شنبه 29 تير 1398 - 17 ذي القعده 1440 - 20 ژولاي 2019
صفحه اصلي/كودك و نوجوان

رمان نوجوان «شجاع مثل تو» چاپ شد/کشف رازهای پدربزرگ مرموز

توسط نشر افق؛

رمان نوجوان «شجاع مثل تو» چاپ شد/کشف رازهاي پدربزرگ مرموز

رمان «شجاع مثل تو» نوشته جيسون رينولدز با ترجمه شقايق قندهاري توسط نشر افق منتشر و راهي بازار نشر شد.

به گزارش خبرنگار مهر، رمان «شجاع مثل تو» نوشته جيسون رينولدز به‌تازگي با ترجمه شقايق قندهاري توسط نشر افق منتشر و راهي بازار نشر شده است. اين کتاب، دويست و دوازدهمين عنوان از مجموعه «رمان نوجوان» است که اين ناشر چاپ مي‌کند.

جيسون رينولدز نويسنده اين کتاب، رمان پيش رو را براي نوجواناني نوشته که حوصله کتاب‌خواندن ندارند. خود اين نويسنده هم مانند مخاطبانش حوصله خواندن داستان‌هاي حوصله‌سربر را ندارد. او اولين شعر خود را در ۹ سالگي سرود و پيش از چاپ اولين رمانش، شعرهاي زيادي منتشر کرد.

رمان «شجاع مثل تو» در سال‌هاي ۲۰۱۶ و ۲۰۱۷ برنده جايزه کرکس، مدال افتخار اسکات کينگ و جايزه کتاب خانوادگي اشنايدر شد.

داستان اين رمان درباره دختري نوجوان به نام جيني است که اصلاً توقع ندارد تابستان را در خانه روستايي پدربزرگ و مادربزرگ سپري کند اما حالا او و برادر کوچک‌ترش ناچارند تابستان را در آن خانه بمانند و سخت کار کنند. جيني دختري يازده ساله است و بايد مراقب ارني هم باشد. غافلگيري بزرگ جيني و برادش زماني است که راز بابابزرگ را متوجه مي‌شوند و به علت اين‌که چرا خودش را در يک اتاق پر از پرنده حبس کرده، پي مي‌برند...

سوالي که در ادامه براي دو نوجوان پيش مي‌آيد اين است که چرا يک مرد نابينا بايد هفت‌تير داشته باشد؟ … رمان «شجاع مثل تو» در ۲۱ فصل نوشته شده است.

در قسمتي از اين کتاب مي‌خوانيم:

جيني سوار ماشين شد و فوري گفت: «ببخشيد، بايد به پرنده‌ها غذا مي‌دادم.» موتور ماشين از قبل روشن بود و مامان‌بزرگ هم پشت فرمان آماده حرکت بود. جيني کمي وول خورد تا کاميون را از جيبش بيرون بياورد. بعد آن را طوري توي جيب پشت صندلي مامان بزرگ جا داد تا او کاميون را نبيند. جيني خيلي تنگ و فشرده کنار سبد نخودفرنگي‌ها نشست، يا دقيقاً کنار ۶۲۷ تا غلاف نخودفرنگي. بغل دستش چندتا کيسه به اندازه ظرف ناهار مدرسه و يک ترازو هم بود و جيني نمي‌خواست کاميون آسيبي ببيند. ارني در نقش نگهبان راننده، کنار مامان‌بزرگ نشسته بود.

مامان‌بزرگ پيچ راديو را چرخاند و گفت: «فهميدم، بايد به آن پرنده‌هاي بدبو غذا مي‌دادي. حالا کمربندت را ببند.» درست است؛ راديوي ماشين مامان‌بزرگ با يک پيچ کنترل مي‌شد، نه يک دکمه. يک پيچ. ماشينش قديمي بود، ولي دست‌کم مثل ماشين کرب کهنه و زشت نبود. برنامه راديو از اخبار به موسيقي جاز و بعد هم به موسيقي رپ رسيد. وقتي مامان‌بزرگ به ضرباهنگ و موسيقي بم هيپ‌هاپ رضايت داد، جيني سرحال شد و سرش را تکان داد. ولي مامان‌بزرگ دوباره شبکه راديو را عوض کرد.

مامان‌بزرگ راديو را روي يک شبکه موسيقي کليسايي گذاشت و گفت: «حالا ديگر راه مي‌افتيم.» او به خاطر آفتاب، سايه‌بان را پايين کشيد و آهسته فرمان را گرداند تا از مسير تپه پايين برود. وقتي پايين تپه رسيدند، او صداي موسيقي را بلند کرد. ارني و جيني هيچ‌کدام بدشان نمي‌آمد با صداي بلند به موسيقي گوش کنند، اما وقتي موسيقي کليسايي با صداي بلند پخش مي‌شد و مادربزرگشان هم طوري با تمام وجود نعره مي‌زد که انگار راست‌راستي داخل کليساست، يک‌جورهايي اوضاع غيرعادي مي‌شد. ارني براي اينکه جلوي خنده‌اش را بگيرد، از پشت پنجره به بيرون نگاه کرد. جيني هم سعي کرد هرطور شده سوالي از مامان‌بزرگ بپرسد تا او مجبور شود صداي موسيقي را کم کند.

اين کتاب با ۴۰۰ صفحه، شمارگان هزار و ۵۰۰ نسخه و قيمت ۴۰ هزار تومان منتشر شده است.

تعداد بازديد:106 آخرين تغييرات:98/01/28
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر