شنبه 10 اسفند 1398 - 5 رجب 1441 - 29 فوريه 2020
صفحه اصلي/دين و انديشه


 
 


 










 


 












خروجي RSS

حاج قاسم استمرار ایدۀ معنویت سیاسی بود/ انتقام ادامۀ سیاست است

حاج قاسم استمرار ايدۀ معنويت سياسي بود/ انتقام ادامۀ سياست است

شهيد قاسم سليماني با ريخته شدن خونش مجالي تازه را مهيا کرده تا سياست ايراني آينده‌اي داشته باشد مشروط به آن که بدانيم انتقام ادامۀ اين سياست است.
فرّه از آن کسي است که دست به کارهاي قهرمانانه بزند و اعجاز کند. اما اين قهرماني چگونه ممکن مي‌شود؟ وقتي که فراخواني براي رفتن به سوي خطر در کار باشد؛ خطري که همگان آن را حس مي‌کنند و آرزوي گذر از آن را دارند اما همه کس را ياراي رفتن به استقبال آن نيست. قهرمان و پهلوان در آئين ايراني هماني است که آغوش به روي اين خطر مي‌گشايد. او به هنگامۀ نبرد و در نقطۀ مرزي يعني زمان و مکاني که سياست صراحت پيدا مي‌کند پا پس نمي‌کشد. همين است که او را صاحب فضيلت و شرافت و شايستۀ تحسين و تقديس مردمان مي‌کند و اين گونه پهلوان و قديس بدل به «سرچشمۀ جريان روحي و معنوي تربيت قوم» مي‌گردد.

او در چنين موقعيتي نه يک فرد بلکه گويي سمبلي از من متعالي يک قوم است که در نهايت برون ايستادگي از خويشتن آنان را به سوي خويشتن شأن فرامي خواند. او پيشاني يک ملت و در فقدانش نيز کانون خاطرۀ جمعي است و اساساً آن را بنيان مي نهد.
سليماني از زمرۀ اين مردان بود. او بر مرز و رو به مرگ ايستاد تا در پس او زندگي جريان داشته باشد. او مسئوليت جمهوري اسلامي را چونان قلمرو حيات يک ملت با همۀ گوناگوني‌ها و تکثراتش پذيرفت تا شهروندي براي جمهوري اسلامي را ممکن کند. گواه اين مدعا سخناني از اوست که اين چند روز دست به دست مي‌گردد و در آن او با پس زدن ديگري سازي ها بر وحدت و با هم بودن پاي مي‌فشرد. اما حاج قاسم ضرورت اين وحدت را چگونه دريافته بود؟
او براي جنگيدن به اين وحدت نياز داشت. اما در طرحش از اين وحدت، مرز را؛ يعني همان چيزي که از آن پاسداري مي‌کرد به گونه‏ اي ترسيم کرده بود که بيش از هر کس از ميان سياسيون و نظاميان مصداق آيۀ شريفۀ اشداء علي‏ الکفار رحماء بينهم بود.
اين وحدت طرحي از سياست را پيش مي‌کشد. اين گونه بوده است پهلوان و مرد سياست را همواره در مقابل يکديگر تصوير کرده‏ اند. اما او اين دو را جمع کرده بود. مگر مي‌شود بر مرز ايستاد، چشم در چشم دشمن بود و پيشنهادي براي سياست نداشت؟ نمي‌شود اما مي‌شود از آن غفلت کرد. مي‌توان تنها به روبرو نگريست و از پشت سر غافل بود. اما سردار ما هشيار بود.
اگر آخرين نقطۀ بازآغاز تاريخ مان را انقلاب ۵۷ بدانيم، سليماني در پاسداري اش از مرز استمرار ايدۀ انقلاب يعني به هم رسيدن و درآميختن استقلال و آزادي بود. چرا که با جدا افتادن اين دو يعني استقلال و آزادي در سياست ايراني، انقلاب يعني آن خيزش جمعي خلاق از معنايي که آن را در جهان و تاريخ معاصر متمايز مي‌کرد تهي مي‌شد. حاج قاسم استمرار ايدۀ معنويت سياسي بود چنان که مرزهاي معنويت يعني شهادت که مقامي بالاتر از آن نيست با مرزهاي وطنش گره خورده بود.
حال او از ميان رفته و ماييم و ادامۀ اين راه. خون به ناحق ريختۀ او همچون داستان هميشگي همۀ خون‌هاي به ناحق‏ ريخته در اين تاريخ و فرهنگ از ما طلب عدالت مي‌کند تا جهان ساماني تازه بيابد. اين که امريکا بر خلاف بسياري موارد ديگر مسئوليت اين ترور را پذيرفته حکايت همان لحظۀ صريح سياست است يعني جنگ. شايد اگر يکي از ميان ما را کشته بودند مي‌شد از قيد اين رويارويي گذشت و طرحي ديگر در انداخت اما زماني که سمبل و مظهر يک ملت را نشانه مي‌روند يعني افق آيندۀ آنان را هدف گرفته اند. پس گريختن از اين هماوردي نه عقلانيت پيشه کردن و سياست ورزي بلکه عين بي خردي و نابودي بنياد سياست ماست.
شهيد قاسم سليماني با ريخته شدن خونش نيز مجالي تازه را مهيا کرده تا سياست ايراني آينده‌اي داشته باشد مشروط به آن که بدانيم انتقام ادامۀ اين سياست است...
*دانشجوي دکتري فلسفه علم و فناوري



 
تعداد بازديد:121 آخرين تغييرات:98/10/18
نظرات

نظر شما:
نام و نام خانوادگي
پست الكترونيك
نظر