دوشنبه 27 خرداد 1398 - 13 شوال 1440 - 17 ژوئن 2019
صفحه اصلي/دين و انديشه

آیا «بسیج عاملان» می تواند افسردگی معرفتی را بزداید؟

يادداشتي از نعمت الله فاضلي؛

آيا «بسيج عاملان» مي تواند افسردگي معرفتي را بزدايد؟

تحول دانشگاه ها، نيازمند تحولات ساختاري در نظام سياسي و اجتماعي ماست. تنها اميد واقعي موجود «بسيج عامليت» و توجه به اصل اگزيستانسياليستي «وظيفه گرايي» است.

به گزارش خبرگزاري مهر، «نعمت الله فاضلي» جامعه شناس و مدرس دانشگاه در يادداشتي با عنوان «آيا نسل کليک دچار افسردگي معرفتي شده است؟» به بررسي وضعيت دانشگاه هاي امروز ايران و دانشجويان ايراني بر اساس تحقيقات انجام شده پرداخته که در ادامه مي آيد:

با تکيه بر تجربه زيسته خودم و نتايج تحقيق ذکايي و اسماعيلي (۱۳۹۵) توضيح دادم که دانشجويان ايراني از يادگيري و دانش نااميد شده يا قادر نيستند محيط و فعاليت هاي آموزشي و تحصيلي خود را معنادار کنند. محمود نجاتي حسيني نيز در تحقيق خود با عنوان «تبارشناسي کلاس درس در ايران» (۱۳۹۶) نشان مي دهد که چگونه در دانشگاه هاي امروز ايران کلاس درس به «ضدکلاس» تبديل شده است. «ضدکلاس» فضايي است که در آن «تجربه يادگيري» رخ نمي دهد و کلاس فاقد محيط و فضاي ترغيب کننده است.عمق و شدت اين چالش را سيد مهدي اعتمادي فر در گزارش تحقيق ملي شان از دانشگاه هاي ايران بهتر و آشکارتر نشان داده است. اعتمادي فر در تحقيق «دانشگاه از منظر دانشجويان» (۱۳۹۶) «فضاي دانشگاه هاي دولتي شهر تهران» (بهترين دانشگاه هاي ايران) را از طريق مطالعه اي کيفي و در ميان «دانشجويان فعال و کنشگر» انجام داده است.

اگرچه هدف اين تحقيق معطوف به فعاليت هاي سياسي دانشجويان است، اما نکات مهمي در زمينه جنبه هاي مختلف زيست جهان دانشجويي و ديدگاه هاي دانشجويان ارائه مي کند. اعتمادي فر نشان مي دهد «فضاهاي دانشگاه» شامل فضاي اداري، فضاي آموزشي، فضاي پژوهشي، فضاي ديني، فضاي فرهنگي، فضاي مديريتي و فضاي سياسي حاکم بر دانشگاه ها «ترغيب کننده و مشوق دانشجويان نيست». نتايج اين تحقيق حکايت «فقدان روحيه مشارکت گرايي دانشجويان در فرايند آموزش» (ص ۲۴۸) را در ابعاد مختلف روايت مي کند. اين گزارش مجموعه وسيعي از موضوعات و عوامل را بحث مي کند و «فضاي ذهني» دانشجويان را به ما نشان مي دهد.اگر گزارش اعتمادي فر در زمينه «فضاي ذهني دانشجويان» را با «بيگانگي تحصيلي» ذکايي و اسماعيلي کنار هم قرار دهيم، آنگاه مسأله «افسردگي معرفتي» و واقعيت آن در دانشگاه ها کاملاً آشکار مي شود.

پرسشي که برخي منتقدان «نسل کليک» مطرح کردند اين بود که «بيان مسأله» و «صورت بندي موقعيت مسأله مند» بدون ارائه «راهبرد راهگشا» سودمندي ندارد. در اين گفتار مي خواهم پيشنهادات خودم در زمينه مواجهه با مسأله افسردگي معرفتي را ارائه کنم. ايده اصلي که طرح مي کنم «بسيج عامليت» است. اين ايده بنيان هاي نظري دارد که از تشريح آن در اينجا پرهيز مي کنم. تنها به اين نکته بسنده مي کنم که آرچر نشان مي دهد کنش هاي افراد (عاملان) در مسير زمان بر «بسط ساختار» ها اثر مي گذارد و عاملان مي توانند با نوآوري هاي کنوني شان موجب بسط فرهنگي آينده شوند.

از ديدگاه آرچر «عاملان اين توانايي را دارند که تأثير نظام فرهنگي را تقويت کنند و يا در برابر آن مقاومت نمايند.» بيش از اين درگير بحث هاي نظري نمي شوم و اجازه دهيد رويکرد بسيج عامليت خودم را توضيح دهم. دو راهبرد کلي و نظري مي توان براي «مسأله افسردگي معرفتي» در نظر گرفت.

۱) ايجاد «تحول ساختاري» دانشگاه ها به نحوي که «فضاي دانشگاه» دگرگون شود و نوعي «فضاي ترغيب کننده يادگيري» در دانشگاه ايجاد شود.

۲) «تکيه بر عامليت» کنيم و نيروهاي دانشجويي و استادان «مسئوليت پذير» و «آگاه» و «دلسوز» را بسيج شوند تا براي بهبود فضاي دانشگاه تلاش بيشتر کنند و «اندکي» نسيم اميد را به دانشگاه و فضاي ذهني آنها بوزند.

راهبرد سوم هم اين است که هم به سوي تحول ساختاري حرکت کنيم هم «بسيج عامليت» نماييم. در اين زمينه که «ساخت نهادي» سازمان هاي ايران اعم از سازمان دانشگاه و ساير سازمان ها فاقد کارآيي هستند و مولد اشکال گوناگون فساد و ناکارآمدي، ترديدي وجود ندارد. همين که براساس «شاخص جهاني فساد» موقعيت ايران روبه بهبودي نيست و هر سال مي گوييم دريغ از پارسال و براساس گزارش سال ۲۰۱۸ «سازمان بين المللي شفافيت» در زمره کشورهاي ناسالم قرار داريم، کفايت مي کند تا موقعيت بحراني و «حال بد» خودمان را بشناسيم. راهبرد تحول ساختاري در دانشگاه ها، راهبرد اساسي است اما دست يافتن به آن نيازمند تحولات ساختاري در نظام سياسي و اجتماعي ماست. از اينرو اميد چنداني ندارم که بتوان به اين تحول به سادگي دست يافت. تنها اميد واقعي موجود «بسيج عامليت» و توجه به اصل اگزيستانسياليستي «وظيفه گرايي» است. برخي تلاش هايي که مي توان براي جلوگيري از بحراني شدن موقعيت کنوني انجام داد فهرست وار بيان مي کنم. اين تلاش ها در واقع مي توانند به بسيج عاملان کمک کند و آنها را در مسير بسط ساختارها و به تعبير آرچر «تکوين شکل» آموزش عالي و دانشگاه در ايران قرار دهد.

۱. افسردگي معرفتي را رسميت بخشيم. تلاش براي نشان دادن مسأله و «رسميت بخشيدن» به موقعيت افسردگي معرفتي و بيگانگي تحصيلي است. برخي تلاش مي کنند تا چنين وانمود کنند که «انشا الله گربه است» و «نبايد زيادي نگران بود».کمک کنيم تا مسأله را در ذهنيت جمعي جامعه جابياندازيم. هنوز آمارهاي گسترش کمي توليد مقاله و تعداد دانشجويان و استادان، مانع فهم دقيق بحران حاکم بر «فضاي دانشگاه» شده است. سخن گفتن از نسل کليک و افسردگي معرفتي همچنان ناپذيرفتني و ناباورکردني است. بايد تحقيقات دانشگاهي متعدد موجود در اين زمينه را به حوزه عمومي جامعه و دانشگاه ارائه کنيم و با داده ها، ايده ها و استدلال هاي روشن، وجدان جامعه را نسبت به موقعيت بحراني نسل کليک و افسردگي معرفتي حساس و آگاه سازيم.

۲.و اقعيت ها را به گوش جامعه برسانيم. ارائه نتايج تحقيقات در زمينه «موقعيت مسأله مند» کنوني دانشگاه بايد با سبک بياني و شيوه اي باشد که حوزه عمومي را مخاطب خود قرار دهد و همگان بتوانند آن را فهم پذير کرده و نسبت به اين موضع حساس شوند. تجربه هاي متعدد من نشان مي دهد که اگر بتوانيم براي مخاطب عمومي به شيوه تأثيرگذار سخن بگوييم، بسياري از افراد آمادگي دارند تا ما را همراهي کنند. در بهمن ۱۳۹۷ در مراسم نکوداشت محمود مهرمحمدي سخنراني ارائه کردم و در آن به نتايج تحقيق فاطمه جواهري با عنوان «سياست هاي فرهنگي در دانشگاه هاي دولتي ايران (۱۳۵۷-۱۳۹۵) و همچنين گزارش زهرا محمدي با عنوان «روايت گرگوني فرهنگي در دانشگاه هاي ايران» (۱۳۹۶) اشاره کردم. اين گزارش ها توجه افکار عمومي را عميقاً به خود جلب کرد. «لحن» و «سبک» سخن گفتن براي «بسيج عامليت» اهميت دارد. اين نکته را هرگز فراموش نکنيم.

۳. مأيوسانه از آموزش عالي سخن نگوييم. اگر مي خواهيم با «نسل کليک و مسأله افسردگي معرفتي» مواجه موثر داشته باشيم نبايد خود ما افسرده باشيم. واقعيت اينست که آموزش عالي کنوني با همه بحران هايش از بزرگترين دستاوردهاي ايران معاصر در مسير ساختن شدن آن است. نبايد از نظر دور داشت که ما ۱۴ ميليون دانش آموخته داريم و نزديک به چهار ميليون دانشجو. اين جمعيت بزرگ، ايران را عملاً «جامعه دانشگاهي» کرده است. ما صدها موسسه آموزش عالي و هزاران مدرس دانشگاهي داريم. اينها همه واقعيت هستند و ظرفيت جامعه ايران. بايد به اينها همچون «منابع اميد» نگاه کرد. در مقاله «اميد اجتماعي و ظرفيت آرزومندي» (فاضلي ۱۳۹۸) به تفصيل توضيح داده ام که منابع اميد در ايران وجود دارد. آموزش عالي «منبع معرفتي» اميد اجتماعي ماست.

۴. از انگيزه هاي مان مراقبت کنيم. به کمک پيشرفت هاي فناورانه، امروزه تعداد قابل توجهي از شهروندان و دانشگاهيان تلاش مي کنند تا حوزه عمومي ايران را از طريق شبکه هاي اجتماعي (بويژه تلگرام) و رسانه ها گرمي ببخشند و مسأله هاي ايران را روايت کنند. اما دانشگاهيان همواره در معرض شک و ترديدهايي قرار دارند که مي تواند انگيزه هاي آنها را خدشه دار سازد.

برخي دانشگاهيان تلاش مي کنند تا همکاران کنشگر خود را از حوزه عمومي بيرون آورند. به اين کنشگران القا مي کنند که کارهاي شما بيهوده است و وظيفه انسان دانشگاهي صرفاً نوشتن متن هاي آکادميک براي مخاطبان دانشگاهي است. مايکل اَپل بدرستي در کتاب «دانش رسمي» (۱۳۹۷) مي نويسد که اين دسته از دانشگاهيان صرفاً علم و دانش را براي افزودن سرمايه فرهنگي يک قشر نخبه مي خواهند (ص ۴۵). اين دسته دانشگاهيان نوعي ايدئولوژي به قول اپل «نخبه گرايي اقتدارگرايانه» دارند که دانشگاه را صرفاً فضا و دستگاهي در خدمت ارتقاء منزلت و ثروت فردي شان مي شناسند و از «استادان کنشگر» هم هراس دارند؛ زيرا اين استادان عملاً بي تفاوتي و بي عملي و مسئوليت ناپذيري همکاران اقتدارگراي شان را بر ملا مي سازند.

مراقب باشيم تا اين «نخبه گرايي اقتدارگرايانه» بر انگيزه ما براي فعاليت در حوزه عمومي غلبه نکند. همه آنها که انگيزه براي ساختن ايران، انگيزه براي اعتلاي دانشگاه، و انگيزه براي شکل دان هويت خودشان دارند، مي دانند که فعاليت در حوزه عمومي براي جامعه ايران از نان شب هم واجب تر است. اشکال مختلف پوچ گرايي و نيروهاي عظيم انگيزه زدا در ميان دانشگاهيان و نيروهاي فکري و فرهنگي جامعه، فعالانه همه را به بي انگيزگي و بي تفاوتي ترغيب مي کنند. از انگيزه ها هم مانند سلامتي جسم و روح بايد مراقبت کرد.

۵. آموزش را جدي بگيريم. نهاد آموزش عالي کارکردهاي پژوهشي، آموزشي، اجتماعي و سياسي متعددي دارد، اما در دو دهه اخير گفتمان حاکم بر اين نظام معطوف به پژوهش شده است و «پژوهش گرايي» در نتيجه سيطره سياست، ايدئولوژي و بازار بر اين نظام، باعث «حاشيه راندن امر يادگيري و پرورش انسان شده است». وظيفه اصلي آموزش عالي به روايت رونالد بارنت در کتاب «ايده آموزش عالي» (۱۳۹۸) چيزي نيست جز خلق و پرورش انسان مسئول، آگاه، خلاق و کارآمد با هويت دانشگاهي. جرارد دلانتي جامعه شناس بلند آوازه در کتاب مشهور خود «دانش در چالش» (۱۳۸۹) مهمترين رسالت دانشگاه در قرن بيست و يکم را تربيت «شهروند دانشگاهي» مي داند. اين رسالت تنها و تنها از طريق بازانديشي و تأمل جدي در کارکردهاي آموزشي دانشگاه ممکن مي شود.

بنابراين، همه فعالان حوزه عمومي بايد تلاش کنند تا مقوله «يادگيري» و برنامه درسي و آموزش در آموزش عالي را احيا کنند. همه مدرسان با انگيزه بايد تلاش کنند کلاس هاي يادگيرنده و ترغيب کننده تري را بسازند؛ همه منتقدان بايد حاشيه شدن امر يادگيري را مدام يادآوري کنند؛ همه بايد بکوشيم آموزش را جدي بگيريم.

۶. آموزشگري را بياموزيم. امروزه دانش آموزشگري در جهان توسعه يافته است. اين دانش تلاش مي کنند تا مهارت ها، قابليت ها، بينش ها و انگيزه هاي مدرسان دانشگاهي را اعتلا بخشد. در ايران هم متن ها و کتاب هاي متعددي در اين زمينه منتشر شده است. واقعيت اين است که اخذ دکتري در رشته اي معين کسي را استاد و مدرس دانشگاهي نمي کند. لازمه تدريس در دانشگاه يادگيري دانش ها و کسب قابليت ها و شايستگي هاي ويژه اي است. متاسفانه در نظام آموزش عالي ايران آموزشگري جايگاهي ندارد. مدرسان صرفاً از راه آزمون و خطا چيزهايي مي آموزند. در اين مسير طولاني آزمون و خطا سرنوشت هزاران دانشجو قرباني مي شود و ضدکلاس ها گسترش پيدا مي کنند. لااقل تا روزي که آموزشگري گسترش يابد بايد تلاش کنيم ما مدرسان دانشگاهي خودآموز شويم، تجارب آموزشي مان را با همديگر تقسيم کنيم، از دانشگاه ها بخواهيم آموزشگري را جدي بگيرند، منابع آموزشگري را گسترش دهيم، و بياييم صادقانه کاستي ها و شکست هاي آموزشي مان را بگوييم.

۷. نظام آموزش عالي را نقد کنيم. نقد وظيفه اصلي آموزش عالي است. رونالد بارنت در کتاب کلاسيک خود «آموزش عالي همچون حرفه انتقادي» (۱۹۹۸) به شيوه اي دقيق و روشن نشان مي دهد که نقد خود، نقد دانش، و نقد جامعه کارکرد اصلي نظام آموزش عالي است. آموزش عالي زماني مي تواند به نقد دانش و جامعه به نحو موثر بپردازد که «نقد خود» را در کانون اصلي فعاليت هايش قرار دهد. نقد کردن در ايران امروز کار دشواري است اما ناممکن نيست. در سال هاي اخير پيشرفت ها و دستاوردهاي ارزشمندي در زمينه شناخت و نقد آموزش عالي در ايران بوجود آمده است. موسسات تحقيقاتي مانند پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي وزارت علوم، متن ها و کتاب ها و تحقيقات بسيار ارزشمندي در زمينه آموزش عالي و دانشگاه چاپ کرده است. بايد اين متن ها خوانده شوند، روايت شوند و در جان و روح دانشگاه و نظام مديريتي و آموزشي آن گنجانده شوند. همه کنشگران دانشگاهي بايد هم به نقد و بازانديشي مدام خودشان بپردازند هم نقد نظام دانشگاهي شان. اين تنها راه ممکن و موجود براي اعتلاي دانشگاه و مواجهه موثر با افسردگي معرفتي است.

۸. فراموش نکنيم که آموزش عالي «انقلاب طولاني» است. ريموند ويليامز رمان نويس و نظريه پرداز بلند آوازه و از شارحان اصلي مطالعات فرهنگي کتابي با عنوان «انقلاب طولاني» دارد. او در اين کتاب و آثار ديگرش توجه عميق و جدي به نهاد آموزش در ساختن دنياي مدرن داشت. او معتقد است بعد از انقلاب سياسي (شکل گيري دولت ملت ها) و انقلاب صنعتي، ما با انقلاب سومي مواجه هستيم که آن را «انقلاب فرهنگي» مي نامد. اين انقلاب سوم را نهاد آموزش و آموزش عالي عهده دار هستند. رسالت اين انقلاب چيزي نيست جز کامل کردن فرايند دموکراسي، انسان گرايي و برابري. استدلال ويليامز اينست که اين انقلاب زمان تاريخي و طولاني مي خواهد. بايد صبورانه کنشگري کرد و انديشيد. بنابراين، کنشگران اين حوزه نبايد انتظار داشته باشند که فوري و فوتي نهاد آموزش زندگي و جامعه را دگرگون سازد. نگاه شتاب آلود، نوميدي مي آورد و فرايند اين انقلاب را تخريب مي کند. من هم مانند ويليامز معتقدم که «نظام آموزشي توانايي انتقال قالب هاي مسلط فکري و ارزش هاي بنيادي را دارد» و مي تواند «فرهنگ مشترک» و «ساختار احساسات» را شکل دهد.

دستاوردهاي نظام آموزشي ايران را هم در اين زمينه دست کم نگيريم. کافي است روايت بهناز ميرزايي از «سرگذشت بردگي و آزادي بردگان در ايران» (۱۳۹۷) را بخوانيم تا ببينيم چطور در همين ايران سده سيزدهم تا اوايل قرن چهاردهم شمسي تجارت برده در ايران عموميت داشت و با چه سختي الغاي برده داري در سال ۱۹۲۹ در ايران انجام شد. همچنين مي تواينم روايت سهيلا ترابي فارساني از «زن ايراني در گذار از سنت به مدرن» (۱۳۹۷) را بخوانيم و ببينيم چطور زن ايراني به کمک همين نظام آموزشي توانست تا حدودي موقعيت خود را اعتلا ببخشد. مي توان مثال هاي متعدد از اين انقلاب طولاني زد. باري، ما با انقلاب طولاني» مواجه هستيم.

۹. شجاعت دانستن پيدا کنيم. همه ما مي دانيم که شعار «جرأت دانستن داشته باش» را امانوئل کانت در ۱۷۲۴ در مقاله «درپاسخ به پرسش: روشنگري چيست؟» مطرح کرد و اين شعار مبدل به شعار اصلي روشنگري شد. کانت مي خواست انسان را از صغارت درآورد و امکان انديشيدن خودبنياد را فراهم سازد. اما مشکل ما در ايران امروز «صغارت مضاعف» است؛ هم درگير سنت هستيم هم در گير دانش برآمده از جهان مدرن. تحول آموزش عالي و بحران افسردگي آن ناشي از اين هم هست که نه مدرسان دانشگاه و نه دانشجويان ميلي براي رهايي از اين «صغارت مضاعف» نشان نمي دهند. تجربه ايران معاصر نشان مي دهد تمام طول اين تاريخ، نوانديشان و روشنگران و روشنفکران اثرگذار همواره کساني بوده اند که براي رهايي از اين صغارت مضاعف کوشيده اند. رشته هاي دانشگاهي خود يکي از جلوه هاي اين «صغارت مضاعف» هستند. در مقاله «کارکردها و کژکارهاي رشته در ايران» (۱۳۹۲) اين داستان را شرح داده ام. نکته اي که اکنون مي خواهم بر آن تأکيد کنم اينست که شجاعت داشته باشيم و از دانستن و «دانستني هاي رشته اي» خود فراتر برويم. براي رهايي از افسردگي معرفتي نيازمند گسترش واقعي «رويکرد ميان رشتگي» و «فرارشتگي» هستيم. ما بايد ناقدان رشته هاي خود باشيم نه حافظان محافظه کار و محتاط آنها.

۱۰. کنشگر مرزي باشيم. مقصود فراستخواه در مطالعات گسترده اش در زمينه تاريخ ايران معاصر الگوي اثربخش و مطلوب انسان کنشگر و خلاق ايراني را «کنشگر مرزي» ناميده است. کنشگر مرزي کسي است که به تعبير فراستخواه «ميان ديوان دولت و ايوان ملت» خود را ميانجي قرار مي دهد و در مرز ميان حاکميت و جامعه مستقر مي شود.فراستخواه «کنش‌هاي فرصت‌ساز تاريخ ايران معاصر در نقطه‌هاي مرزي دولت و جامعه» تعريف مي کند. اين دقيق ترين روايت از تاريخ معاصر ما در زمينه عامليت است. استدلال فراستخواه اين است که «هرچه جامعه داراي زيرساخت‌هاي اجتماعي توسعه يافته نباشد، عامليت اهميت پيدا مي‌کند و کنشگران و واسطه‌هاي تغيير نسبت به ساختار اهميت بيشتري مي‌يابند.»

فراستخواه شش الگوي متفاوت کنشگر مرزي در ايران معاصر را شناسايي و تفکيک مي کند. عباس‌ميرزا و قائم‌مقام، اميرکبير، ميرزا حسين مشيرالدوله (سپهسالا)، عيسي خان صديق، علي‌اکبر سياسي و علي‌اصغر حکمت و غلامحسين صديقي تيپ ايده آل هاي کنشگران مرزي هستند که فراستخواه آنها را مثال مي زند. «کنشگر مرزي دانشگاهي و فرهنگي» هم مي توان شناسايي کرد، يعني انسان هاي آکادميکي که تلاش گسترده مي کنند تا ميان ديوان دولت و ايوان ملت بايستند و با گسترش نقد تلاش کنند صورت بندي هاي دقيق و اثربخش از جامعه ايران و نظام معرفتي آن ارائه نمايند. در اينجا گزاره ها را خاتمه مي دهم، اما مي توان به اين فهرست گزاره هاي ديگر نيز اضافه کرد. اما بايد يادآوري کنم که اين گزاره ها از چه جنسي هستند و چگونه مي توانند «راهگشا» باشند.

اين ده نکته تنها «گزاره هاي اخلاقي» نيستند که صرفاً از «بايدها اخلاقي» سرچشمه گرفته باشند، بلکه «بايدهاي تاريخي» نيز هستند. حتي برخي ممکن است از جنبه هاي اخلاقي اين گزاره ها خوانش انتقادي نيز استخراج و تأويل کنند. اما بايد تاريخي آنها اينست که تجربه هاي تاريخ معاصر ايران و واقعيت ها و «هست هاي» اين تاريخ نشان مي دهد که ما نيازمند چنين کنشگري ها و هشدارها هستيم.

همان طور که در ابتدا نوشتم توجه من در اينجا به «بسيج عامليت هاست». از اينرو اگر بخواهيم بر عامليت و اراده گرايي و وظيفه گرايي خود تکيه و توجه کنيم، در آن صورت اين گزاره ها مي تواند راهنماي ما باشد. راهگشايي اين گزاره ها بستگي به ميزان موفقيت جامعه ايران در «بسيج عاملان» و بهره برداري از «منابع اميد» در اين جامعه دارد. واقعيت تاريخ معاصر ما نشان مي دهد کساني که تاريخ ساز بوده اند و اثرگذار، اين گزاره ها راهنماي عمل و زندگي آنها بوده است. بحث در زمينه کيفيت و چگونگي زندگي و طرز عمل اين کنشگران مرزي نيازمند مطالعه ديگري است. اميدوارم اين توضيحات زمينه را براي گفتگوهاي بيشتر آماده کند.

تعداد بازديد:32 آخرين تغييرات:98/03/21
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر