پنج شنبه 19 تير 1399 - 17 ذي القعده 1441 - 9 ژولاي 2020
صفحه اصلي/دين و انديشه


 
 


 










 


 




 








خروجي RSS

راهی که فلسفه علم پیمود/ تاریخ فلسفه علم از نمای دور و نزدیک

ترجمه مقاله اي از روم هره؛

راهي که فلسفه علم پيمود/ تاريخ فلسفه علم از نماي دور و نزديک

بررسي تاريخ فلسفه علم از قرن نوزدهم تا اواخر قرن بيستم مي تواند در عين شيرين و جذاب بودن؛ آموزنده نيز باشد و تصوري جامع از چيستي و چرايي و اهداف اين علم را بيان کند.

خبرگزاري مهر، گروه دين و انديشه-محمدمهدي دزفولي: فلسفه علم، به مثابه يک رشته فلسفي مستقل، عمري کوتاه دارد. بحث هاي مربوط به اين رشته در اواخر قرن نوزدهم و اوايل قرن بيستم مطرح شد و نظرهاي بسياري را به سوي خود جلب کرد. بعدها با شکل گيري حلقه وين، فيلسوفان تحليلي بحث هاي فلسفه علم را به صورت جدي تري پي گرفتند، اما وقوع جنگ جهاني دوم در اروپا اين حلقه را هم تحت تاثير خود قرار داد و باعث شد تا بزرگان آن يا کشته شوند و يا به آمريکا مهاجرت کنند. فلسفه علم در آمريکاي ميانه قرن بيستم باليد و به رشد رسيد و پس از پايان جنگ جهاني دوم، در اروپا نيز ترويج شد و فراز و نشيب هاي زيادي را پيمود.

بررسي تاريخ فلسفه علم از قرن نوزدهم تا اواخر قرن بيستم مي تواند در عين شيرين و جذاب بودن؛ آموزنده نيز باشد و تصوري جامع از چيستي و چرايي و اهداف اين علم را بيان کند.

روم هره به عنوان يک چهره فلسفي شناخته شده، در تبارشناسي فلسفه علم به فراز و نشيب هاي آن پرداخته است که در مقاله اي مجزا آن را سال ها قبل منتشر نمود.

آنچه از نظر شما مي گذرد، ترجمه بخشي از مقاله روم هره پيرامون تاريخ فلسفه علم در غرب است.

ميل و هيول

مهمترين مساله فلسفه علم نزد ميل آن بود که بياني صحيح از نقش مشاهدات و تجارب خاصه به دست داده شود. و نزد هيول آن بود که بياني صحيح از نقش تئوري ها ارائه گردد. نزد ميل، علم از احساس مستقيم آغاز مي شود و نزد هيول، پاره هاي از دانش را شخص عالم فراهم مي آورد.

متاسفانه آثار پر نکته و ثمربخش و پر مغز هيول تحت الشعاع تجربي گري خام و فصاحت آميز ميل قرار گرفت و مغفول ماند.

ميل و هيول، هر کدام يک انديشه معتبر و مقتدا را از قرن هجدهم بر گرفتند و به قرن نوزدهم در آوردند. هيول رو به جانب کانت داشت و ميل رو به جانب هيوم، اما هيچ کدام در بسط آن انديشه ها، چندان جانب عقل را نمي گرفتند که آن دو مقتدا.

عناصر پيشيني و کبريايي که کانت آن ها را در ايجاد مقولات فاهمه و تکون معرفت دخيل مي دانست، چندان مورد اعتناي هيول واقع نشدند و ميل هم هيچ گزاره ضروري الصدق، حتي اصول متعارف رياضيات را بر نتافت، برخلاف هيوم که آن ها را از گزاره هاي مربوط «به امور واقع» تميز مي نهاد.

هيول بر آن بود که معرفت تماما فرزند احساس نيست بلکه محصول تفاعل احساس و تصور است. کشف علمي وقتي صورت مي پذيرد که دانشمندي بتواند، بدون تکلف، تصوري سامان بخش را بر توده اي از احساس ها فرو اندازد. في المثل کپلر همين که تصور بيضي را (که مصداقي از تصور شکل است) بر داده هاي نجومي افکند، ديد که بي هيچ تکلفي آن ها را سامان مي بخشد. کشف بيضويت مدار مريخ را بايد اين گونه بفهميم. هيول سامان يافتن داده ها در ظل تصورات خاصه را بايد اين گونه بفهميم. هيول سامان يافتن داده ها در ظل تصورات خاصه را، «به هم بستن واقعيات» نام نهاد. وقتي داده تازه اي بر خزانه واقعيات تبيين ناشده افزوده شود، نياز به ارائه تصور سامان بخش تازه اي مي افتد که گاه آماده است و گاه نه. داده هاي تازه موجب مي شوند تا تصورات پيشين تنقيح و تحليل شوند و مورد مداقه نوين قرار گيرند. اين فرايند را هيول «بسط تصورات» مي خواند.

هيول بر آن بود که نسبت ميان امور واقع و نحوه به هم بستن آن ها، فاقد ضرورتي ذاتي است.

در هر لحظه امکان دارد که واقعه تازه اي در آيد و نحوه پيشين به هم بستن واقعيات را منسوخ سازد. لکن هيول قويا بر آن بود که نسبت ميان تصورات خاصه و عامه نسبتي ضروي است. حرکت نور به خط مستقيم، انرژي بودن حرارت و تساوي عمل و عکس العمل، همه از نظر هيول گزاره هاي ضروري الصدق اند چرا که خبر از نسبت هاي ميان تصورات ( خاص و عام) مي دهند، لکن همين نسبت ها وقتي اموري را به يکديگر بر مي بندند، با آن ها نسبت غير ضروري دارند. چنين به نظر مي رسد که هم علوم، نزد هيول، همچون علم هندسه، اصول و تعاريفي دارند که ضروري الصدق اند. اما نظام بخشي اين اصول و تعاريف به توده اي از پديدارهاي خاص، امري امکاني است.

نسب اين انديشه بيش از آنکه به کانت برسد، به لايب نيتس مي رسد. لايب نيتس بر آن بود که نسبت ميان جميع محمولات، به جز هليات بسيطه [قضاياي وجودي]، نسبتي ضروري است، و لذا يک دانشمند لايب نيتسي وقتي با جهان روبرو مي شود، طرح هايي آماده و مدون براي آن دارد و تنها سوالي که برايش باقي مي ماند اين است که کدام طرح در خارج متحقق است. هيول هم که مورخ تر و هم تجربه گراتر از لايب نيتس بود، آزادي بيشتري به تصورات مي داد و اصلاح طرح ها را تحت فشار واقعيات روا مي دانست.

ضروري بودن يا نبودن نسبت ميان تصورات، و چگونگي نسبت ميان تئوري ها و امور واقع نخستين جوانه هاي اختلاف ميان ميل و هيول را پديدار کرد.

ميل، حاضر نبود که حتي ضروري بودن اصول متعارفه رياضيات را از هيول بپذيرد، چرا که آن ها را تعميمات تجربي بسيار راسخ در اذهان مي دانست. ادعاي ديگر هيول را نيز، که به علوم پاره اي مبادي ضروري- الصدق دارند، قاطعانه رد مي کرد. وي اين شعار را ابداع کرد که تصورات بر امور واقع افزوده نمي شوند بلکه از آن ها در آورده مي شوند. في المثل، کپلر با تصوري از بيضي ( که همه اوصافش لازمه ضروري تعريف اند) به سراغ توده آشفته ارصاد مريخ نرفت تا وحدت بخشي آن را در آن ها ببيند، به عکس، وي در داده هاي نجومي، تصوير بيضي را ديد و از آن ها در آورد. به نظر ميل، چنان قضاياي ضروري الصدقي که هيول بدان ها معتقد است وجود خارجي ندارند، و به طريق اولي، نمي توان قبول کرد و با افکندن تصورات کم و بيش سابقه بر تجربه بر توده اي از داده ها، علم پديد مي آيد.

آراي ميل مقبوليت عام يافت و هيول متروک و مغفول افتاد. استقراگرايي مفرط و فراگير ميل، تصوير واقع بينانه علم را که همان آزمودن فرضيات باشد، از ميدان خارج کرد. گرچه ميل خود مي دانست که دانشمندان هم به تبيين راغب اند و هم به پيش بيني مشي طبيعت، و تبيين نيازمند تاسيس اصل عليت است، اما درک او از عليت چندان تنک مايه بود (ميگفت عليت چيزي نيست جز توالي بي واسطه و منتظم حوادث) که مي گفت راه رسيدن به تبيين و پيش بيني آن است که «به دست استقرا جزئي ها را کلي کنيم».

همان کاري که نيوتن مي کرد، وي همچنين بر آن بود که کار منطق دانان در بررسي فرآيند عقلاني علم اين است که طرح کلي استنتاج صحيح گزاره هاي کلي از جزئي را به دست دهند. ميل هيچگاه به صراحت ادعا نکرد که تبيين و پيش بيني منطقا معادل اند، اما همه آراي مورد تائيد وي، بدان نتيجه ناميمون منتهي مي شوند.

در راه استقرا بخشيدن به يک نظام استقرايي تمام عيار، ميل معادله ناميمون ديگري نيز برقرار کرد. با دنبال کردن راي ريچارد ويتلي، که مي گفت هر استقرا به واقع قياسي است که کبراي آن اصل يکنواختي طبيعت است، ميل گفت که آن اصل که پشتوانه استقرا است، خود اصلي است استقرايي و به دست آمده از آزمون نظم هاي مشهود.

يکصد سال طول کشيد تا فلسفه علم، دامن خود را از غبار بحث هاي بيهوده مربوط بدان مدعا پاک کند، چرا که بنابر ديدگاه ميل، جمع آوري داده ها به حدي که بتواند آن اصل را، که خود مبناي برهان است، مبرهن سازد، کاري ناممکن است.

تحويل گرايي

آراي استقراگرايانه و ضد تئوريک ميل، بسيار کارگر افتاد. تاثير آن را در دوره برجسته اي از ادوار علم در قرن نوزدهم، به عيان ميتوان ديد: دوره اي که شيميست ها با اتم ها وداع کردند. شيمي در قرن نوزدهم خصومت آشکار با تئوري ها مي ورزيدند. درج مقالات تئوريکي که به جريده انجمن شيمي مي رسيد، تحريم رسمي شده بود و گرايش نيرومندي در ميان دانشمندان پديد آمده بود که نظريه اتمي را به منزله نظريه اي بالقوه راهزن و متافيزيک کنار بگذازند.

برودي

اين گرايش ها همه انباشته شد و در دهه ۱۸۷۰ در شيمي بنجمامين برودي، که اينک تقريبا فراموش شده است، بروز يافت. با استفاده از حساب منطقي جرج بول، و با قبول راي ميل که قوانين طبيعتف توصيف نظم هاي مشهودند «در ساده ترين تعبير»، نظامي بي اتم براي علم شيمي پي افکند.

استدلال وي اين بود که شيمي يا علم تحولات کيفي است (مثل وقتي که مايعي و جامدي با هم، توليد جامدي و گازي ميکنند).

اصل بنيادي نظام صوري استنتاجي برودي، يعني جفت کردن معادلات کيفي و معادلات وزني، خود برين تعميم (به واقع نادرست) مبتني بود که هر مرکب کيفي، در حالت گازي وزن حجمي ويژه اي دارد. برودي کوشيد تا با زحمت و ابتکار بسيار اکثر دانسته هاي آن روز شيمي را در نظام صوري خود گرد آورد و به کمک حساب منطقي بول، نظمي آکسيوماتيک به فرمول هاي حاصله ببخشد.

گر چه نظام برودي در عصر خود هيجاني به وجود آورد، اما به دليل محدوديت هايي که قالب آن بر آن مي نهاد و نيز به دليل اينکه شيوه بول براي آکسيوماتيک کردن تئوري ها هنوز ناآشنا بود (در ۱۸۷۵)، انديشه وي رواج و مقبوليت کافي نيافت. با اين همه وي در نفي اتم ها کامياب شد و پيروان بسيار يافت.

در يکي از جلسات انجمن شيمي که دراواسط دهه ۱۸۷۰ در لندن برپا شد و نظام شيميايي برودي مورد بحث قرار گرفت، فقط يک عضو از ۶۰ عضو حاضر، اظهار کرد که به وجود خارجي اتم هايي شيميايي معتقد است.

آثار برودي، فلسفه ذري و به خصوص اتم مادي را باد حمله گرفتند. دانشمندان وجود اتم ها را انکار مي کردند و برودي براي فرض وجودشان هم فايده اي قايل نبود. حساب صوري استنتاجي شيمي برودي، از رابطه ميان خواص مشهود اوزان مواد، پيش و پس از واکنش، خبر ميداد، و بر آن بود که بعدها در باب مکانيزم واکنش سخن استواري نمي توان گفت. به عهده ماخ بود که بعدها در آيند و فلسفه اي را که متکاي نظام شيميايي برودي است، به صورتي جميل و عامه پسند عرضه کند.

ماخ

بنابر نظر ارنست ماخ، علم چيزي نيست جز نعميم تجارب [حسي] و دانشمند نبايد دلبرده اين وسوسه ناصواب شود که علم «مي تواند به اعماقي از اقيانوس طبيعت دست يابد که پاي حس را توان ورود بدان جا نيست».

حقيقت آن بود که که معرفت شناسي ماخ، مستقيما ماخوذ از هيوم بود: تجربه رودباري است از ادراکات حسي و اجسام هم که به صورت افراد مستقل ادراک مي شوند، چيزي نيستند جز دسته هاي ثابتي از ادراکات حسي.

قوانين، مبين روابط اوصاف خارجي اشيا نيستند، بلکه خبر از نسبت ادراکات حسي ما مي دهند . اين راي، هدف کاوش علمي را هم معين مي کند. اين هدف عبارت است از کشف نسبت ميان ادراکات حسي، چون عرصه پديدارها همان عرصه ادراکات حسي است و بس.

اين راي ماخ به تصويب کامل کارل پيرسون رسيد، که کتاب پرآوازه و پر خواننده اش: دستور زبان علم مورد طعن شديد لودويگ بولتزمان قرار گرفت. بولتزمان با پيرسون محاجه کرد که نه تنها مفهوم غير پديدار شناسنامه ما از اشياء در کاوش هاي علي سودبخش است (و همين پشتوانه صحت آن است) بلکه فرضيات حاکي از مکانيسم رفتار طبيعت نيز سهم عمده اي در پيشبرد علم دارند. بولتزمان بر آن بود که هوياتي که براي تبيين پديدارها پا به عرصه علم مي گذارند، وجودشان لازمه تفکر تئوريک است. لکن ماخ؛ مانند پير دوئم معتقد بود که اين هويات تئوريک جز مدل هاي مصنوعي راهنما، حقيقت ديگري ندارند.

نظر ماخ درباره هوياتي که در تئوري ها ظاهر مي شوند اما محسوس حواس نمي افتند، در ضمن اين نکته گويا در کتاب «سخنراني هاي علمي براي همه» آمده است که «زيبنده علوم فيزيکي نيست که در وراي ابزارهاي خود ساخته و صرفه جويانه و متغير خود، يعني همين مولکول ها و اتم ها، واقعياتي نهان را ببيند... اتم ها هم مانند توابع رياضي، بايد همواره نمايش گر پديدارها باقي بمانند و بس».

از اين رو تئوري ها، دال بر واقعيات پشت پرده نيستند بلکه ابزاري هستند براي تنظيم ادراکات حسي ما. آن ها ما را از ادراکي به ادراک ديگر مي رسانند و سرزميني که در آن رفت و آمد مي کنند، سرتا پا وهمي است.

از ناحيه پروکلوس هم در عهد باستان بدين اشارتي رفته بود و بسياري از ستاره شناسان قرن شانزدهم مشتاقانه بدان اقبال کرده بودند.

دوئم و بعدا تجربي مذهبان منطقي نيز از آن حمايت کردند. اين راي نه تنها از شهرت بلکه از جاذبه بسيار برخوردار است. و علي رغم آنکه کپلر نارسايي هاي آن را بر ملا کرد و هيول نامعقول بودن آن را و چنانکه خواهيم ديد، کمبل فقر آن را، هنوز همچنان پر قوت و رونق باقي مانده است.

دوئم

پير دوئم، ديدگاه تحويل گرا را در جامه اي عرضه کرد که اينک اهميت بسيار يافته است. به کار گرفتن مدل ها از شئون برجسته تحقيق جاري در علم است، خواه مدل هاي خارجي مانند مجموعه هايي از حباب هاي صابون براي باز نمودن ساختار بلوري فلزات و خواه مدل هاي ذهني- مفهمومي مانند اتم ها و مولکول ها براي بازنمودن زير ساخت علي پديدارهاي مشهود شيميايي.

دوئم که سخنش بازتاب شکاکيت رايج در ابتداي قرن بيستم بود، اعلام کرد که همه مدل ها ارزش ارشادي دارند و به محقق مدد روان شناختي مي رسانند و تهي از ضرورت منطقي اند. يعني براي به دست آوردن مدلولات تئوري مي توان آن ها را در ميان نياورد. به نظر دوئم، تنها چيزي که علم بدان نياز دارد، نظامي صوري است که از نسبت ميان پديدارها پرده بردارد و کاري که مدل ها و استدلالات تمثيلي براي ما مي کنند، بهتر از آن را مي توان با داشتن نظام صوري و استدلال قياسي حاصل نمود.

تاثير

قرن بيستم که در رسيد آري تحويل گراي ماخ، پيرسون و دوئم صورت بندي واضح و نيرومندي يافته بودند و طي سي سال آتي تاثير عميقي بر رشد و تحول فلسفه در اروپا نهادند. پوزيتيوسيم منطقي حلقه وين، همدلي کاملي با ماخ داشت و همين ماخ بود که احساس گرايي اش پشتوانه دو فکر مهم شد، يکي اين نظريه مشهور که معناي هر عبارت همان روش تحقيق درستي اوست و ديگري مابعدالطبيعه پديدار گرايي که پوزيتيويسم منطقي به سرعت با آن پيوند يافت.

ماحصل اين نهضت اين شد که از قدرت تئوري ها کاسته شود و به عوض ساختارهاي سامان يافته منطقي مفاهيم تجربي، نيرومند گردند. ازدواج ديدگاه علم شناسانه ماخ با منطق راسلي، عصر گرايش به ديدگاه فرضي استنتاجي را آغاز نهاد؛ و از اين پس تئوري ها را ساختار آکسيوماتيک، همچون علم منطق يا علم هندسه انگاشتند. گويي طرفداران ديدگاه فرضي- استنتاجي هيچ گاه انديشناک اين نبودند که ساختارهاي آکسيوماتيک مطلقا به نتيجه تازه و کشف مجهولي دست نمي يابند، و درست به دليل ساختار منسجم منطقي شان، از اين لحاظ بي ثمرند.

منطق دانان اين عصر به مساله تکون و يا رشد تئوري ها تعلق خاطري نداشتند، و تنها همين را مي خواستند که تئوري هاي موجود با به بهترين وجهي صورت بندي کنند. اينک چنين به نظر مي رسد که توانايي و زيبايي منطق راسل در عرصه رياضيات، دست منطق دانان علم دوست را بسته نگاه داشت و بر برپايي ابزارهاي تحليلي آنان تاثير نامطلوب نهاد.

کمبل

کتاب جليل کمبل به نام اجزاي فيزيک در سال ۱۹۲۰ به طبع رسيد. اين کتاب به زيبايي تمام مبرهن مي کند که تدوين تئوري ها بر وفق اصول مشرب «فرضي استنتاجي» کاري بيهوده است و خود ديدگاه عميق تري را عرضه مي کند.

کمبل، به نيکي دريافت که سودبخشي هر تئوري در گرو ساختار چند لايه و اجزاي چهارگانه آن است. اول، تعميمات تجربي، که نتايج آزمون ها و مشاهدات را در صورت سنجيده اي عرضه مي کنند. پس از آن دو دسته عبارات ديگر مي آيند که به ترتيب «لغت نامه» و «فرضيه» ناميده مي شوند.

فرضيه شامل عباراتي است که حاوي مفاهيم تئوريک خادم اهداف تئوري اند و خود را از پديدارها (يي که متعلق تئوري اند) به شيوه هاي طراحي و تدوين حاصل نمي شوند.

«لغت نامه» وظيفه پيوند دادن [تئوري] با پديدارها را به عهده دارد و کارش اين است که برخي از توابع مفاهيم تئوريک را با تصورات محسوس مرتبط سازد. جزء چهارم تئوري «تمثيل» است، و اين «تمثيل» روابط ميان مفاهيم تئوريک را با روابط ميان تصورات محسوسه اي که در حوزه خاص استفاده از آن، فرضيه را به نحوي سازگار و خردپسند بسط دهيم.

هم بازي شدن فرضيه، تمثيل و لغت نامه، کمبل را ياري کرد تا به نيکي توضيح دهد که تئوري ها چگونه با داده هاي جديد خود را وفق مي دهند و چگونه موارد نقض را مي بلعند و به سنتزه تازه تر و نيرومندتري مي رسند و چگونه پديدارهاي کاملا بديعي را پيش بيني مي کنند. تئوري تکاملي داروين را به خوبي مي توان موافق را کمبل صورت بندي کرد. در اين تئوري، تعميمات تجربي، توصيفي از توزيع جغرافيايي و زمين شناختي جانوران و گياهان به دست ميدهند. فرضيه در اينجا، همان «گزينش طبيعي» است که مي گويد تفاعل ميان محيط زيست و توده [جانوران و گياهان] به تحولات پيشرونده اي در اين توده منجر ميگردد چرا که «تنازع در بقا» توارث جهش هاي پريشاني را که براي بقاي فردي در محيطي خاص نافع اند تقويت مي کند. «لغت نامه» حاوي مدخل هايي از اين نوع است: دو توده متفاوت اما مشابه که در دو زمان و در محيط واحد زيست مي کنند با يکديگر نسبت خانوادگي تکاملي دارند. آثار زمين شناختي باقي مانده از قديم و ديگر داده هاي تجربي، به مدد آن گونه مدخل ها که در لغت نامه آمده است، با فرضيه گزينش طبيعي مرتبط مي گردند. تمثيل وارد در اين تئوري را همه مي دانند چرا که خود داروين آن را به زيبايي تمام در منشا انواع آورده است، يعني تمثيل گزينش طبيعي و تغيير، با گزينش مصنوعي و تغيير که بر حسب فرض، نسبت علي ميان دو امر نخستين همانند نسبت علي ميان دو امر بعدي مي باشد.

آراي کمبل را اگر بخواهيم با اصطلاحات دوئم بيان کنيم اين اصل را نتيجه مي دهد که مدل ها براي پيش بيني و تبيين ضرورت منطقي دارند، يعني رشد فرضيه ها عنصري ضروري براي عبور از تئوري به واقعيت است، و اين رشد به مدد تمثيل، تامين ميشود.

لکن اين مدل ها که چنين ساخته و مصرف مي شوند، خود حظي از واقعيت ندارند. کمبل با اين راي، از عرضه يک نظريه رئاليستي تمام عيار، باز ايستاد.

احتمال و استقرا

وجه شاخص روش هاي فلسفه در قرن بيستم اين است که هم صوري اند و هم زباني. اين روش ها ابتدا به ساختن مدل هاي رياضي زبان اهميت گماشتند و چون اين مدل ها نارسا از آب در آمدند به کاوش در تحليل زباني فعاليت هاي عقلاني در حوزه هاي تازه گفتار پرداختند، و اين در غالب موارد هم موجب ابداعات صوري شد و هم مشکلاتي را براي صوري سازي پديد آورد که هنوز هم لاينحل باقي مانده اند. ابزارهاي نيرومند رياضي که از ابدعات بول، ون دومورگان، پيانو و فرگه در قرن نوزدهم مايه مي گرفت جاذبه اي داشت که در ساليان اخير تاثيري کند کننده بر رشد منطق به جا نهاد.

معلوم شد که اين ابزارها، با همه توانمدي شان، براي تجزيه ساختارهاي غامض، محتاج تحليل اند، نارسا و ناتواند اند [و نيز آشکار شد که] تئوري تائيد، تماما همان منطق عبارات احتمالي نيست، و مدل ها و تمثيلاتي که در تئوري سازي به کار مي روند تفاوت کلي با مدل هاي رياضي دارند. تائيد تئوري ها به مدد قراين و نيز آوردن تمثيلات، منطقي دارند که نمي توان آن را در قالب ساختارهاي منطقي مقتبس از رياضيات قرن نزد هم آورد.

با اين همه منطق جديد، خدمات عظيمي به فلسفه علم، و بالاخص به دو جنبه آن کرده است. نخست خدمتي است که در طريق ايجاد منطق استقرا به رشد نظريه احتمالات کرده است و دوم، خدمتي است که براي ساختن نظامي از منطق صوري که قادر بر ايجاد زبان هاي مدل وار باشد.

چنان که پيش تر اشارت رفت ميل، مدعي شد اصلي که پشتوانه تعميمات استقرايي واقع مي شود خود نياز به اثبات استقرايي دارد، و با اين ادعا يک معضله مشخص فلسفي را پديد آورد. نتيجه اين ادعا ضرورتا اين بود که استنتاجات استقرايي ناگزير غير قابل تصويب اند. اما علي رغم اين نتيجه گيري ناميمون، استفاده از حساب شانس ها با نظريه احتمالات براي پي افکندن منطق استقراء کاري بود که در قرن نوزدهم آغاز شد و استانلي جونز در آن سهم ويژه اي داشت.

جونز، منکر وجود فرآيندي به نام استنتاج استقرايي بود، يعني رفتن از گزاره هاي شخصي به گزاره هاي کلي. و به جاي آن روش فرضي- استنتاجي دکات را، که ميل بدان بي اعتنا بود، احيا کرد. و آن را استنتاج معکوس ناميد.

بنابر اين راي، استدلال علمي در هيئت استنباط کلي از شخصي ظاهر نمي شود بلکه عبارت است از استنتاج شخصي هاي معلوم از فرضيات کلي. جونز، بر ان بود که کثيري از عبارات کلي مي توانند به جاي فرضيات بنشينند و هرگونه عبارت شخصي را که مخبر از مشاهدات و تجارب است انتاج کنند.

حال، وقتي در برابر فرضياتي قرار ميگيريم که همه براي انتخاج دسته خاصي از گزاره هاي شخصي قدرت منطقي يکسان دارند، تکليف چيست؟

پاسخ جونز اين است که درعلوم طبيعي نمي بايد يک فرضيه را برگزيد و بقيه را رد کرد. بلکه بايد به همه فرضياتي که قدرت انتاج شخصي هاي معيني را دارند، برحسب مقدار احتمالشان حرمت نهاد. احتمال هر فرضيه را هم به نظر او بايد بر حسب احتمال حوادثي که مقتضاي آن فرضيه اند به دست آورد (مشروط بر آنکه فرضيه عضوي باشد از مجموعه اي متناهي از فرضيات، در غير اين صورت آن محاسبه امکان پذير نيست).

في المثل، با علم به اينکه آب در قوري جوش آمده است، مي توان اين فرضيات را در ميان نهاد: ۱- قوري بر آتش بوده است ۲- قوري در يخچال بوده است. حال از آنکه که جوشيدن آب با فرض بودن قوري بر آتش بسيار محتمل است و با فرض بودن آن در يخچال بسيار نامحتمل، لذا فرضيه نخست از احتمال بسيار زياد برخوردار است. راهي که جونز، بازکرد باعث شد تا کثيري از محققان بعدي که در زمينه استدلال استقرايي تحقيق ميکردند، در آن گام نهند.

بعدا در آثار کينز، فون ميزز، رايشنباخ و کارناپ، تحليل احتمالي ميزان تائيد استقرايي بسط بيشتر يافت.

پوزيتيويسم منطقي

پيشرفت هايي که در قرن نوزدهم و سال هاي اغازين قرن بيستم نصيب منطق صوري شد، بسط نظريه هاي مفصل تر و منقح تر احتمالا را ميسر ساخت و بر تحقيقات جونز پيشي گرفت و طلب الفبايي عام و يا زباني کامل براي علم را در دل ها زنده کرد. گرچه کمبل عملا مبرهن کرده بود که تئوري و فرماليزم محض سودي ندارند، با اين همه حساب صوري منطقي همراه با محدوديت هاي عقلاني که شرط کاربرد آنند، مجموعا در دل يک نهضت بسيار نيرومند فلسفي گرد آمدند و رکن رکين پوزيتيويسم منطقي شدند که خود محصول ازدواج آرام ماخ در باب علم با تئوري هاي راسل و ويتگنشتاين در باب اتميسم منطقي بود.

حساب منطقي گزاره ها که به روش مکانيکي، صدق و کذب قضاياي مرکب را بر حسب صدق و کذب اجزا معين مي کرد قويا اين انديشه را القا مي نمود که در نهايت امر به قضاياي اتمي يا اجزاء بسيط نهايي مي رسيم که کوچکترين واحدهايي هستند که صدق و کذب بر مي دارند. و به ازاي هر قضيه اتمي صادق، يک واقعيت اتمي وجود دارد.

حال اين واقعيت هاي اتمي چه بودند؟ احساسگرايي ماخ پاسخ را در اختيار مبدعان پوزيتيويسم منطقي، يعني دانشمندان و فيلسوفان حلقه وين نهاد: واقعيت هاي اتمي همان ادراکات حسي موقتي هستند که در حوزه حواس افراد حاصل مي شوند.

لذا کار علم آن است که به سبک ماخ، نظم هاي موجود ميان ادراکات حسي را پيدا کند، و سپس به سبک راسل، آن ها را به زباني صوري و صريح روشن بيان نمايد. بنابر راي ويتگنشتاين در رساله منطقي – فلسفي علم، توري است از گزاره هاي افکنده بر واقعيات خارجي، که هرچه اجزاي آن ساده تر باشند ( و يا هرچه خانه هاي تور کوچک تر باشند) واقعيت بهتر تصوير مي شود.

تقابل آشکار اين آراي با آراي هيول، کمبل و پوانکاره پوشيده نيست. در روزهاي آغازين حيات حلقه وين، چنين تصور مي رفت که کار علم هم، مانند کسي که به روش تقليد نقطه به نقطه نقشه جهان را تهيه مي کند همين است که واقعيات را از عالم خارج به عالم زبان منتقل کند و در اين صورت تنها معياري که مورد حاجت بود آن بود که از ورود ياوه ها جلوگيري کند، معياري که مورد حاجت بود آن بود که از ورود ياوه ها جلوگيري کند، معياري که ميان گزاره هاي تجربي و متافيزيکي تميز بنهد.

پاسخ مشهور فيلسوفان حلقه وين به مساله تميز، آن بود که فقط گزاره اي معناي تجربي دارد ( يعني شايسته آن است که مورد بررسي دانشمندان قرار گيرد) که روشي براي تحقيق آن ( تائيد و يا آزمودن آن) قابل عرضه باشد.

اين معيار را به هر صورتي در مي آورند، اشکال داشت چرا که قضاياي کلي به مدد گزاره هاي شخصي قابل تحقيق (اثبات) نبودند.

اين براي پوپر اعتبار بزرگي است که اولين کسي بود که ضعف اين معيار را تميز داد و معياري را که ابداع خودش بود عرضه کرد، و آن اينکه تجربي بودن گزاره ها از ابطال پذيري بالقوه شان دانسته شود. متاسفانه گر چه اين معيار براي قضاياي منفرد در نهايت استواري است، براي تئوري هاي که ساختار منطقي غامضي دارد نارساست.

فيلسوفان الهام گرفته از زيست شناسي

قبلا به شاخه هاي عمده تحول در فلسفه علم اشاره شد. علي رغم اختلافات شديد آرا در اين فن، وحدت نماياني در اين دو راي برقرار است:

موضع محوري دادن به علم فيزيک (که عموما روش و محتواي آن را محوريت مي بخشد) و صورت رياضي دادن به استدلالات.

لکن در کنار اين ها، علوم اجتماعي و زيستي هم وجود دارند، و روش هايي هم براي احتجاج وجود دارد که بيش از آنکه رياضي باشند، کلامي اند. در کنار پيشرفت هايي ظفرمندانه علوم فيزيکي و فلسفه علم مناسب با روش ها و آمال آن ها، همواره گله منداني از اين شکايت داشتند (گو اينکه چندان ارجي به شکايتشان نمي نهادند) که علوم فيزيکي در مقام تحليل طبيعت جوانب مهمي از آن را ناديده مي گذارند و همچنين تحليل هاي رياضي، فرايند عقلاني استدلال را مسخ و معوج مي سازند.

اين واکنش در دو هيئت ظاهر شد. يکي در هيئت يک ايده آليسم ضد علمي که هيچ کمکي به فلسفه علم نکرد و ديگري درهيئت يک فلسفه علم اصيل که زيست شناسي را نمونه اعلاي علم مي دانست و مي خواست که علوم فيزيکي رابرحسب مقولات اختصاصي علوم زيستي و روان شناختي بازسازي کند. گرچه عموم فيلسوفان علم، اعتناي چنداني بدين موقوف نداشتند، لکن تاثير عظيم برگسون و وايتهد، دو حامي بزرگ آن، بر راي عامه، آن را حز مهمي از تاريخ فلسفه علم کرد.

تصوير جهان در علوم فيزيکي چنين بود: مجموعه اي ذره ذره و قابل تجزيه به اشياي منفصل که هر يک مستقل از ديگري واحد اوصاف ويژه خويش است. وقتي مکانيک، وجه غالب علم فيزيک بود، اين اشياي منفصل را بالفعل بي تاثير، بي تغيير و مستقل در هستي مي انگاشتند، مگر آن گاه که چيزي از خارج در آن ها اثر کند. لکن جاي اين مناقشه هست که ما در چنين تصويري, علم فيزيک است نه طبيعت. زيست شناسان، هنگام تحقيق در تشريح و فيزيولوژي جانوران و گياهان مي بايد هرعضو را در نسبتي که با کل ارگانيزم دارد بررسي کنند، به طوري که آن نسبت در شناختن آن عضو و درتکون صورت آن تاثيري کلي داشته باشد. عضو منفصل، بر قياس شيئي منفصل، نمي توان داشت. عضو در نسبت با کل ارگانيزم است که هويت و اهميت مي يابد.

بر همين قياس، بوم شناسي را مي توان علمي شمرد که اهميت و تاثير نسبت متقابل جمعيت و محيط را سي بيشتر از اوصاف افراد مي شمارد، چرا که آن روابط متقابل است که موجد آن اوصاف در افراد مي شود. فلسفه ويتاليستي برگسون، مدل زيست شناسانه ارگانيزم را مدلي براي کل طبيعت مي داند. اين رهيافت، طالب آن است که جهان نه يک دستگاه الکترومکانيکي که بيشتر به مثابه، يک موجود زنده ديده شود، و در مقام تبيين از ما مي خواهد که وضع کلي عالم، گذشته و آينده اش را در نظر گيريم و تا مي توانيم خدمت و يا غايت هر عضو را در کل مجموعه به حساب آوريم. در اين ديدگاه اشيا و من جمله آدميان، افرادي منفصل نيستند بلکه اعضاي يک کل پيکروار هستند. و اهميتشان به اين عضو بودنشان است.

بر آمدن موجودات زنده را هم نبايد فرآيندي فيزيکي دانست که در سايه عمل قوانين فيزيکي، به تمايز يافتن مولکول هاي پروتئيني بسيار غامضي منتهي مي شود که قدرت نسخه برداري از خود را دارند، بلکه تلاش يک نيروي رازآميز حياتي است (شورحياتي) که عازم بر تحقق بخشيدن به خويش است.

فيلسوفان حرفه اي هيچگاه اين نظريه را جدي نگرفتند. نظريه اي است اصولا ذوقي و ادبي، که براي آنکه بگويد عضو را فقط در سايه کل مي توان شناخت، لازم داشت که به درک شهودي و حضوري کل، تقدم ببخشد، و به همين سبب، شهود، منبع آغازين دانش گرديد. انديشه خاص ديگر برگسون که مقوله دگرگوني را از شئيت، اهم و اقدم مي دانست، با آن ديدگاه شهودپسند کاملا مرتبط بود.

وايتهد

 بي اعتنايي به وايتهد نامنصفانه تر بود، چرا که فلسفه علمش نه ادبي است نه ذوقي. و عجيب است که نقطه عزيمت وايتهد همان مساله است که ذهن هابز، مکانيکي انديش بزرگ نيز بدان مشغول بود.

هابز مي ديد که اشياي ايده آل رياضي، مانند نقطه و خط در جهان خارج وجود ندارند و مي کوشيد تا يک علم رياضي «واقع بين» بنا کند که در آن خطوط پهنا و نقطه ها بعد داشته باشند. وايتهد هم بر همين شيوه، و با ابتدا از اين حقيقت که در تجربه ما، هيچ نقطه و آن رياضي ياقت نمي شود، نظامي مفهومي به وجود آرود که در آن حوادث ممتد به جاي حوادث آني نشسته اند. وي در کتاب مبادي دانش طبيعي خود، نشان داد که آن نظام مفهومي از عهده چه کارهايي بر مي آيد و با بهره جستن از روش «تجريد بسطي» طرح يک فيزيک رياضي را ريخت که بر مفهوم حوادث متداخل مبتني است. وايتهد، در اين طرح، يکي از آراي مشخص برگسون را در جامه اي برازنده تر عرضه کرد، همان راي که ميگفت طبيعت مولف از اشياي دوام يابنده فيزيک کلاسيک نيست، بلکه يک جريان مستمر است. وايتهد، يا اصل گرفتن حادثه، گريبان ذهن خود را از تعلقات فلسفه کهن ماده رهانيد و به جاي آن کوشيد تا جهاني مستقل از ادراک کننده را همواره حفظ کند. وي به خوبي توانست مبرهن سازد که مي توان نسبت ها را به جاي ساير اوصاف، مقوم طبيعت دانست. در فلسفه وي، زمان بر مکان پيشي گرفت. در سال هاي اخير، پاره اي از تئوري پردازي ها در فيزيک بنيادي، صبغه آشکار وابتهدي داشته اند. به خصوص گرايش فزاينده اي به اين سو پديد آمده است که نسبت ها را به جاي کيفيات بنشانند و کمتر افراد را همچون ذره ها [ي منفصل] بشناسند.

فلسفه علم در سال هاي اخيرتر تحت تاثير نظريات فلاسفه تحليلي همانند کوآين، ون فراسن و فايرابند قرار گرفت که اميدوارم بتوانيم در مقالات آينده به ديدگاه ها و نظريات اين فلاسفه علم نيز بپردازيم.

لازم به بيان اين نکته است که فلسفه علم در حدود يک سده اخير سه مرحله را پشت سرگذاشته است که مرحله اخير آن که انتقادي و شامل ديدگاه هاي متفاوت فلاسفه علم به خصوص فايرابند درباره فلسفه علم بود، با چالش ها و مسائل جديدي روبرو شد و مجددا به رشد خود ادامه داده و مي دهد. در مقالات آينده به اين موضوع بيشتر خواهيم پرداخت.

تعداد بازديد:294 آخرين تغييرات:98/01/08
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر