پنج شنبه 30 آبان 1398 - 23 ربيع الاول 1441 - 21 نوامبر 2019
صفحه اصلي/دين و انديشه

علوم انسانی و مسألۀ تولید علم

علوم انساني و مسألۀ توليد علم

توليد علوم انساني در معناي ابداع و ايجاد ساختار علمي دانش جديد علوم انساني که برآمده و هم آورد با اصول و مباني ديني بوده و در بستر انديشه اسلامي رشد کند، يک ضرورت تاريخي و اجتماعي است.
متن زير يادداشتي از حجت الاسلام سيّد حسين حسيني، عضو هيئت علمي پژوهشگاه علوم انساني و مطالعات فرهنگي است که در ادامه مي خوانيد؛
-بازي مفهومي در علوم انساني
لودويگ ويتگنشتاين  معتقد بود تحقيقات فلسفي اصولاً پژوهشهايي مفهومي هستند (ر.ک: ويتگنشتاين. لودويگ، فرهنگ و ارزش، گردآورنده جي.اچ. فن رايت با همکاري هايکي نيمان، ترجمه اميد مهرگان، تهران، گام نو، ۱۳۸۷، ص۴۲)؛  و از آنجايي که فلسفه يک فعاليت است و با کار علمي تفاوت دارد، هدف فلسفه به مفهوم دقيق کلمه، نقد زبان و روشن سازي منطق انديشه است يعني بازگرداندان معناي درست واژه ها به آنها (ر.ک: ماونس، هاورد، درآمدي به رسالة ويتگنشتاين، ترجمه سهراب علوي نيا، تهران، طرح نو، ۱۳۷۹، ص۱۳۷ و ۱۳۸ و ۱۶۱).

بدين ترتيب فلسفه را بايستي نوعي بازي مفهومي قلمداد کرد؛ يک بازي ارادي و البته جمعيِ  مفهومي. امّا آيا اين امر تنها مختص به فلسفه است يا کلّ علوم انساني را شامل ميشود؟
چنانچه بپذيريم يکي از نشانههاي تمايز علوم انساني با ساير علوم، نگاه مفهومي و ذهني و تجريدي است، شايد بتوان قواعد بازي مفهومي را بر دايرة علوم انساني نيز تعميم داد.
امّا از آنجا که مفاهيم در دنياي بزرگ علوم انساني يکسان نبوده و حتّي در شاخههاي گونهگون آن با مفاهيم مرتبط متفاوتي روبرو هستيم (يک)؛ و ترکيب مفاهيم با يکديگر نيز مختلف  بوده (دو)؛ و همچنين دستهبندي و طبقهبندي آنها يکسان نيست (سه)؛ بنابراين برخلاف نظر ويتگنشتاين نيازمند چارچوبها و نظريه هايي مفهومي هستيم تا بازي مفهومي دنيايِ علوم انساني را جهت داده و تکميل سازد؛ يعني گزينش مفاهيم و ترکيب و طبقهبندي آنها به عنوان پارههايي در نقشههاي مشخص طراحي شده؛ چرا که ما ميتوانيم يک نظريه علمي (Scientific theory) را از وجوه مهمي با يک نقشه مقايسه کنيم، هدف ما از طرح يک نظريه مانند کشيدن يک نقشه است يعني در اينجا هم ادعايي دربارة واقعيات نداريم بلکه ميخواهيم آنها را به شکل واضحي نشان دهيم... (ر.ک: همان، ص۹۹).
 نکته اي را از نظر دور نداريم که پذيرش هرگونه برقراري نسبت بين طرّاحي يک نقشة علمي (نظريه سازي) با واقعيات، حتي در اجماليترين صورت آن و در ذهنيترين شکل متصوّر، نمي تواند بدون ادّعا و نوعي جهت سازي ذهني و مفهومي، صورت گيرد.
بدين سان چنين بازي هاي مفهومي در قالب نظريه هايي علمي درآمده و هر آينه با ابداع نظريه ها، زمينه براي توليد علم نيز فراهم مي شود.
پس يکي از اضلاع پژوهش را بايستي دقت و ژرفکاوي در مطالعات فلسفة علمي دانست چرا که در اين پويش جديد بين پژوهشهاي مفهومي (در قلمرو فلسفه) تا بازيهاي مفهومي و نظري (در دنياي علوم انساني) و سپس نظريهسازي و توليد علم، ارتباطي ارگانيک و عميق وجود دارد و به قول فردريک ساپي (Suppe) : فقط کمي غلو کردهايم اگر بگوييم فلسفة علم کمي بيش از تحليل نظريه ها و نقش آنها در فعاليت علمي است (ر.ک: صمدي، هادي، ساختار نظريه هاي علمي در علوم طبيعي و علوم اجتماعي، قم، پژوهشگاه حوزه و د انشگاه، تهران، هيئت حمايت از کرسي هاي نظريه پردازي، به نقد و مناظره، ۱۳۸۹، ص۱ و ۵).
از ياد نبريم که نمي توان و نبايد اين ديدگاه ويتگنشتاين دربارة نظريه و پژوهش هاي مفهومي را به صورت کلّي و خالي از زمينههاي طرح آن مطرح کرد بلکه بايستي اين نظريه را در بستر ديدگاه بازيهاي زباني (Language games) وي تحليل کرد (ر.ک: علوي نيا، سهراب، معرفتشناسي رياضي ويتگنشتاين و کواين، تهران، انتشارات نيلوفر، ۱۳۸۰، ص۴۵ و نيز آريايينيا، مسعود، درآمدي بر علوم انساني انتقادي، تهران، انتشارات پژوهشکده مطالعات فرهنگي و اجتماعي، ۱۳۸۸، ص۱۵۹).
بازي هاي زباني تا آنجا بسط پيدا مي کنند که حتي امکان هرگونه نظريه پردازي را هم به کنار مي زند؛ چرا که وي اصولاً فلسفه را ميدان نظريه پردازي ندانسته و هرگونه تبيين را  عقيم و ناکارآمد مي داند (ر.ک: مکگين، ماري، راهنمايي بر پژوهشهاي فلسفي ويتگنشتاين، ترجمه ايرج قانوني، انتشارات نشر علم، ۱۳۸۹، ص۱۹) و در واقع اهداف فلسفي اش، او را درگير هيچ نوع نظريه اي نميسازد (همان، ص۳۲).
وي ميگفت: ما ممکن نيست به هيچ گونه نظريه اي بپردازيم؛ که فلسفه، نه منتج به چيزي مي شود و نه در  تبيين مي کوشد، که ما بايد تبيين را کنار گذاشته، توصيف تنها را جايگزين آن سازيم (همان، ص۳۴).
علت اين است که ويتگنشتاين اعتقاد داشت: منشاء اکثر گزاره ها و مسايل فلسفه، عجز ما از درک منطق زبانمان مي باشد (همان، ص۲۵)؛ چراکه مسايلي که در فلسفه پيش روي ما قراردارد ريشه در عدم درک منطق زبان ما دارد. (همان، ص۳۵ و نيز ر.ک: پيرس، ديويد، ويتگنشتاين، ترجمه نصرالله زنگويي، تهران، انتشارات سروش، ۱۳۷۹، ص۶).
بر اين منبا در ديدگاه وي، به جاي نظريه پردازيهاي رايج در قالب تبيين هاي علمي متداول، بايد رو به سوي فهم کارکردهاي واقعي زبان آورد و لذا سخن از ايدة پژوهش دستور زباني دارد که محور فلسفة متأخر وي و کليد فهم فلسفه او شناخته شده است (ر.ک: راهنمايي بر پژوهشهاي فلسفي ويتگنشتاين، ص۳۵).
بازگشت انديشه و نظر و نظريه پردازي و امر تبيين، به حوزة زبان و چگونگي کارکرد زبان و نگاه به دستور زبان، نه در نگرش سنّتي اش (از حيث نظام علايم خاص) بلکه به معناي کاربرد ما از کلمات و ساختار کاربرد علمي زبان ما به عنوان پديدار زبان در عمل، به صورت منطقي حلقة وصلي است براي ارتباط زبان با عينيت و شرايط اجتماعي و به همين دليل است که وي توهّمات، اسطوره ها، خرافات و پندارهاي خاص را محور دام هاي زباني انساني و عامل گرايش به رويکردهاي نظري مي داند (ر.ک: همان، ص۳۶ و ۴۴).
ويتگنشتاين از زبان به بدفهمي هاي زبان و سپس مفهوم درمان و علاج بيماري ميرسد تا آنجا که منشاء بسياري از تصوراتي که اساس توجيهات فلسفي قرار مي گيرند، استعاره ها و تصويرهاي هميشگي در گفتارهاي روزمره مي داند (ر.ک: همان، ص۴۶ و ۴۸).  بدين سان طبيعي است در چنين سير حرکتي، نهايتاً به جهان عيني و کاربردي خواهيم رسيد چرا که زبان در زمينه اي عيني به منصة ظهورخواهد نشست و براي فهم کاربرد آن  نميتوان آن را از دنياي عملکرد واقعي اش در زندگي روزمرة انسان جدا ساخت چرا که زبان در ضمن زندگي هاي عملي فعال سخنگويان به کار مي رود و کاربرد آن به نحو بغرنجي مقيد به رفتار غير زباني اي است که محيط طبيعي، آن را مي سازد (ر.ک: همان، ص۷۰ و ۷۱).
بنابراين به وضوح، مفهوم ويتگنشتاين از بازي زباني در فراسوي و بر ضد تصور زبان در مقام نظامي از نشانه هاي با معني قرار دارد که قابل آن است که مجرد از کاربرد واقعياش لحاظ شود. به عوضِ رويکرد زبان به منزلة نظامي از نشانه هاي با معني، وادار ميشويم تا به آن، در جاي طبيعي اش (in situ) بيانديشيم، يعني آنجا که در زندگي هاي کساني استقرار يافته است که به آن تکلّم مي کنند (همان).
-نقش علوم انساني
 در برابر اين ديدگاه مي توان پرسش کرد که؛ اولاً آيا اين نوع نگاه ويتگنشتاين، خود، نوعي نظريه سازي نيست؟ آيا وي نيز به نحوي به ريشه يابي يک مسألة علمي، چارهجويي و راه حل يابي و حرکت در يک چارچوب خاص علمي و دست آخر، نوعي تجزيه و تحليل مسأله روي نياورده است؟ و آيا يکي از مهمترين مؤلفه هاي نظريه، همانا تحليل علمي يک مسأله در قالب و رويکرد متناسب با آن موضوع نمي باشد؟ آيا تمامي آراء و انديشه هاي وي را نمي توان(به بيان ويتگنشتاين) در چارچوب يک نقشة طراحي شده قرار داد؟ يا نقشه اي که خود، آن را با نظرية علمي مقايسه ميک ند؟  بنابراين فراز، گريز پارهاي شارحين و مفسّرين انديشه هاي وي از نسبت نظريه پردازي به وي و نيز پرهيز دادن از تحليل ديدگاه هاي وي در قالب يک نظرية خاص، توجيه علمي و منطقي نخواهد داشت (ر.ک: راهنمايي بر پژوهش هاي فلسفي ويتگنشتاين، ص۱۹ و نيز: ويتگنشتاين ص۱۸۷).
ثانياً، چنانچه اين ديدگاه را بپذيريم، اما همچنان بر مبناي اين نوع رويکردها نقش و اولويّت علوم انساني (به ويژه در عرصة توليد علم) را نمي توان کم اهميّت جلوه داد و از اينجا به اهميّت علوم انساني در جريان نهضت توليد علم در ايران معاصر مي رسيم و آنچه امروز در جامعة ما بيش از همه در بستر نهضت توليد علم اهميت دارد، نقش و جايگاه علوم انساني است.
شايد بحران علوم انساني در دنياي معاصر و به خصوص پس از طرح ديدگاه هاي پسامدرنيسم، دليل مناسبي بر اهميّت و نقش ويژة علوم انساني در دنياي متجدد باشد. ريشة اين بحران در کلام هايدگر چنين آمده است که: امروزه، انسانگرايي  (اومانيسم) دچار بحران است، دقيقاً به اين دليل که بشريت، خود را به عنوان قبلة عالم جايگزين خدا کرده است. انسانها به جاي اين که به شناخت تفاوت هستي بپردازند، خودشان را معيار همه چيز قرار دادهاند... (درآمدي بر علوم انساني انتقادي، ص۶۴ ).
همين مبناست که منشاء وجود و ظهور  بحران در عرصة علوم انساني امروزين شده چرا که بحران در زادگاه علوم انساني کنوني يعني اومانيسم، به بحران در توابع و آثار آن منجر شده، و آموزه هاي مبنايي اومانيسم به ابعاد ديگري  از اين بحران دامن ميزند.
انسان معياري اومانيستي عرصه را بر عرضة بي حدّ و حصر و آوازة صداهاي مخالف و معارض در حوزة علوم انساني مي گشايد و هيچ راه و مرزي هم براي آن نمي شناسد؛ طرح صداهاي  مخالف تا سرود مرگ تمامي فرا نظريه ها و فرا روش ها و فرا روايت ها، يکي از نشانه هاي آن است. اين آشفتگي معرفتي را که در پس ديدگاه هاي پسامدرنيستي دوچندان شده، بايد در بستر همان مبناي اومانيستي، مورد تحليل و ارزيابي قرار داد؛ ديدگاه هايي که بسياري آموزه ها و باورهاي متداول علمي را به چالش مي کشد و مسايلي چون جهان شمولي نظريه ها و يا قابليت اثبات علمي آنها را در هالهاي از ابهام فرو مي برد (ر.ک: همان، ص۱۵۷ و ۱۶۶ و۱۶۹ ).
حال چه با رويکردهاي پسامدرنيستي همراه باشيم و يا با آنها به مخالفت برخيزيم، در هر دو صورت لازمة فهم و تحليل اين رويکردها، پذيرش وجود بحران در عرصة علوم انساني و هر آينه اهميّت و نقش اين علوم در تمدن امروزي است.
با اين حساب رويکردهاي پسامدرنيستي بار ديگر در قرن حاضر بر نقش تاريخي و هويّت ساز علوم انساني تأکيد مي کنند؛ چرا که تمامي ديدگاه هاي پسامدرنيستي با مفاهيمي بازي مي کنند که تماماً در حوزة مطالعات و موضوعات عرصة علوم انساني اند و بحث و نظر و تحليل آنها در دست صاحبنظران اين عرصه قرار دارد. آيا اين خود، نشاني از اهميّت فوق العاده علوم انساني و تأثير سرنوشت ساز اين رويکردها در دنياي معاصر نيست؟
تري ايگلتون در توصيف پسامدرنيسم سخن روشني دارد: پسامدرنيسم عبارت است از نوعي سبک تفکر که نسبت به مفاهيم کلاسيک حقيقت، خرد، هويّت و عينيت، نسبت به تصور پيشرفت يا رهايي علم، نسبت به چارچوبهاي واحد، روايت هاي بزرگ روشنگري، ترديد دارد. پسامدرنيسم دنيا را محتمل، بي بنياد، گوناگون، ناپايدار، قطعيت نايافته، مجموعه اي از فرهنگ ها يا تفسيرهاي پراکنده ميداند که ميزاني از ترديد دربارة عيني بودن حقيقت، تاريخ و هنجارها، معين بودن سرشت ها و انسجام و يکدستي هويّت ها به بار مي آورد. (همان، ص۱۶۹).
-نسبت علوم انساني و توليد علم
از جانب ديگر ايران اسلامي از اين عرصة جهاني، بيرون و بريده نيست و رويکردهاي جهان شمولي مطرح برفضا و سپهر انديشه اي آن سايه افکنده است. بنابراين هر جا سخن از علم و توليد علم مي رود، در جايگاه نخست، بايستي به اهميّت دوچندان علوم انساني توجه داشت.
 مي توانيم به پاره اي از زواياي نقش آفريني علوم انساني در نهضت توليد علم و در جامعة ايران اسلامي اشاره اي گذرا داشته باشيم؛ هر يک از نسبت هاي زير علاوه بر اين که ابعادگوناگون اهميّت علوم انساني در جامعه را مي نماياند، از ارتباط و تأثير اين عرصه با کلّيت نهضت توليد علم پرده برمي دارد:
علوم انساني ~  مفهوم سازي ~  توليد علم
۱- نقش علوم انساني در تصويرسازي و مفهوم پردازي؛ از آنجا که اين علوم  با موضوعات حوزة امور انساني و اجتماعي سروکار دارند و ازسوي ديگر بسياري ازمفاهيم و موضوعات مورداستفاده و کاربرد در ارتباطات و محاورات عمومي انساني درجامعه، در قلمرو مسايل و موضوعات  اين علوم قرار دارند، پرداخت هاي ذهني (اعم از تعريف و تحليل و توصيف و تفسير و تبيين مسايل بنيادين علوم انساني)، به صورت مستقيم و غيرمستقيم، بر نقش بندي ذهنيّت جامعه مؤثر خواهد افتد و در واقع، جامعه و تودة مردم، بسياري از انگاره هاي ذهني خود را از نحوة تصويرسازي وايده پردازي مسايل مطرح در حوزة گستردة اين علوم اخذ مي کنند.
بر اين بنيان، مفهوم نهضت توليد علمرا به هر معنا و مقصودي تصوّرکنيم و يا تحقّق آن را در هر عرصه و زمينه اي در نظر آوريم، حلّ و تحليل کرانه هاي مفهومي و ذهني اين مسأله و ابسته به بنمايه هاي مطرح در عالم تجريديِ دنياي علوم انساني است  (ر.ک: حسيني، سيد حسين،۱۳۹۰، نهضت توليد علم و کرسي هاي نظريه پردازي، تهران، انتشارات آواي نور، ص۲۰).
علوم انساني~  معضلات اجتماعي ~  توليد علم.
۲- حل بسياري از معضلات و مشکلات جامعه در گرو نقش آفريني علوم انساني است. نه تنها گرة بسياري از چالش هاي فرهنگي و سياسي و اجتماعي و اقتصادي جامعه به گره گشايي هاي نظري و کاربردي علوم انساني وابسته است، بلکه از آنجا که معضلات روز و نو به نوي جامعه به توليد دانش جديد نيازمند است، علوم انساني با زمينه سازي براي توليد دانش جديد، به حلّ اين مشکلات ياري خواهد رساند (ر.ک: حسيني، سيد حسين و شهابي، روح الله، ۱۳۹۷، علوم انساني در ايران؛ وضعيت کنوني و راهکارهاي ارتقاء آن با بهره گيري از الگوي swot، فصلنامه علمي پژوهشي پژوهشنامه انتقادي متون و برنامه هاي علوم انساني، شماره ۲).
علوم انساني  ~  بومي سازي  ~  توليد علم
۳- اگر بپذيريم ايران اسلامي در دور تاريخي جديد خود متناسب با فضاي دنياي معاصر و در سپهر آرمانهاي اسلامي انقلاب در آستانة توليد علم ديني و بومي ايراني – اسلامي نيز قرار گرفته، آنگاه از نقش علوم انساني در اين خصوص نمي توان چشم پوشيد، چرا که هم بايستي به سمت بومي شدن علوم انساني متناسب با اين فضاي انديشه اي جديد روي آورد و هم اين که از تأثير علوم انساني بر بومي سازي ساير حوزه هاي علوم چشم نپوشيد. بدون ترديد ترابط و پيوند ساختاري حوزه هاي علوم انساني با علوم تجربي، دليلي است بر نقش آفريني بومي سازي علوم انساني بر بومي سازي علوم در عرصه هاي ديگر.
علوم انساني  ~  توليد قدرت  ~   توليد علم
۴- در دنياي امروز،  توليد دانش برابر با توليد قدرت يک جامعه است و علوم انساني با توليد دانش نو، به باز آفريني قدرت يک جامعه دست ميزند؛ و به مانند توليد کالاهاي اقتصادي، هر چه محصول و پهنة اين کالاي دانشيِ توليدي، کارآمدتر و متناسب با نيازهاي جامعه باشد، قدرت بازآمده از آن نيز پُرافسونتر خواهد شد. در ساده ترين صورت مسأله، دانش جديد، روابط جديد بين پديده هاي گوناگون را کشف و يا ايجاد مي کند و اين هر دو، مقدمة پديداري قدرت در جامعة انساني است.
علوم انساني ~ عرصه جديد ~  توليد علم
۵- مي توان يکي از تفاوتهاي عصر مدرنيته با اعصار پيش را، توليد روزافزون، با سرعت و شتاب چشمگير و فراگير علوم در همة عرصه هاي آن دانست و يکي از تفاوت هاي علوم انساني سنّتي با علوم انساني مدرن مرز بين آموزش با پژوهش؛  پژوهش هاي فردي با جمعي؛  نگاه عمومي با مِتديک؛ و مطالعات تک جانبه با سيستماتيک است. در شالودة تمامي اين مؤلفه هاي جديد، عنصر توليد، يک جُستار مبنايي و محوري است. بقاء علوم انساني در دنياي جديد، به توليد علوم و دانش هاي نو به نو است؛ چنانچه بقاء و چيرگي جوامع مدرن به پويش توليدات علوم است و اين امر جز اهميّت و نقش دو چندان علوم انساني در دنياي امروز نتيجة ديگري ندارد.
علوم انساني  ~  آموزه هاي ديني و اسلامي  ~  توليد علم
۶- ارتباط ساختاري و مبنايي علوم انساني با آموزه هاي ديني و اسلامي، دليلي بر ضرورت تغيير و تحوّل اين علوم در مسير همزادي با انگاره هاي اسلامي و اسلامي سازي علوم است و هر آينه، تناسب علوم انسانيِ معاصر با مباني فلسفي رنسانس اومانيستي، بر ضرورت اسلامي سازي علوم تأکيد ميکند. توليد علوم انساني در معناي ابداع و ايجاد ساختار علمي دانش جديد علوم انساني که برآمده و هم آورد با اصول و مباني ديني بوده و در بستر و فضاي انديشة اسلامي رشد کند، يک ضرورت تاريخي و اجتماعي تلقّي مي شود. تحليل دقيق اين ساختار علمي به عناصري چند اعم از: مباني، پيشفرض ها، اصول، اهداف، مسايل، روشها، و موضوع علم؛ و نيز پژوهش در نسبت سنجي هر يک از اين ابعاد با آموزه هاي ديني و اسلامي، يک بايستة پژوهشي در جامعۀ علمي محسوب مي شود (در اين باره ر.ک: حسيني، سيد حسين، ۱۳۹۷، از علم ديني تا توسعه فرهنگي درکرسيهاي نظريه پردازي، تهران، انتشارات جامعه شناسان و نيز: حسيني، سيد حسين، ۱۳۹۷، فلسفه را گِل آلود نکنيم؛ امکان و امتناع علم ديني)



 
تعداد بازديد:46 آخرين تغييرات:98/08/09
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر