به همين خاطر حاضر به هيچ گونه گفتگو نيست.

پس از انقلاب، روشنفکران به راديکاليسم روي آوردند. ما آثاري از روشنفکران داريم که در مورد مشروعيت خشونت قلم زدند. در فتنه ۸۸ آرش نراقي مقاله اي در مورد مشروعيت خشونت مي نويسد. کساني که خشونت را نفي مي کردند به راحتي در جاهايي از مشورعيت خشونت بحث مي کنند

پس از انقلاب، روشنفکران به راديکاليسم روي آوردند. ما آثاري از روشنفکران داريم که در مورد مشروعيت خشونت قلم زدند. در فتنه ۸۸ آرش نراقي مقاله اي در مورد مشروعيت خشونت مي نويسد. کساني که خشونت را نفي مي کردند به راحتي در جاهايي از مشورعيت خشونت بحث مي کنند.

کتابي با عنوان ترور و تفکر هست که گفتگويي بين هانا آرنت و چامسکي است که بحث از مشروعيت خشونت مي کنند و براي دفع يک شر بالاتر خشونت را مشروع مي شمارند.

*چرا به خشونت رسيدند؟

تصور من اين است که جريان روشنفکري تمام راه هاي گفتگو را بستند و يک نوع تصلب و نفرت و کينه در نسبت با گفتمان انقلابي و تفکر ديني پيدا کردند. روشنفکري در نسبت با گفتمان انقلاب يک نوع خصومت کينه توزانه اي پيدا کرد و همين کينه توزي، باعث مي شود، خشونت را جايز بدانند.

اين در حالي است که الان بسياري از روشنفکران از دولت حقوق مي گيرند و منزلتي که روشنفکران بعد از انقلاب دارند قابل مقايسه با پيش از انقلاب نيست. قبل از انقلاب روشنفکري هم درجه دوم تلقي مي شد.

از سوي انقلاب اسلامي با روشنفکران منازعه و خصومتي نبوده است اما از آن طرف رفتار منازعه آميز و خصومت ورزانه نسبت به انديشه ديني و روحانيت و گفتمان انقلاب را شاهد بوده ايم.

اما چرا اين کينه توزي اينقدر شدت پيدا کرده است؟ مهمترين دليل اين نوع کينه توزي را من در نوعي از احساس حقارت نسبت به گفتمان انقلاب مي بينم. کسي که احساس حقارت مي کند به رفتارهاي کينه توزانه از قبيل راديکاليسم و خشونت ميل پيدا مي کند.

انقلاب اسلامي شعارهاي روشنفکران را عملي کرد. روشنفکران شعار دموکراسي مي دادند اما از دل آن استبداد پهلوي درآمد اما الان مي بينند، روحانيت، نظامي را تاسيس کرده که مردم دموکراسي را تجربه مي کنند. اينکه جريان روشنفکري از گروه ها يا احزاب يا کانديداهاي خاصي در انتخابات حمايت مي کنند، به اين معني است که اين دموکراسي واقعيت دارد و دارند آن را تجربه مي کنند.

*مخاطب روشنفکري و نفوذ اجتماعي روشنفکران چگونه بوده است؟ به نظر مي رسد مخاطب روشنفکري به طور عام طبقه متوسط و دانشگاهي و مدرن بوده است. آيا انقلاب اسلامي توانسته اين مخاطب را جذب کند و آيا توانسته جايگزيني براي روشنفکران بيابد که آن مخاطب فقط توسط گفتمان روشنفکري سکولار مصادره نشود؟

به نظر من گفتمان انقلاب اسلامي، مخاطبش را کاملاً توانسته جذب کند. همين چهل سال عمر انقلاب بيانگر اين است که اين انقلاب مخاطب داشته است. گفتمان انقلاب اسلامي با همه دشمني ها که مي توانستند ريزش مخاطب برايش ايجاد کنند، پابرجاست و پيشرو هم هست. در گفتمان انقلاب ذره اي انفعال وجود ندارد.

جريان روشنفکري با مردم نسبت بيگانه اي از همان ابتدا داشته است و اينطور نبوده که مردمي و مخاطبش عموم مردم باشد، با توجه به خصومت روشنفکري با انقلاب به نظر مي رسد که اين کينه در نسبت با خود مردم هم سرايت پيدا کرده است. يعني جريان روشنفکري يک وجه خصومت آميزي با مردم پيدا کرده اند

گفتمان انقلاب در بحث انرژي هسته اي، آن را حق خود مي داند اما جريان روشنفکري که بايد از حقوق ملت دفاع کند، به انفعال رفته و در برابر توقف برنامه هاي هسته اي سکوت مي کند و حتي برخي از آنها لزوم استفاده از انرژي هسته اي را انکار مي کنند.

الان گفتمان انقلاب مقتدر است و هيچ انفعالي ندارد و اين بخاطر اين است که مخاطب دارد. درست است که در ميان مخاطبانش ريزش هايي رخ داده اما به جاي آن رويش هايي را نيز شاهد هستيم.

جريان روشنفکري با مردم نسبت بيگانه اي از همان ابتدا داشته است و اينطور نبوده که مردمي و مخاطبش عموم مردم باشد. خصلت هاي مردمي را ما کمتر در جريان روشنفکري مي بينيم و مخاطب آنها طبقه متوسط بودند. تا پيش از انقلاب، نسبت روشنفکري با مردم نسبت قوي اي نبود. بعد از انقلاب هم همين مسير ادامه پيدا کرد و سبک زندگي مردمي و معاشرت مردمي وجود نداشت. مجلات و کلاس هاي درس و... به عنوان واسطه هايي براي ارتباط با مردم مطرح بودند.

روحانيت الان به دورترين نقاط کشور و روستاهاي محروم براي تبليغ و... مي روند اما جريان روشنفکري اينگونه نيست. چيزي که اتفاق افتاده اين است که با توجه به خصومت روشنفکري با انقلاب به نظر مي رسد که اين کينه در نسبت با خود مردم هم سرايت پيدا کرده است. يعني جريان روشنفکري يک وجه خصومت آميزي با مردم پيدا کرده اند.

*به نظر شما کارويژه اي که روشنفکران الان در وضعيت حال حاضر جامعه براي خود قائل اند چيست و چه آينده اي را مي توان براي جريان روشنفکري کشور متصور بود؟

روشنفکران در مقام نظر يک کارويژه اي براي خود تعريف کرده اند اما در مقام عمل، طور ديگري عمل مي کنند. روشنفکري خودش را يک عنصر هم‌گرا و کنشگري که در جهت همبستگي و انسجام جامعه عمل مي کند، مي داند و آن را در جهت توسعه و پيشرفت مي بيند. اما به اعتقاد من وقتي سيره و سبک زندگي و ادبيات روشنفکري را بررسي مي کنيم و بازتاب کار آنها را بررسي مي کنيم، نتيجه اي عکس اين چيزي که گفتم را شاهد هستيم. يعني به جاي اينکه هم گرايانه باشد، واگرايانه است.

متاسفانه کارکردهاي روشنفکري بر خلاف غرب که به سمت همگرايي است در ايران برعکس است و به سوي واگرايي مي رود. ادبيات روشنفکري جامعه را از هم گسيخته مي کند و آن انسجام اجتماعي را از بين مي برد. روشنفکران با خوديابي و تکيه به داخل، بيگانه اند.

دال مرکزي گفتمان روشنفکري همان مسئله عقب ماندگي است و مي گويد ما عقب مانده ايم اما راه حلي براي آن نمي دهد و فقط ملت را تحقير مي کند.

روشنفکران براي آينده بايد در تعريف خود در نسبت با انقلاب و در نسبت با مردم تجديدنظر کنند و رفتارها و ذهنيت واگرايانه خود را عوض کنند. ما در ادبيات روشنفکري ذهنيت هم گرايي و انسجام اجتماعي نمي بينيم. اين در حالي است که مهمترين مسئله روشنفکران غربي، انسجام اجتماعي است.

تعداد بازديد:24 آخرين تغييرات:97/11/21
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر